نوزاد و کودکان و والدین,لباس کودک- نوزادX

تازه های قصه های کودکان


شعر تاب تاب عباسی,شعر کودکانه تاب تاب عباسی

شعر تاب تاب عباسی برای کودکان

شعر کودکانه تاب تاب عباسی گلچینی از شعرهای تاب تاب عباسی شعر تاب تاب عباسی یک ترانهٔ کودکانه قدیمی…

داستان و قصه کودکانه (میراث سه برادر و علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه)



داستان و قصه کودکانه

 

قصه کودکانه شب

خواندن قصه برای کودکانتان، علاوه بر بالا بردن قوه ی تخیل آن ها، باعث تقویت حافظه و دقت آن ها برای گوش دادن می شود. بهتر است برای کودکان خود داستان زیاد بخوانید و به آن ها یاد بدهید مطالعه کنند.

کودکان با شنیدن قصه های کودکانه قدیمی درباره ی ریشه، فرهنگ و آداب و رسوم خود چیزهای زیادی یاد می گیرند و می توان در قصه ها مواردی مانند رسم و رسوم ایرانیان، تجربیات مادربزرگ و پدربزرگ ها و آدابی که در قدیم در خانواده ها وجود داشتند را در قالب داستان به کودک آموزش داد.

 

قصه گویی به تقویت روابط اجتماعی کودک شما کمک می کند و سبب می شود در ذهن او سوال هایی پیش بیاید و ایجاد سوال به این معناست که او در مورد داستان و شخصیت هایی که در مورد آنها صحبت شده فکر می کند و این فکر کردن موجب تقویت قوه تخیل و خلاقیت کودک می شود.

 

شما می توانید در حین قصه گویی از فرزند خود سوالاتی مانند‌ «به نظر تو شخصیت … چرا این کار را انجام داد؟» بپرسید و به او کمک کنید تا خیال پردازی کند.

 

زمانی که کودک قصه ای را برای اولین بار می شنود، به آن با دقت گوش می دهد و برای بار دوم که همان قصه را شنود، سعی می کند تا داستان را به یاد بیاورد و این کار به تقویت حافطه ی او کمک می کند.

 

زمانی که شما قصه ای را برای او تکرار می کنید و بعد از چند دفعه که خودتان قصه می گویید، از او بخواهید که همان قصه را برایتان بازگو کند این اقدام بر حافظه کودک اثر مثبت دارد و باعث می شود که او تلاش کند که قصه را به یاد بیاورد یا در دفعات بعدی با دقت بیشتری قصه را گوش کند تا بتواند آن را برای شما بازگو کند.

 

خواندن قصه کودکانه شب هنگام، سبب به آرامش رسیدن کودک تان می شود. در ادامه 3 قصه برای کودکان دبستانی و کودکان کوچکتر از 7 سال آورده ایم.

 

داستان کودکانه

 

میراث سه برادر از قصه های قدیمی کودکانه

در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت. او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان، یک طبل و یک گربه بود. وقتی که پدر مرد، نردبان را پسر بزرگ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت.

 

پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد. یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت، تازه می خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش می گفت:: «من می روم که با فلان شخص معامله کنم. اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد.» این را گفت و از خانه بیرون رفت. پسر بزرگ که می خواست از خانه ی حاجی دزدی کند تمام حرف های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد.

 

زن حاجی پرسید: «کی هستی؟» پسر گفت: «حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم»، زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده است، جعبه پول را به او داد. پسر هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد.

 

وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که: «معامله تو با فلان شخص چطور شد؟» 

حاجی گفت: «هیچ، معامله ما سر نگرفت». 

 

زنش گفت: «پس پول بردی چه کار کنی؟» 

حاجی گفت: «پول کجا بود؟» 

زنش گفت: «مگر تو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد؟» 

حاجی گفت: «من کسی را نفرستادم!» خلاصه حاجی پول خود را نیافت و پسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد.

 

برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط. او از ترس گرگ ها رفت خودش را جابجا کند که طبل او صدا کرد.

 

گرگ ها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه. در رباط بسته شد. پسر که دید گرگ ها ازصدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت و شروع کرد به زدن. گرگ ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می زدند.

