تازه های داستان


داستان کوتاه,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه زیبا

داستان آرایشگر و مشتری

داستان های زیبا و کوتاه مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند. آرایشگر که مشغول کار…


داستان آموزنده «ظرف عسل»



داستانهای جالب,داستان ظرف عسل

داستان های آموزنده

 

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود


و به بازرگان گفت :


از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن  رفت  ..


سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد  ...
آن مرد تعجب کرد وگفت


ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .


تاجر جواب داد :


ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم  ..                  
اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست  ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد، لذت صدقه دهنده  بیش از لذت گیرنده بود.

این یک معامله با خداست.

 

منبع:maryamjo0n.mihanblog.com



داستان های جالب و خواندنی

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------