ورشکستگی آرمانفروشی؛ جامعهای که رفاه را به وعدههای تاریخی ترجیح میدهد
- مجموعه: اخبار اجتماعی
- تاریخ انتشار : شنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ ۱۴:۲۱

امیرحسین زیدیحیایی پژوهشگر توسعه و حکمرانی در توسعه ایرانی نوشت: به گوشهگوشه تاریخ معاصر ایران که نگاهی بیندازیم، در تمامی پستوهای آن آرمانهایی را مشاهده میکنیم که فارغ از ماهیت، امکان تحقق و شرایط عینی شکلگیریشان، روزی در ذهن رویاپردازان و کنشگران سیاسی و اجتماعی این سرزمین جوانه زده بودند. گویی آرمان و رویا با ذهن انسان ایرانی عجین شده بود تا از این رهگذر بتواند آنچه را در واقعیت نمیبیند، در عالم خیال و اندیشه تصور کند و برای تحقق آن به حرکت درآید.
در طول بیش از یک قرن گذشته، جریانهای مختلف سیاسی و فکری هر یک بر اساس مبانی نظری و جهانبینی خاص خود، آرمانهایی را صورتبندی کرده و در پی آن برآمدهاند تا از طریق بازی قدرت، نهادهای سیاسی و سازوکارهای اجتماعی، آن آرمانها را به واقعیت تبدیل کنند. در این میان، گروهی از آزادی، مشروطه و حکومت قانون سخن گفتند و محدود شدن قدرت مطلقه را شرط پیشرفت جامعه دانستند. گروهی دیگر با تکیه بر مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و رفع تبعیض، مبارزه سیاسی را سامان دادند. در ادامه نیز جریانی شکل گرفت که داعیهدار بازگشت به اسلام اصیل بود؛ از امت اسلامی، دولت اسلامی، استقلال فرهنگی و عدالت جهانی سخن راند و در نتیجه تمامی ظرفیتها، امکانات و سرمایههای کشور را در جهت تحقق این اهداف بسیج کرد.
وجه مشترک تمامی این جریانها آن بود که افق نگاهشان فراتر از زندگی روزمره انسان ایرانی قرار داشت. آنان آیندهای آرمانی را ترسیم میکردند که قرار بود پس از تحمل هزینهها، دشواریها و گذار از بحرانها محقق شود. در چنین فضایی، فرد و مطالبات روزمره او اغلب در حاشیه قرار میگرفت و تحقق آرمانهای کلان به اولویت اصلی تبدیل میشد. انسان ایرانی موظف بود برای آزادی، عدالت، دین، انقلاب، استقلال یا هر آرمان دیگری از منافع کوتاهمدت خود چشم بپوشد و در انتظار فردایی بهتر بماند.
اما اکنون با ورود به قرن پانزدهم هجری شمسی، میتوان نشانههای یک تغییر پارادایمی عمیق را در ذهنیت نسل جدید ایرانی مشاهده کرد؛ تغییری که میتوان از آن با عنوان «مرگ پارادایم آرمانخواهی و تولد پارادایم بِهزیستی» یاد کرد. در این پارادایم جدید، محور اصلی توجه نه آرمانهای کلان و جهانی، بلکه کیفیت زندگی فردی، رفاه اجتماعی و امکان زیستن بهتر در زمان حال است.
مسائل و دغدغههای جوان ایرانی دگرگون شده است. او بیش از آنکه درباره نظم مطلوب جهانی یا رسالتهای تاریخی بیندیشد، درباره کیفیت زندگی خود پرسش میکند.