 

بازرگانی در آن وقت شب، داشت از آنجا می گذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است. تاجر تا در رباط را باز کرد گرگ ها ریختند بیرون و فرار کردند. مرد طبل زن وقتی دید بازرگان در را باز کرد و گرگ ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت: «چرا در رباط را باز کردی که گرگ ها فرار کنند؟» این گرگ ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آنها یاد بدهم.

 

حالا من باید چه کار کنم؟ اگر بروم دنبال گرگ ها که آن ها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد. حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا اینکه می رویم پیش شاه، از دست تو شکایت می کنم.»

بازرگان هم از ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت. این برادر هم از این راه ثروتمند شد.

 

ماند برادر کوچکی. برادر کوچک وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید در هرچند قدم یک نفر چوب به دست ایستاده.

 

او از آندها پرسید که: «چرا هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده؟» آن ها جواب دادند که: «دراین ملک موش زیاد است و از دست موش ها آسایش نداریم به همین دلیل است که در هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده که نگذارد موش ها به مردم آزار برسانند.» او گفت: «شما امشب هیچ کاری به موش ها نداشته باشید من می دانم و موش ها.»

 

آنها همه چوب های خود را کنار گذاشتند و رفتند. تا چوب به دست ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد. او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد. گربه به میان موش ها افتاد چند تا را خورد و چند تا را هم خفه کرد. بقیه فرار کردند. روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید. وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید. او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت.

 

هر سه برادر با کار‌های خودشان ثروتمند شدند. اما ببینیم گربه چه کار می کند. روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد. گربه پرید و دست او را زخم کرد. خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد.

 

شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند. یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد. تا رفت گربه را توی دریا پرت کند، گربه به زین اسب چنگ زد. مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد. خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت. آنها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند.

 

گربه تنها در آن کشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آنها به دیار خودشان برگردند. آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل های خودش دست می کشد. آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است می گوید اگر به شما برسم می دانم چکارتان کنم. خلاصه همه آن ها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند.

 

میراث 3 برادر یکی از قصه کودکانه قدیمی را می توان نام برد

 

علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه

در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر و مادرشان به دیدن مادربزرگ شان رفتند که در یک مزرعه زندگی می کرد.

 

مادربزرگ علی یک تیرکمان به آن داد تا در مزرعه برود و با آن بازی کند.

 

علی کوچولو خیلی خوشحال شد و به سمت مزرعه دوید تا حسابی بازی کند، اما وسط بازی اش یکی از تیرهای آن اشتباهی خورد به اردک خوشگلی که مادربزرگش آن را خیلی دوس داشت، اردک بیچاره مرد.

 

علی کوچولو که حسابی ترسیده بود اردک را برداشت و برد یک جایی پشت باغچه قایم کرد. وقتی سرش را برگرداند تا برود ادامه ی بازی اش را بکند. دید خواهرش سارا تمام مدت او را دیده است اما هیچی به او نگفت و رفت.

 

فردا ظهر مادربزرگ از سارا خواست تا در آماده کردن سفره ی نهار به آن کمک کند، سارا نگاهی به علی کرد و گفت مادربزرگ علی به من گفت که از امروز تصمیم گرفته در کارهای خانه به شما کمک کند. بعد هم زیرلب به علی گفت: جریان اردک را یادت است.

 

علی کوچولو هم دوید و تمام بساط ناهار را با کمک مادربزرگش فراهم کرد.

 

عصر همان روز پدربزرگ به علی و سارا گفت که می خواهد آنها را به نزدیک دریاچه ببرد تا با هم ماهیگیری کنند. اما مادربزرگ گفت که برای پختن شام روی کمک سارا حساب کرده است.

 

سارا سریع جواب داد که مادربزرگ نگران نباش چون علی قرار است بماند و به شما کمک کند.

 

علی کوچولو در همه ی کارها به مادربزرگش کمک می کرد و هم کارهای خودش و هم کارهای سارا را انجام می داد. تا اینکه واقعا خسته شد و تصمیم گرفت حقیقت را به مادربزرگش بگوید.

 

اما در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی او را بغل کرد و گفت:

علی عزیزم من آن روز پشت پنجره بودم و دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا این کار را نکردی و به همین خاطر تو را بخشیدم. اما منتظر بودم زودتر از این بیایی و حقیقت را به من بگویی.

