بیتوته
آژانس مسافرتی,رزرو هتل


برقراری صلح با والدین همسر



داستان های مشابه زیادی درباره روابط با والدین همسرمان می شنویم. مثلاً خانمی تعریف می کند: «مادرشوهرم هفته ای یک بار به خانه ما می آید تا با پسرم وقت بگذراند و تمام روز به من می گوید که کارهایم اشتباه است؛ اینکه زیاد به پسرم غذا می دهم، او هنوز آماده راه رفتن نیست، بیرون هوا خیلی سرد است، بیرون هوا خیلی گرم است، بیرون خیلی باد می آید، پاهایش سرد است، پاهایش داغ است. ظاهراً من احمقم و او دکتر متخصص است. من و شوهرم تابحال چندین بار سر او با هم دعوا کرده ایم.»

والدین همسر,صلح با والدین همسر

خانم دیگری می گوید: «اغلب اوقات والدین همسرم را در منزل آنها یا در رستوران می بینیم و پول غذای آنها را هم ما می دهیم (حتی با آنکه بخاطر بی پولی من در خانه می نشینم و بیرون نمی رویم – هیچ وقت حتی تعارف نمی کنند که یک بار هم آنها حساب کنند.)»

 

آیا این داستان ها برایتان آشنا است؟ اگر شما هم مثل اغلب این مادرها هستید، می توانید این اصطکاک را با والدین خودتان خیلی بهتر از والدین همسرتان حل کنید. زیرا با آنها راحت هستید، ولی با والدین همسرتان، هیچ وقت مطمئن نیستید که چه بگویید و احساستان را چطور بیان کنید. شاید چیز اشتباهی بگویید و به احساسات آنها صدمه بزنید. یا اینکه ساکت بمانید و حس بیزاری در شما بزرگ و بزرگتر شود.

 

و گذشته از همه اینها، شوهرتان خیلی از خودش مایه می گذارد تا آنها را راضی نگه دارد. مثلاً خانمی می گفت: «هر وقت صحبت از این می شود که والدین او کاری کرده اند که مرا آزار داده یا ناراحت کرده، شوهرم شروع می کند به دفاع کردن از آنها و برای آنها بهانه می تراشد.» یعنی درست موقعی که قرار است مسئله ای که مربوط به والدینتان بود را حل کنید، دعوای دیگری اضافه بر آن شروع می شود.

 

شاید با والدین او همانقدر راحت نباشید که با والدین خودتان هستید، ولی حل کردن این مسائل اهمیت زیادی دارد: این افراد تا مدتها در زندگی شما خواهند بود. از بین بردن همه تعارض ها شاید غیرممکن باشد، ولی همیشه راه هایی هست که بتوانید بعضی از مسائل را برای همیشه حل کنید:

 

والدین همسرتان زیادی در کارهای شما دخالت می کنند. 

پدربزرگ و مادربزرگی که در نزدیکی شما و یا در شهر شما زندگی می کنند، هر بار بیرون می روید می خواهند با شما بیایند؛ آنهایی که مسیرشان دور است حداقل در تعطیلات می خواهند با شما باشند. مادری می گفت: «مادرشوهر و پدرشوهرم راهشان خیلی دور است و سالی یکبار می توانند به منزل ما بیایند، بنابراین انتظار دارند همه تعطیلاتمان را با آنها بگذرانیم.» خانم دیگری می گفت: «شوهرم برایش مهم نیست که همیشه در تعطیلات به دیدن خانواده اش برویم. این طرز فکر او مرا دیوانه می کند و هیچ وقت نمی توانیم مثل یک خانواده، خودمان تنهایی به مسافرت برویم.»

 

قبل از آنکه پای پدربزرگ و مادربزرگ را از زمان خانوادگی خودتان ببرید، باید این موضوع را به شوهرتان بفهمانید. با آنکه بچه ها از رابطه نزدیک با پدربزرگ و مادربزرگ همیشه منتفع می شوند، ولی اینکه به عنوان یک خانواده مستقل برای تحکیم پیوند خانوادگی وقت داشته باشید هم مهم است. پس به شوهرتان بفهمانید که چه می خواهید و دوست دارید با هم وقت بگذرانید، نه اینکه والدین او را تنبیه کنید. بدین ترتیب او می فهمد که شما چه می گویید و از دید شما به مسائل می نگرد.

