چه كسي حافظه جمعي تهران را مينويسد؟ | رپ در واگن، روايت بر ديوار
- مجموعه: اخبار اجتماعی
- تاریخ انتشار : شنبه, ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ ۰۹:۰۰

آنچه ميخوانيد، روايت يك نزاع پنهان است؛ نزاعي بر سر اينكه چه تصويري از تهران در حافظه جمعي ساكنانش باقي بماند. كافي است چند دقيقه در متروي تهران سفر كنيد. روي ديوارهاي ايستگاهها تصاوير، شعارها و روايتهايي ديده ميشود كه قرار است بخشي از هويت و حافظه جمعي جامعه را يادآوري كنند. اما چند متر آنطرفتر، در داخل واگنها، روايت ديگري جريان دارد؛ صداي رپ، شوخيهاي نسل زد، اجراهاي خياباني و تجربههايي كه كمتر در رسانههاي رسمي مجال ظهور پيدا ميكنند. گويي در يك فضاي واحد، دو جهان متفاوت همزمان در حال سخن گفتناند؛ يكي از روي ديوارها و ديگري از دل واگنها.
اين تفاوت صرفا يك تفاوت فرهنگي يا سليقهاي نيست. وقتي اين صداها را براي نخستينبار در دل ازدحام واگن شنيدم، گمان ميكردم با يك اجراي ساده و گذرا مواجهم؛ اما كمكم به اين نتيجه رسيدم كه چيز بيشتري در جريان است. آنچه در متروي تهران رخ ميدهد، به نحوه شكلگيري حافظه جمعي جامعه مربوط است. جامعهشناس فرانسوي، موريس هالبواكس، معتقد بود كه حافظه جمعي فقط در ذهن افراد زندگي نميكند؛ بلكه براي بقا به مكانها و فضاهاي مادي نياز دارد. انسانها گذشته خود را از خلال خيابانها، ميدانها، ساختمانها و محيطهاي شهري به ياد ميآورند. در متروي تهران، اين ايده نظري را تقريبا ميتوان با چشم ديد. به همين دليل، قدرتهاي سياسي همواره تلاش كردهاند فضاهاي عمومي را به بستري براي تثبيت روايت مطلوب خود تبديل كنند.
متروي تهران نمونه جالبي از اين وضعيت است. ديوارهاي ايستگاهها ميكوشند روايتهايي از تاريخ، هويت و ارزشهاي رسمي را بازنمايي كنند. اما همان فضا به بستري براي شكلگيري روايتهاي ديگري نيز تبديل شده؛ روايتهايي كه از تجربه روزمره مردم، از دشواريهاي زندگي، اميدها، خشمها، شوخيها و آرزوهاي آنان سرچشمه ميگيرد. به اين ترتيب، مترو ديگر فقط محل عبور و مرور نيست؛ به ميدان رقابت حافظههاي مختلف بدل شده است.
اين دگرگوني را ميتوان بهوضوح در حضور رپرهاي نسل جديد مشاهده كرد. اگر در گذشته زيرزمين شهر بيشتر با دستفروشان و تلاش براي بقا شناخته ميشد، امروز بخشي از آن به فضايي براي بيان تجربههاي زيسته تبديل شده است. جواناني كه در واگنها رپ ميخوانند، صرفا به دنبال كسب درآمد نيستند؛ آنها در حال روايت كردن زندگي خود هستند. بسياري از كودكاني كه سالها پيش در همين فضا فال ميفروختند يا دستمالكاغذي عرضه ميكردند، امروز به جواناني تبديل شدهاند كه از همان فضا براي بازگويي تجربههايشان استفاده ميكنند. نسلي كه قرار بود تنها موضوع روايت ديگران باشد، اكنون خود روايتگر شده است.
وقتي ترحم جاي خود را به صدا ميدهد
آنچه در اين فرآيند رخ ميدهد، صرفا تغيير سرنوشت چند جوان نيست؛ بلكه تغيير در خود حافظه جمعي است. تصوير ترحمبرانگيزي كه زماني از حاشيهنشينان شهري وجود داشت، به تدريج جاي خود را به تصويري داده كه بر صدا، حضور و عامليت تأكيد ميكند. پيام پنهان اين اجراها آن است كه «ما فقط موضوع دلسوزي نيستيم؛ ما اينجا هستيم و حرفي براي گفتن داريم». اين همان چيزي است كه هالبواكس از آن با عنوان بازسازي مداوم حافظه در پرتو شرايط امروز ياد ميكرد.