برای او سوال است که چرا باید منابع و ثروت ملی صرف پروژههایی شود که تأثیر مستقیمی بر زندگی روزمره او ندارند. برای او سوال است که چرا کشوری با چنین موقعیت ژئوپلیتیکی، منابع عظیم انرژی، ظرفیتهای گسترده انسانی و پیشینه تاریخی غنی، همچنان با مشکلات مزمن اقتصادی و اجتماعی دست و پنجه نرم میکند. برای او سوال است که چرا فرصتهای توسعه، تعامل و پیشرفت باید قربانی منازعات ایدئولوژیک، دشمنیهای تاریخی و سیاستهایی شود که نتیجه ملموسی در بهبود زندگی مردم ندارند.
این پرسشها صرفاً پرسشهای اقتصادی نیستند، بلکه بیانگر تغییری بنیادین در نظام ارزشی نسل جدید هستند. نسلی که بیش از هر چیز خواهان زندگی عادی، امنیت اقتصادی، ثبات اجتماعی، آزادی انتخاب، دسترسی به فرصتهای برابر و امکان برنامهریزی برای آینده خویش است. نسلی که موفقیت یک سیاست را نه با میزان همخوانی آن با آرمانهای انتزاعی، بلکه با تأثیر آن بر سطح رفاه، درآمد، اشتغال، آموزش، سلامت و کیفیت زندگی خود میسنجد.
برای این نسل، آنچه در دوردستهای جهان رخ میدهد تنها زمانی اهمیت مییابد که با زندگی او ارتباط پیدا کند. عدالت جهانی، مبارزههای ایدئولوژیک و پروژههای تمدنی دیگر مانند گذشته قادر نیستند اولویتهای ذهنی او را شکل دهند.
او پیش از هر چیز میخواهد بداند تصمیمات حاکمیت چه تأثیری بر سفره خانوادهاش، قدرت خریدش، امکان تشکیل خانواده، آینده شغلی و امید او به فردا خواهد داشت. از همین منظر میتوان بسیاری از تحولات اجتماعی سالهای اخیر را مورد بازخوانی قرار داد.
جنبشهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و به خصوص اعتراضات 1۴۰۴ که برخی از پژوهشگران از آنها با عنوان «زیستجنبشها» یاد میکنند، بیش از آنکه حول آرمانهای کلان ایدئولوژیک شکل گرفته باشند، حول مسئله زندگی، کیفیت زیست و مطالبات انباشتهشده روزمره سازمان یافتهاند. در این جنبشها، آنچه به میدان آمده است نه انسان آرمانخواه قرن بیستم، بلکه انسانی است که خواهان زندگی بهتر، کرامت بیشتر و آیندهای قابل پیشبینیتر است. انسانی که برای زیست بهتر حاضر است از حق زیست خود گذر کند.
شاید مهمترین ویژگی این پارادایم نوظهور آن باشد که انسان ایرانی دیگر حاضر نیست زندگی امروز خود را به وعدههای فردایی نامعلوم گره بزند. او خواهان نتایج ملموس، دستاوردهای عینی و بهبود محسوس شرایط زیست خود است. اگر آرمانی نیز باقی مانده باشد، آن آرمان نه فتح جهان، نه ساختن تمدنی جدید و نه تحقق عدالت جهانی، بلکه دستیابی به یک زندگی شایسته، امن، آزاد و برخوردار از رفاه است.
از این رو میتوان گفت که جامعه ایران در حال گذار از عصر آرمانهای بزرگ به عصر مطالبات زیستی است؛ گذاری که در آن «بِهزیستی» نه تنها به یک خواسته اجتماعی، بلکه به مهمترین معیار مشروعیت سیاست، حکمرانی و قدرت تبدیل میشود. در چنین شرایطی، هر جریان سیاسی که نتواند پاسخی قانعکننده به مطالبات زیستی جامعه ارائه دهد، دیر یا زود با بحران مشروعیت و کاهش پایگاه اجتماعی مواجه خواهد شد. زیرا انسان ایرانی امروز، بیش از هر زمان دیگری، زندگی را بر آرمان ترجیح میدهد و رفاه، امنیت و کیفیت زیست را مهمترین افق مطلوب خود میداند.