 

سپس برای سازش آماده شوید: شاید مجبور شوید روابطتان با والدین خودتان را هم کم کنید. اگر شوهرتان ببیند که شما دارید بعضی چیزها را فدا می کنید، او هم همین کار را می کند. سپس باید تعطیلاتتان را طوری تنظیم کنید که بعضی از سفرهایتان بدون والدینتان باشد.

 

از شوهرتان بخواهید تا به بهترین شکل به والدینش اطلاع دهد که دیدار بعدی با آنها به این زودی ها نخواهد بود. اگر حاضر نبود این کار را بکند اصرار کنید، زیرا مناسب تر است که والدینش این حرف را از سوی او بشنوند. برای بهبود شرایط، می توانید کارهایی انجام دهید که والدینش فکر نکنند کاملاً بریده اید، مثلاً کاردستی بچه را اسکن کنید و برایشان ایمیل کنید و بچه هایتان را تشویق کنید که تلفنی با آنها حرف بزنند. آنها احتمالاً از این تغییر خوششان نخواهد آمد، ولی اگر همه چیز خوب پیش برود، بالاخره این موضوع را می پذیرند و برایشان عادی می شود.

 

در مورد والدینی که در نزدیکی شما زندگی می کنند، شاید موقعیتی که پیش می آید زیاد خوشایند نباشد، ولی بالاخره همه چیز درست می شود. اگر نمی خواهید در هر مناسبتی آنها زنگ خانه تان را بزنند، به آنها بگویید که می خواهید خانوادگی این مناسبت را بگذرانید. اگر بچه ها شما را لو دادند، توضیح دهید که قبلاً برنامه ریزی کرده اید، و اگر بعد از برنامه های شما مثلاً شب جمعه برای شام بیایند خوشحال می شوید. همیشه اگر گزینه دیگری ارائه دهید، همه چیز حل می شود.

 

وقتی به سلامت بچه توجه می کنید، فکر می کنند زیادی شلوغش می کنید.

خانم پرستاری که اغلب شیفت شب داشت و همسرش همیشه در حال سفر بود، می گفت: «وقتی فهمیدم که بچه چهارماهه ام شب ها در منزل والدین همسرم می خوابد، باورم نمیشد. بعداً فهمیدم که آنها دخترم را به روی شکم می خوابانند که ریسک بسیار بزرگی برای مرگ ناگهانی نوزاد دارد. آن وقت بود که داشتم از عصبانیت دیوانه می شدم.»

 

ترفند شما باید این باشد که بدون آنکه آنها را متهم به این کنید که آگاهانه فرزندتان را در معرض خطر قرار داده اند، باید استوار و محکم حرف بزنید. به آرامی به آنها بگویید که وقتی به روش شما عمل نمی کنند، احساس ناراحتی می کنید. می توانید بگویید: «می دانم که شما طور دیگری بچه بزرگ می کردید، ولی پزشک ما فلان می گوید و ما باید مطمئن شویم که همه آنطور که او می گوید عمل می کنند.» شاید هنوز فکر کنند که شما زیاده روی می کنید، ولی بدین نحو بهتر درک می کنند که شما فقط دارید دستورات پزشک را رعایت می کنید و توانایی بچه بزرگ کردن آنها را مورد نقد قرار نمی دهید.

 

دخالت می کنند.

برای پدربزرگ و مادربزرگ سخت است که درباره بچه بزرگ کردن اظهار نظر نکنند، زیرا به بچه ها خیلی اهمیت می دهند. ولی بعضی از توصیه های آنان غیرقابل تحمل است. وقتی مادرشوهرتان می گوید که وقتی بچه زد زیر گریه او را باید زد، خیلی رک و صریح موضع خود را برایش روشن کنید. بعد بی خیالش شوید؛ لازم نیست کاری کنید که آنها با موضع شما موافق شوند. می توانید بگویید: «خودم حلش می کنم.» و موضوع بحث را عوض کنید.

 

ولی گاهی این استراتژی جواب نمی دهد. وقتی آنها زیادی دخالت می کنند، باید به آنها نشان دهید که چقدر عصبانی و ناراحت هستید و این مطلب را اینطور بیان کنید: «می دانم که شما می خواهید کمک کنید، ولی این مسئله حساسی است و ما دوست داریم خودمان آن را حل کنیم.» آنها باید بدانند که شما والدین بچه هستید، آنها نوبت خودشان را برای تربیت بچه داشته اند و حالا چاره ای ندارند جز اینکه از شما تبعیت کنند، چه موافق باشند چه نباشند.

