داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

تازه های داستان


داستان کوتاه,داستان کوتاه کلوچه,داستان کوتاه جالب

داستان کوتاه کلوچه

داستان های جالب و خواندنی داستان کوتاه کلوچه زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در…


داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک



داستان کوتاه,داستان افسانه‌ای کوچک,داستان های فرانتس کافکاداستان های کوتاه و خواندنی

 

افسانه‌ای کوچک
موش گفت: "دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم."


گربه گقت: "فقط باید مسیرت را تغییر دهی" و آن را بلعید.


منبع:
نویسنده: فرانتس کافکا

dastan.blogtarin.com

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------