اشعار زیبا و کوتاه ژاله اصفهانی



شعرهای ژاله اصفهانی

ژاله اصفهانی با نام اصلی مستانه سلطانی(زاده ۱۳۰۰ خورشیدی، اصفهان – درگذشته ۷ آذر ۱۳۸۶، لندن)، شاعر ایرانی که به شاعر امید معروف بود. وی اولین شعرش را در هفت سالگی سرود و در سیزده سالگی نام خویش را به «ژاله» تغییر داد. وی در سال ۱۳۲۳ در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. او نخستین مجموعه شعرش با عنوان گل‌های خود رو را در دوران دانشجویی در سن ۲۲ سالگی منتشر کرد.

 

بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد

غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود

 

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز

روزگاری که به سر آمده آغاز شود

 

روزگار دگری هست و بهاران دگر

شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر

 

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

 

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد

 

کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم

آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم

 

می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد

که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن

 

پیک پیروزی و امید شدن

شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

 

صحنه پیوسته به جاست.

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

ژاله اصفهانی

 

 شعرهای نو, اشعار ژاله اصفهانی

 اشعار ژاله اصفهانی

 

پرندگانِ مهاجر در این غروبِ خموش

که ابرِ تیره تَن اَنداخته، به قلّۀ کوه

 

شما شتابزده راهیِ کجا هستید

کشیده پَر به افق، تک تک و گروه گروه؟

 

چه شد که روی نهادید بر دیارِ دگر

چه شد که از چمنِ آشنا سفر کردید

 

مگر چه درد و شکنجی در آشیان دیدید

که عَزمِ دشت و دَمَن هایِ دورتر کردید؟...

ژاله اصفهانی

 

 شعرهای نو, اشعار ژاله اصفهانی

شعرهای ژاله اصفهانی

 

پیراهن کبود پر از عطر خوش را 

برداشتم که باز بپوشم پی بهار

 

دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم 

در آسمان آبی آن مانده یادگار

 

آمد به یاد من که ز غوغای زندگی 

حتی تو را چو خنده فراموش کرده ام

 

آن شعله های سرکش سوزان عشق را 

در سینه گداخته خاموش کرده ام 

ژاله اصفهانی

 

 شعرهای نو, اشعار ژاله اصفهانی

اشعار عاشقانه ژاله اصفهانی

 

گیاه وحشی کوهم نه لاله ی گلدان 

مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر

 

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم 

مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است 

 

ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون 

به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون 

 

سرشت سنگی من آشیان اندوه است 

جدا ز یار و دیار دلم نمی خندد 

 

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه 

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار 

 

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد 

مرا گریه میار

ژاله اصفهانی

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته



گلچینی از شعر و ترانه ها

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------