 

آنها تصمیمات شما را مورد انتقاد قرار می دهند.

گاهی نظرات آنها فقط مخالفت و تضاد با کارهای شماست. خانمی می گفت: «مادرشوهرم همیشه می گفت که چقدر خوب است که بچه هایم پرستارشان را دوست دارند و چقدر من خوش شانسم که وقتی سر کار هستم او می تواند پیش بچه ها بماند!»

 

مادر دیگری می گفت: «هر وقت شوهرم در خانه می ماند تا از بچه مریض مراقبت کند، آنها فکر می کنند که من همسر و مادر بدی هستم، علیرغم اینکه شوهرم شغل انعطاف پذیری دارد و زمان گذاشتن برای بچه ها را خیلی دوست دارد.»

والدین همسر,صلح با والدین همسر

بهتر است روش صادقانه و صریح را در پیش بگیرید. به آنها بگویید که دوست ندارید در مورد شما قضاوت کنند و نمی توانید استانداردهای غیرممکن آنها را تحمل کنید. حداقلش این است که به آنها هشدار داده اید و آنها از احساسات شما مطلع شده اند.

 

آنها از قوانین خانواده شما حمایت نمی کنند.

اگر بچه هایتان فقط سالی چندبار آنها را می بینند، این می تواند یکی از چیزهایی باشد که باعث می شود شما گاهی کوتاه بیایید، یعنی بگذارید بچه ها تا دیروقت بیدار بمانند یا یک ساعت بیشتر تلویزیون تماشا کنند. ولی اگر فرزندتان زمان زیادی را با مادربزرگش می گذراند، باید مداخله کنید. مادری می گفت: «والدین همسرم سه خانه دورتر از منزل ما زندگی می کنند و بچه ها دائماً به آنجا می رفتند و پاکت هایی پر از آب نبات با خودشان به خانه می آوردند، تا بالاخره من که همه روش ها را امتحان کرده بودم که به مادرشوهرم بفهمانم دیگر این کار را نکند، مستقیماً به او گفتم که صورتحساب دندانپزشکی را از این به بعد برای او می فرستم.» یک توضیح ساده و دادن گزینه ای دیگر، می تواند موضوع را حل کند. مشکل اینجاست که پدربزرگ و مادربزرگ فقط می خواهند بچه ها را خوشحال کنند؛ و شما باید ابزاری به آنها بدهید که قوانین خانوادگی رایج را نشکنند.

 

از پسرشان انتظار زیادی دارند.

بسیاری از مادران از پسرشان انتظار دارند که وقتی در منزل نیستند، پسرشان کیلومترها تا منزل بیاید و به گلدان های آنها آّب بدهد. خانمی می گفت: «شوهرم بعد از ساعت کاری اش باید کیلومترها رانندگی کند و وقتی که به خانه می رسد بچه ها خواب هستند.»

 

مشکل اینجاست که پدربزرگ ها و مادربزرگ ها احتمالاً زمانی که جوان بودند با چنین موقعیتی روبرو نشده بودند، بنابراین امروز استرس های خانواده را درک نمی کنند. یک راهش این است که به آنها بگویید که زندگی امروز به چه شکل است و این که آنچه آنها درخواست می کنند در شرایط امروزی انجامش دشوار است. وقتی این موضوع را درک کنند، همه چیز آسانتر می شود.

 

البته خانمی هم می گوید: «مسئله این نیست. بعضی از والدین از پسر متأهلشان کاری درخواست می کنند تا بدین ترتیب او را در زندگی خود نگه داشته و کنترلش کنند.» و پسری که در مقابل این درخواست های غیرمنطقی سر فرود می آورد – حتی با اینکه می داند برای خانواده اش سختی می آورد – باید یاد بگیرد که بتواند بگوید نه. اگر درخواست های والدینش ادامه پیدا کرد، باید راهی پیدا کنید که شوهرتان هم بتواند با آن کنار بیاید: مثلاً از یکی از همسایه ها بخواهید که هفته ای یک بار کمک کند. یا یکی از نوجوانان همسایه را استخدام کنید تا این کار را هفته ای یکی دوبار برایش انجام دهد. در هر صورت، شوهرتان به والدینش می فهماند که می خواهد به آنها کمک کند، ولی به شرطی که به زندگی خودش لطمه نخورد.

