تازه های داستان

داستانهای خواندنی

داستان آموزنده «اسکناس مچاله»

داستان آموزنده اسکناس مچاله یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را…

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک



داستان کوتاه,داستان افسانه‌ای کوچک,داستان های فرانتس کافکاداستان های کوتاه و خواندنی

 

افسانه‌ای کوچک
موش گفت: "دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم."


گربه گقت: "فقط باید مسیرت را تغییر دهی" و آن را بلعید.


منبع:
نویسنده: فرانتس کافکا

dastan.blogtarin.com

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------