تازه های آرامش سبز


دلنوشته,دلنوشته های دلنشین,دلنوشته های زیبا

نمی دانم خداوندا... (دلنوشته)

دلنوشته برای خدا نمی دانم خداوندا…در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش…


دل نوشته در مورد شهادت حضرت علی (ع)



شهادت حضرت علی ع, متن ادبی درباره شهادت حضرت علی ع, متن ادبی شهادت امام علی عمتن ادبی درباره شهادت حضرت علی (ع)

 

دل نوشته در مورد شهادت حضرت علی (ع)

سحر بود و غم و درد، سحر بود و صدای نفس خسته ی یک مرد، که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می‌کرد.
غریب و تک و تنها، در آن شهر در آن وادی غم‌ها، دلی خسته و پر از غم و شیدا، دلی زخم و ترک‌خورده پر از روضه ی زهرا، شب راحتی شیر خدا از همه ی مردم دنیا.

عجب شام عجیبی‌ست، روان بود سوی مسجد کوفه، قدم می‌زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب و لرزید به هر گام، دل حضرت زهرا، دل حضرت زینب، غریب و تک و تنها، نه دیگر رمقی مانده در آن پا، نه دیگر نفسی در بدن خسته ی مولا.

به چشمان پر از اشک و قدی تا، پر از وصله عبایش، پر از پینه دو دستان عطایش، رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش، علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش، گل خلقت حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان، ساکت و خاموش زمین رام ز آن، محو تماشا همه ذرات جهان، باز در آن بزم اذان، ناله ی آهسته ی یک مادر محزونِ کمان، گفت: عجب شام غریبی شده امشب، امان از دل زینب.

 

علی آمد و مشغول مناجات، زمین گرم مباهات، در آن جلوة میقات، عجب راز و نیازی، عجب سوز و گدازی، عجب مسجد و محراب و عجب پیش‌نمازی، علی بود و خدا بود، خدا بود و علی بود، علی گرم دعا بود، خدا گرم صفا بود، علی بود به محراب عبادت، علی رکن هدایت، همان مرد غریبی که به تاریکی شب‌ها، به یک دوش خودش نان و یکی کیسه ی خرما، بَرَد شام یتیمان عرب را.


علی بود، همان خانه‌نشین شاه عرب، همسر زهرا، علی بود و نماز و دل محراب پر از عطر گل یاس در آن لحظة حساس قیامی که تجلاش بُوَد روز قیامت رکوعی پر از بارش انگشتر خیرات و کرامت ،چه زیباست کلامش، قعودش و قیامش.

ولی لحظة زیبای علی با شرری یک‌دفعه پاشید، از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید، لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید، فرود آمد و شیرازه ی توحید فرو ریخت، علی ناله زد و آه علی با نفس فاطمه آمیخت: که ای وای خدا، جان علی آمده بر لب امان از دل زینب


همان سجده ی آخر که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد همان سجده ی آخر که علی از غم بی‌فاطمه‌گی رست و رها شد همان سجده ی آخر که حسن آمد و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد تن غرق به خون پدرش را به در خانه رساند و به دعا گفت خدایا کمک کن نرود جان ز تن زینب کبری به این حال چو بیند پدرم را دوباره حسن و یاد شب کوچه ی غم‌ها، دوباره حسن و قصه ی پر غصه ی بابا.


بماند که چه آمد سر زینب، سَرِ شیر خدا، زخمی و مجروح، نشد باور زینب

دوباره بدنی خونی و رخساره ی زرد و غم و بی‌تابی دختر ، دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر، دوباره به دل زینب کبری، شده تازه غم و قصه ی مادر، کنار بدن خسته ی حیدر
فضای در و دیوار، پر از درد و محن بود، نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود

در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار چه طوفان عجیبی شده بر پا به دل پاک علمدار، در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم، فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم علی چشم گشود و به هر آنچه که رمق بود، سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود: عزیزم!  اگرچه که رسیده‌ست چنین جان به لب من، کنارم تو دگر گریه نکن تشنه لب من و رو کرد، به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم ابالفضل، عزیز دل من، جان تو و جان حسینم و با دختر غمدیده ی خود گفت که: ای محرم بابا هنوز اول راهی، بیا همدم بابا تو باید که تحمل کنی این رنج و محن را پس از من، غم پرپر زدن و اوج غریبی حسن را ، تو هستی و بلا، دختر بابا تو و کرب و بلا دختر بابا، تویی و بدن بی‌سر دلدار تو و اذیت و آزار، نه عباس و حسین‌اند کنارت، تو و کوچه و بازار، علی اشک شد و گفت نگهدار، همه طاقت خود را برای غم فردا


علی رفت و صفا رفت ز خانه ،دوباره غم تشییع شبانه، حسین و حسن و زینب و کلثوم همه خسته و مغموم و اندازه ی یک کوه ،غم و درد به سینه دوباره همه رفتند مدینه.

 

منبع:

z-emadi.kowsarblog.ir



در ادامه بخوانید

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------