اين چه شوقي است كه نه حرمت غم را نگه ميدارد و نه حريمِ خلوت را؟
- مجموعه: اخبار فرهنگی و هنری
- تاریخ انتشار : پنجشنبه, ۰۸ مرداد ۱۴۰۵ ۱۴:۰۷

در دل شلوغي روزگارمان، ميان هجومِ تصاوير و لحظههايي كه در چشم برهم زدني ثبت و پخش ميشوند، شوقي عجيب جان گرفته است؛ شوق ايستادن در كنار كساني كه چهرههاشان برايمان آشناست، اما زندگيهاشان نه! اين موجِ سلفي گرفتن با سلبريتيها، حتي در سوگنشستههاي ترحيم و شبهاي فاتحه، به آييني بيمرز بدل شده كه نه حرمت غم را نگه ميدارد و نه حريمِ خلوت را. اما اين شوق از كجا ميجوشد؟ و چرا گاه به پس زدن و عصبانيتِ خاموشِ سوژههايش دامن ميزند؟
بعضي شوقها، آرام از در وارد نميشوند؛ در را از جا ميكنند. چشم را ميربايند، عقل را كنار ميزنند و آدم را چنان به سوي خود ميكشند كه ديگر نه زمان را ميبيند، نه مكان را، نه حرمت را!
شوق، اگر افسار از دست بدهد، شبيه سيلي است كه نه گل را ميشناسد، نه گور را. اين روزها كافي است چهرهاي آشنا از دور پيدا شود. ناگهان هوا از دستهاي برافراشته پر ميشود؛ دستهايي كه هر كدام گوشي كوچكي را چون پرچم فتح تكان ميدهند. آدمها ديگر به چشمهاي يكديگر نگاه نميكنند؛ به دوربينها نگاه ميكنند. انگار جهان، تنها وقتي اتفاق ميافتد كه در قابي چهارگوش زنداني شود.
و چه تلخ است وقتي اين قاب، كنار تابوتي شكل ميگيرد كه هنوز بوي وداع ميدهد. صداي گريه هنوز در هواست، فاتحه هنوز نيمهتمام است، مادري هنوز به عكس فرزندش خيره مانده؛ اما آنسوتر، كسي با لبخندي عجولانه، جاي ايستادنش را تنظيم ميكند تا چهرهاي مشهور نيز در تصوير جا شود. سوگ، به پسزمينه بدل ميشود و اندوه، قرباني عطشي ميشود كه ديگر مرزي نميشناسد. اين چه شوقي است كه حتي مرگ نيز توان خاموش كردنش را ندارد؟
از دريچه روانشناسي، اين شوق پاسخي است به نياز ديرينه آدمي براي «ديده شدن» و «نزديك بودن.» شايد انسان هميشه دوست داشته است اندكي از روشنايي ديگري را به دستانش بياورد. گويي شهرت، آتشي است كه همه ميخواهند لحظهاي كنار آن بايستند تا شايد گرمايش، سرماي گمنامي را از جانشان بگيرد! آن عكس، تنها يك عكس نيست؛ تكهاي از روياست، سندي براي گفتن اينكه «من هم سهمي از آن نور داشتم» در جهاني كه هويتها در انبوهي از دادهها گم ميشوند، گرفتنِ سلفي با سلبريتي حكم آينهاي دارد كه بازتابي از ارزش خودمان را به ما نشان ميدهد. انگار كه با اين تصوير، تكهاي از شهرت و جذابيت ديگري را به نام خود ميزنيم تا فقدان ناديدهماندگي را جبران كنيم. اما در اين ميانه، سلبريتيها نيز اسير دوگانگياند: گاه اين توجه را چون نوازشي گرم ميپذيرند و گاه، در انبوه درخواستها، ديواري از خستگي و عصبانيت ميكشند، زيرا در پسِ هر سلفي، نه يك انسان كه يك «تصوير» ديده ميشود.
جامعهشناسي اما پرده از رازِ ديگري برميدارد: اين شوق، زاده جامعهاي است كه مرزهاي سنتي منزلت را درنورديده و در فضاي مجازي، هر كس ميخواهد نقشي تازه بيابد. در اين مديومِ بيكران، سلبريتيها نه فقط سوژه ستايش كه كالاهايي براي مصرف عاطفياند؛ مردم با آنها لحظهاي همنفس ميشوند تا از حصار زندگي روزمره بگريزند، اما همين مجاورتِ ساختگي، گاه آنها را از شأنِ واقعيشان تهي ميكند. فضاي مجازي با نشرِ لحظهاي اين تصاوير، نه تنها محبوبيت نميآفريند كه ميتواند آن را به غبارِ فراموشي بسپارد، زيرا هر چه تصاوير بيشتر شوند، از ارزشِ نادرِشان كاسته ميشود.