 

آنطور که دوست دارید کمکتان نمی کنند.

این شرایط کمی پیچیده است، زیرا پدربزرگ و مادربزرگ هم درست مثل شما می توانند مرزهایشان را مشخص کنند. بودن با بچه ها انرژی می خواهد و اگر آنها خسته هستند و حال و حوصله ندارند یا اگر در زندگی خود کار و پروژه های زیادی دارند، شاید این گزینه را نپذیرند.

 

از طرف دیگر، شاید داوطلب نشوند، زیرا درک نمی کنند که چقدر به کمکشان احتیاج دارید. نیازهایتان را واضح بگویید. مادربزرگی که در آژانس املاک کار می کرد می گفت که اگر یک مشتری در دقیقه نود تماس می گرفت دیگر نمی توانست به دیدن نوه اش بیاید – وقتی پسرش برای او توضیح داد که همسرش از افسردگی بعد از زایمان رنج می برد، دیگر این کار را نکرد و برنامه اش را طوری تنظیم کرد که وقتی لازم می شد، سریعاً به دیدن آنها می آمد.

 

اگر نمی دانید که والدین همسرتان دارند مرزگذاری می کنند یا درک نمی کنند که شما نیاز به کمک دارید، از آنها بپرسید که آیا دوست دارند با نوه هایشان وقت بگذرانند یا از آنها نگهداری کنند. اگر گفتند: «خیلی دوست داریم کمک کنیم، ولی برنامه مان الان خیلی پر است» دیگر درخواست نکنید. و اگر جوابشان "حتماً" بود، از آنها تشکر کنید.

 

نمی توانید همه مسائل را حل کنید، ولی روشن کردن بعضی چیزها خیلی کمک می کند، به خصوص برای فرزندانتان. بچه ها تنها کسانی هستند که وقتی اطرافیانشان با هم کنار می آیند بیشترین نفع را می برند.

 

دیپلماسی

کنار آمدن با بعضی از والدین خیلی سخت تر از دیگران است، و با بعضی دیگر به هیچ وجه نمی توان کنار آمد، ولی کارشناسان هم موافقند که اغلب روابط وقتی شکوفا می شوند که قوانین پایه ای اجرا شوند. اگر در مذاکره با والدین خودتان بیشتر مشکل دارید، این راهنمایی ها در مورد آنها هم صادق است:

 

فوراً مرزهای روشنی بگذارید. اگر نمی خواهید مرتباً به خانه شما بیایند یا مرتباً به شما پند و اندرز دهند، همین حالا باید آنها را متوقف کنید، قبل از آنکه این کار برایشان تبدیل به عادت شود. در غیر این صورت مجبور می شوید در بدترین لحظه ممکن این حرف را به آنها بزنید. خانمی که مادر سه فرزند است اعتراف می کند که وقتی بعد از سالها بیزاری از تضاد و مخالفت مادرشوهرش با او بالاخره حرفش را زد، مادرشوهرش از خانه بیرون رفت و تا یک هفته برنگشت.

 

تصمیم خودتان را بگیرید که در مورد چه چیزهایی احساس بدی دارید و در مورد چه چیزهایی می توانید کوتاه بیایید. بخاطر آرامش خانواده، شاید باید بعضی چیزها را بی خیال شوید و بر روی بعضی چیزها پافشاری کنید. برای مثال، همه می دانند که برای همه بهتر است که بچه سر ساعت به رختخواب برود و بخوابد. پس به آنها نشان دهید که این قانونی است که دفعه بعد که آمدند از او نگهداری کنند حتماً آن را رعایت کنند. در مورد بعضی چیزهای کوچک که ضرر کمتری دارد اصرار نکنید. بدانید که چه زمانی باید زبانتان را نگه دارید. گاهی گفتن کل حقیقت غیرضروری و آسیب رسان است. اگر دوست ندارید فرزندتان با پدربزرگ و مادربزرگ پیرش تنها بماند، پرستار بچه بگیرید. اگر مامان بزرگش اصرار کرد، حرف خوشایندی بزنید: «واقعاً از پیشنهاد کمکتان ممنونم، ولی پرستاری که روال عادی بچه را بداند برایم راحت تر است و الان خیلی خسته هستم و می خواهم راحت ترین کار را انجام دهم.» بعد موضوع را عوض کنید.

منبع:برترین ها



مطالب بیشتر برای زندگی بهتر

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------