اما اين روايتها ديگر در واگنها متوقف نميشوند. مسافران با تلفنهاي همراه خود از اجراها فيلم ميگيرند و آنها را در شبكههاي اجتماعي منتشر ميكنند. در نتيجه، حافظه جمعي ديگر صرفا در خانهها، كتابها يا رسانههاي رسمي شكل نميگيرد. ويدئوهاي كوتاه، تصاوير وايرالشده و روايتهاي منتشرشده در فضاي مجازي نيز به بخشي از آرشيو حافظه جامعه تبديل شدهاند. مترو از اين منظر، نوعي آرشيو زنده و متحرك است؛ آرشيوي كه كنترل كامل آن براي هيچ نهاد رسمي ممكن نيست.
در اين جغرافياي زيرزميني، خردهفرهنگهاي جديد مجال بروز پيدا ميكنند. سبكهاي متفاوت پوشش، اعتراضهاي خاموش، طنزهاي روزمره و اجراهاي خياباني، فضايي متفاوت از آنچه بر ديوارها ديده ميشود خلق ميكنند. واگنها گاه به صحنهاي كوچك براي اجرا و ارتباط اجتماعي تبديل ميشوند؛ جايي كه هنر خياباني ميتواند درآمدي بيشتر از دستفروشي ايجاد كند، زيرا كالايي عرضه ميكند كه از جنس تجربه زيسته و احساس مشترك است.
با اين همه، شايد نبايد اين فرآيند را يكسره و بيچون وچرا ستايش كرد. آيا هر اجراي رپ در واگن، بهخوديخود به ساختن حافظه جمعي ميانجامد؟ يا بخشي از اين صحنه نيز محصول اقتصاد توجه و منطق ديده شدن در عصر پلتفرمهاست؛ جايي كه يك ويدیوي وايرال شده، گاه بيش از آنكه روايتگر يك تجربه زيسته باشد، بازتاب دهنده الگوريتمهاي شبكههاي اجتماعي است؟ شايد واقعيت در جايي ميان اين دو قرار دارد؛ نه صرفا عامليت خالص، و نه صرفا محصول بازار توجه.
در اين ميان، لحظههاي كوچك انساني نيز اهميت پيدا ميكنند؛ خنده ناگهاني چند مسافر خسته، تشويق يك اجراكننده جوان يا ابراز محبت ساده ميان دو نفر در ميان شلوغي واگنها. اين لحظهها شايد كوتاه باشند، اما در شهري كه بسياري از شهروندان زير فشار مشكلات اقتصادي و روزمرگي فرسوده شدهاند، معنا و كاركردي فراتر از يك سرگرمي ساده پيدا ميكنند. شايد بتوان گفت اين احساسات مشترك، خود نوعي حافظهاند؛ نه حافظهاي كه در عكس يا متن ثبت شود، بلكه حافظهاي كه در بدن و حس مشترك مسافران باقي ميماند. به همان اندازه كه رپخواني يك جوان يا روايت رسمي روي ديوار در شكلگيري حافظه جمعي مترو سهم دارد، اين لحظههاي گذراي همدلي نيز سهم خود را ايفا ميكنند؛ شايد كمصداتر، اما نه كماهميتتر.
دست به جيب شدن مسافران براي حمايت از رپرها نيز فقط يك مبادله اقتصادي نيست. آنها در واقع در يك تجربه عاطفي مشترك مشاركت ميكنند؛ تجربهاي كه در آن شادي، اعتراض، خشم، اميد و همدلي به شكل همزمان حضور دارند. اين مشاركت، نوعي سهيم شدن در ساختن يك حافظه جمعي تازه است.
آنچه امروز در متروي تهران رخ ميدهد، فراتر از تقابل ساده فرهنگ رسمي و خردهفرهنگ است. اين نزاعي بر سر حق روايت كردن شهر، حق ديده شدن و در نهايت حق ساختن حافظه جمعي است. هر رپي كه در يك واگن خوانده ميشود، تلاشي براي ثبت تجربهاي است كه در روايتهاي رسمي كمتر ديده ميشود. اگر ديوارها ميكوشند داستاني از شهر را تعريف كنند، واگنها نيز داستان ديگري را روايت ميكنند.
متروي تهران ديگر فقط شبكهاي براي جابهجايي مسافران نيست. اين فضا به آزمايشگاهي اجتماعي تبديل شده كه در آن دو روايت از شهر همزمان زندگي ميكنند؛ يكي بر ديوارها نوشته ميشود و ديگري در واگنها خوانده ميشود. آينده حافظه جمعي تهران را شايد نه ديوارها، بلكه همين صداهاي در حال حركت رقم بزنند.
اعتماد | زهرا سادات روحالامين،پژوهشگر جامعهشناسي حافظه جمعي










