تازه های شعر و ترانه


شعار شهادت علی بن موسی الرضا, متن شهادت امام رضا

اشعار شهادت حضرت علی بن موسی الرضا (ع)-2

مگو که بی خردم هیچکس نمی خردمکرامت تو به بالای دست می بردم اگر جدا کنی از خود مرا کم از صفرمو گر…


اشعار و زندگينامه ی وحشــي بافقـــي

زندگينامه وحشــي بافقـــي, مولانا شمس الدين محمد وحشي بافقي

 

زندگينامه وحشــي بافقـــي:

مولانا شمس الدين محمد وحشي بافقي يكي از شاعران زبر دست ايران در سده دهم است كه از عهد زندگاني خود در ايران و هند نام برآورده و شعرش دست به دست گشته است .

دوران حياتش مصادف بود با پادشاهي طهماسب صفوي و شاه اسماعيل ثاني و شاه محمد خدابنده و او در شعر خود شاه طهماسب را ستوده است  .

 

وي از خانداني متوسط در بافق برخاسته است . برادر بزرگ او مرادي بافقي نيز از شاعران روزگار خود بود و در آشنايي وحشي به محفل هاي ادبي بسيار موثر بود ولي پيش از آنكه وحشي در شاعري به شهرت برسد بدرود حيات گفت و در برخي اشعار وحشي نام او يافت مي شود .

 

ولادت وحشي ، ظاهرا در ميانه نيمه اول سال در بافق ( بر سر راه يزد و كرمان ) اتفاق افتاد و چون بافق را گاه از اعمال كرمان و گاهز از يزد در قلم مي آوردند ، به همين سبب ، وحشي را هم گاهي يزدي و گاه كرماني گفته و نوشته اند . آغاز حياتش در زادگاه سپري شد و در آنجا به غير از برادرش در خدمت شرف الدين علي بافقي به كسب دانش و ادب پرداخت .

شرف الدين علي از شاعران و اديبان زمان و از ستايشگران شاه طهماسب و داراي ديواني از قصيده و غزل پيرامون چهار هزار بيت بود .

 

وحشي پس از آموختن مقدمات ادبي از بافق به يزد و از آنجا به كاشان رفت و چندي در آن شهر سرگرم مكتب داري بود و پس از روزگاري به يزد بازگشت و همانجا ماند و به شاعري و ستايش فرمانروايان آن شهر سرگرم بود .

 

وحشي مردي پاكباز ، وارسته ، حساس ، بلند همت و گوشه گير بود . با آنكه سنت شاعران عهد وي ، سفر و مهاجرت به هند و بهره مندي از نعمت هاي دربار گوركاني هند و اميران و سرداران و بزرگان آن دولت بود ، او از ايران پاي بيرون ننهاد و حتي از بافق تنها چند گاهي به كاشان و باقي عمر را به يزد رفت و همانجا ماند .

 

دوران كمال شاعري را در يزد گذرانيد و براي كسب معاش تنها به ستايش رجال يزد و كرمان پرداخت . در ديوان او قصيده اي در ستايش شاه طهماسب وجود دارد ،ولي ممدوح و حامي واقعي او مير ميران حاكم يزد بوده است .

 

اشعار وحشي را مي توان از بهترين نمونه هاي اشعار عاشقانه در شعر پارسي دانست . زيرا نهايت قدرت شاعر در بيان دلباختگي و حالات دلدادگي خود و نيز توضيح ماجرايي كه ميان او و معشوق بوده به كار رفته است و همين طرز زيباي وقوع را هم شاعر در غزلهاي خود با چيره دستي تمام به كار برده است .

 

در شعر وحشي تا آنجا كه ممكن است از واژه هاي دشوار و تركيبات عربي ناهموار خبري نيست و به جاي لغات و كلمات مشكل و دشوار از واژه ها و تركيبات متداول و سهل و ساده زمان ، چنانكه رسم اغلب شعراي آن دوران بوده ، استفاده كرده است و به همين جهت است كه اشعار وحشي به دل عموم افراد مي نشيند .

در تاريخ درگذشت وحشي اختلاف بسيار است .

 

مولف "تذكره حسيني" و "روز روشن" درگذشت وحشي را در سال 961 و مولف " عرفات العاشقين" در سال 992 و مولف " سلم السماوات" و "جامع مفيدي" تاريخ رحلتش را 997 نوشته اند .

 

هيچ يك از اين تواريخ درست نيست . زير خود وحشي در قطعه اي اتمام مثنوي ناظر و منظور 966 قيد كرده . آنوقت چگونه در 961 دارفاني را وداع گفته است ؟

همچنين درباره علت مرگش بعضي ها نوشته اند كه وي به دست معشوق خود كشته شد .

به هر حال وحشي در يزد در گذشت و همانجا در كوي (سربرج) به خاك سپرده شد و گويا همان زمان يا بعد از آن سنگي بر گورش نهادند كه اين غزل وحشي بر آن كنده شده بود :

 

كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش

گشتيم هيچ كاره ملك وجود خويش

 

گور وحشي در كشاكش زمان محو ، و سنگ گورش از جايي به جايي برده شد . تا آنكه خان زاده دانشمند بختياري امير حسين خان كه در سال 1328 شمسي حكمران يزد بود آن را از (حمام صدر) بيرون آورده و در صحن ساختمان تلگراف خانه آن شهر بناي يادبودي ساخت و آن سنگ را بر آن نصب كرد .

 

زندگينامه وحشــي بافقـــي, مولانا شمس الدين محمد وحشي بافقي

 

نمونه هایی از اشعار وحشی بافقی:


آه تا كي ز سفر باز نيايي بازآ

اشتياق تو مرا سوخت كجايي بازآ

شده نزديك كه هجران تو ما را بكشد

گر همان بر سر خونريزي مايي بازآ

كرده اي عهد كه بازآيي و مارا بكشي

وقت آن است كه لطفي بنمايي باز آ

رفتي و باز نمي آيي و من بي تو به جان

جان من اين همه بي رحم چرايي باز آ

وحشي از جرم همين كز سر آن كو رفتي

گرچه مستوجب صد گونه جفايي بازآ

 

غزل 2 :

كشيده عشق در زنجير جان ناشكيبا را

نهاده كار صعبي پيش ، صبر بند فرسا را

توام سر رشته داري ، گر پرم سوي تو معذورم

كه در دست اختياري نيست مرغ بند بر پا را

من از كافر نهادي هاي عشق اين رشك مي بينم

كه با يعقوب هم خصمي بود جان زليخا را

به گنجشكان ميالا دام خود ، خواهم چنان باشي

كه استغنا زني گر بيني اندر دام عنقا را

اگر داني چو مرغان در هواي دامگه داري

ز دام خود ، به صحرا افكني اول دل ما را

نصيحت اين همه در پرده با آن طور خود رايي

مگر وحشي نمي داند زبان رمز و ايما را

 

منبع:forum.iranvij.ir

  • Image 03
  • Image 03
  • Image 03
  • Image 03
  • Image 03
  • Image 03
  • Image 03

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------