رويا، وقتي به مسابقه تبديل شود، ديگر رويا نيست. فضاي مجازي، عليرغم خدمات ارزشمند، تحولآفرين و تسهيلگر، اما در دست عدهاي، حسب عدم درك و آگاهي صحيح به كارخانهاي بيوقفه براي «توليد گرسنگي» مبدل شده است؛ گرسنگي ديده شدن! ما آرامآرام از زيستن فاصله گرفتهايم و به نمايش زندگي رسيدهايم... ديگر كمتر لحظهاي را «(زندگي» ميكنيم؛ بيشتر، آن را «كارگرداني» ميكنيم!
و چه فرسنگها فاصله دارد اين شوقِ بيپايان، با آن روزگاري كه اين سرزمين، ميزبانِ بزرگاني بود كه نه با سلفي، كه با سيره زندگيشان در دلها جاي ميگرفتند. روزگاري كه مولوي، با آن قامتِ رازآلودش، نه با دوربين كه با «نغمههاي ني وار جانش»، دلها را ميربود و مريدان، نه براي ثبت لحظه كه براي شنيدن نغمهاي از دل بيزمانش، گردِ او حلقه ميزدند. يا حافظ، كه در غزلهايش چنان با مردم پيوند خورد كه هر غمگداري، ديوانِ او را به جاي آينه، پيشِ رويش ميگشود تا شايد از نسيمِ سخنش، درماني يابد. اينان نه با چهره، كه با جانشان در تاريخ نشستند؛ نه با شهرت كه با حقيقتهايي كه از وراي كلمات ميباريد. در آن دوران، مردم نه براي رفع حس دلتنگي خويش كه براي يافتنِ پاسخي به پرسشهاي جانشان به سمتشان ميشتافتند.
اما امروز، در ديار حافظ و مولوي، شوقِ مردم به جاي وصلت با «معنا» به پيوند با «تصوير» بدل شده است! گويي كه ما با اين همه ديرينه فرهنگي، هنوز نياموختهايم كه ارزشِ يك انسان، در تعداد سلفيهايي نيست كه با او ميگيريم، بلكه در عمق ارتباطي است كه با او برقرار ميكنيم.
و در اين نمايش بزرگ، همه بازيگرند؛ مردمي كه با شوق ميدوند تا خود را به چهرهاي مشهور برسانند و چهرههاي مشهوري كه سالها با نور همين نگاهها قد كشيدهاند. اما نور، اگر بيامان بتابد، چشم را نيز ميسوزاند! پس روزي ميرسد كه آن چهره آشنا، از ميان حلقه مشتاقان عبور ميكند؛ خسته، بيحوصله، زخمي از هزاران نگاه بياجازه، دستي را كنار ميزند، اخمي ميكند، جملهاي تند بر زبان ميآورد. همان لحظه، دهها دوربين روشن ميشوند. خشم او، هزار بار بازنشر ميشود! مردمي كه ديروز براي گرفتن يك عكس از ميان جمعيت عبور ميكردند، امروز همان تصوير را دست به دست ميكنند تا از سقوطش لذت ببرند. چه تراژدي غريبي! آنكه روزگاري از ديده شدن زاده شد، امروز از ديده شدن زخمي ميشود...
اما مگر همه بار اين عطش بر دوش مردم است؟ بعضي ستارهها نيز سالهاست از همين نور نان خوردهاند. خود، پنجرههاي زندگيشان را بيپرده به تماشاي جهان گشودهاند؛ صبح را با دوربين آغاز كردهاند و شب را با تصوير به پايان بردهاند. چگونه ميتوان هر روز مردم را به ضيافت نگاه فراخواند و آنگاه، از شگفتي هجوم نگاهها گلهمند شد؟
شهرت، اگرچه هديهاي دلرباست، اما بيهزينه به دست نميآيد. هر دستي كه روزي براي تشويق بالا رفته، روزي ديگر براي گرفتن يك عكس نيز دراز ميشود. نميتوان گرماي كف زدنِ جمعيت را پذيرفت و سرماي نزديكشدنشان را يكسره پس زد. كسي كه بر بلنداي نور ايستاده است، خواهناخواه، سهمي نيز از سايههاي آن بر دوش دارد.
با اين همه، مسووليتِ شهرت، به معناي چشمپوشي از حرمتِ خويش نيست. بزرگي يك چهره، شايد آنجا آشكار شود كه حتي در خستگي، مرزها را با وقار يادآوري كند، نه با تحقير! همانگونه كه مردم بايد آداب نزديك شدن را بياموزند، صاحبانِ شهرت نيز بايد بدانند كه هر نگاهِ مشتاق، پيش از آنكه مزاحم باشد، روايتي خاموش از نيازِ انسان امروز به ديده شدن است.
اما در عين حال روي ديگر سكه را هم بايد ديد و به درك شرايط متقابل و منصفانه رسيد؛ آدمي، هرقدر هم مشهور شود، هنوز انساني است با لحظههاي خستگي، اندوه، تنهايي و نياز به سكوت. شهرت، ديوارهاي خانه را برنميدارد، حق خلوت را لغو نميكند و قلب را به سنگ بدل نميسازد. همانگونه كه شيفتگي مردم نيز هميشه از سر بيفرهنگي نيست؛ گاهي فرياد خاموش نسلي است كه در زندگي روزمره، كمتر ديده شده و حالا ميخواهد با ايستادن كنار چهرهاي شناخته شده، براي لحظهاي احساس كند خودش نيز ديده شده است. اين، عطش ديده شدن است كه لباسهاي گوناگون ميپوشد؛ يك روز، لباس شهرت، روزي ديگر، لباس سلفي و روزي، لباس خشم و اينجاست كه دو سوي ماجرا، در يك پارادوكس تلخ گرفتار ميآيند: مردم در شوق نزديكي، گاه موقعيت نميشناسند و سلبريتيها در واكنش به اين هجوم، با برخوردهاي سرد، ديواري بلندتر ميسازند! گاه سلبريتي بيحوصله فراموش ميكند كه اين شوق، آينهاي از نيازهاي جامعهاي است كه او را ساخته و گاه مردم، در هياهوي ثبتِ يك لحظه، غافل ميشوند از اينكه آن سلبريتي نيز انساني است با مرزهايي از جنس خستگي و دلتنگي. شايد مساله، نه مردم باشند و نه سلبريتيها، بلكه جهاني باشد كه ارزش انسان را با ميزان ديده شدنش ميسنجد. جهاني كه در آن، عددها جاي احساس را گرفتهاند؛ دنبالكنندهها جاي دوستي را و بازديدها جاي خاطره را. جهاني كه حتي اندوه نيز اگر ديده نشود، گويي اندوه كاملي نيست.
اما جامعه، با عددها دوام نميآورد؛ با حرمت دوام ميآورد. حرمتِ فاصلهاي كه بايد حفظ شود، حرمتِ اشكي كه نبايد به پسزمينه يك عكس تبديل شود، حرمتِ انساني كه پيش از آنكه «سلبريتي» باشد، انسان است و حرمتِ مردمي كه پيش از آنكه «هوادار» باشند، شايسته احتراماند. شايد اگر يادِ آن روزگار را زنده كنيم، كه در آن، احترام به حريمِ ديگري، نه يك ادبِ اجتماعي، كه جوهرِ انسانيت بود، بتوانيم از اين موج شتابزده، به ساحلي برسيم كه در آن، هر سلفي، نه يك طلبِ سطحي، كه آينهاي از احترامي عميق باشد؛ چنانكه در روزگارِ مولوي، هر ديدار، خود، يك هم «نفسي جانها» بود، نه يك ثبتِ زودگذر!
شايد درمانِ اين زخم دوگانه، نه در سركوب شوق، كه در بازتعريف مرزها باشد؛ مرزهايي كه در آن، سلبريتي ديگر يك شيءِ قابلِ لمس نيست، بلكه انساني است با سايهها و روشناييهاي خودش و مردم نيز ديگر مصرفكنندگانِ تصوير نيستند، بلكه جويندگان ارتباطي اصيلتر هستند.
فضاي مجازي اگرچه اين شوق را دامن زده، اما ميتواند ابزاري باشد براي بازانديشي: اينكه هر سلفي، تنها يك كليدواژه در اقيانوسِ دادههاست و ارزش حقيقي در لحظهاي نهفته كه نه ثبت ميشود و نه پخش، بلكه در دلِ انسانها ميماند؛ جايي كه هيچ دوربيني به آن راه ندارد.
شايد روزي دوباره يادمان بيايد كه همه لحظهها براي ثبت شدن آفريده نشدهاند. بعضي لحظهها، تنها بايد در سكوت از كنار قلب عبور كنند؛ بيآنكه دوربيني روشن شود، بيآنكه انگشتي روي دكمه انتشار بنشيند. شايد آن روز، دوباره بتوانيم به جاي شكار تصوير آدمها، خودِ آدمها را ببينيم و آنوقت، جهان اندكي آرامتر خواهد شد؛ جهاني كه در آن، ميان اشك و لبخند، ميان شهرت و انسانيت و ميان شوق و شعور، هنوز مرزي باقي مانده است.
منبع:اعتماد