 

نباید اجازه می دادی خواهرت به خاطر یک اشتباه به تو زور بگوید و از تو سوء استفاده کند.

 

باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگر آن ها را تکرار نکنی.

 

اما این را بدان پیش هر کسی و هرجایی به اشتباهاتت اعتراف نکنی، چون دیگران از آن اعتراف تو به ضرر خودت استفاده می کنند. ( بیشتر بخوانید: قصه کودکانه برای 4 سال)

 

قصه کودکانه شجاعت در گفتن اشتباه

 

قصه کودکانه و زیبای ملخ طلایی

روزی روزگاری در سرزمین ما، مرد با ایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند.

 

او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد. مردم به خاطر خیرخواهی این مرد، به او عموخیرخواه می گفتند. او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت.

 

یک روز عصر، وقتی تمام پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت، حیدر را دید. حیدر کارگربود و روی زمین های مردم کار می کرد و دستمزد ناچیزی می گرفت.

 

او مرد فقیری بود و چندین بچه ی قد و نیم قد داشت و به زحمت شکم آنها را سیر می کرد. عمو خیرخواه به حیدر سلام کرد و حالش را پرسید. حیدر با ناراحتی گفت: «عموخیرخواه، چند روزی است که نتوانسته ام کارکنم و دستمزد بگیرم. بچه هایم گرسنه اند. پولی به من قرض بده تا بتوانم نانی بخرم و شکم آنها را سیر کنم.»

 

عموخیرخواه جیب هایش را گشت اما هیچ پولی توی جیب هایش باقی نمانده بود. خجالت می کشید به حیدر بگوید که پول ندارد. ناگهان ملخ درشتی روی دستش نشست. عموخیرخواه ملخ را کف دستش گذاشت و به آن نگاه کرد. بدن ملخ زرد رنگ بود و در غروب آفتاب، مثل طلا می درخشید. هیکلش هم از ملخ های معمولی خیلی بزرگ تر بود. عموخیرخواه با خودش گفت: «ای کاش این ملخ از جنس طلا بود تا آن را به حیدر می دادم. با پولش می توانست به راحتی زندگی کند.»

 

توی همین فکرها بود که حیدر پرسید: «عموخیرخواه، چی توی دستت داری؟» عمو خیرخواه ملخ را کف دست حیدر گذاشت. حیدر به ملخ نگاه کرد. ناگهان ملخ تبدیل به مجسمه ای از طلا شد.عموخیرخواه و حیدر با تعجب به آن خیره شدند.

 

حیدر چندبار ملخ را لمس کرد و با شادی فریاد زد: «معجزه شده عموخیرخواه! ملخ تبدیل به طلا شده است!» عموخیرخواه فهمید که خدا آرزویش را برآورده ساخته است. دستی به شانه ی حیدر زد و گفت: «از این ماجرا به کسی چیزی مگو. ملخ را به بازار ببر و بفروش و سرمایه ی کارکن.» بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

 

حیدر ملخ طلایی را به شهر برد و به یک جواهرفروش فروخت و پول زیادی گرفت. با آن پول توانست زمین و گاو و گوسفند بخرد و ثروتمند شود. سال ها گذشت. حیدر به فکر افتاد تا ملخ طلایی را بخرد و به عموخیرخواه بدهد. او پول زیادی داد و ملخ را خرید و پیش عموخیرخواه برد و آن را در دست عمو خیرخواه که حالا پیرشده بود گذاشت.

 

عمو خیرخواه با لبخند به ملخ نگاه می کرد. ناگهان ملخ جان گرفت و به شکل اولش درآمد و جست و خیزکنان از آنها دور شد و رفت. حیدر با تعجب به ملخ نگاه می کرد و نمی دانست چه بگوید. اما عموخیرخواه با لبخند گفت: «حیدرجان، آن روز که تنگدست بودی خدا این ملخ را تبدیل به طلا کرد تا تو بتوانی سرمایه ای به دست بیاوری و کاری بکنی و امروز که به لطف خدا ثروتمند و بی نیاز هستی، ملخ هم به آغوش طبیعت بازمی گردد تا به زندگیش ادامه دهد.» اشک از چشمان حیدر سرازیر شد، به خاک افتاد و سجده ی شکر به جای آورد.

 

قصه ی کودکانه ملخ طلایی

 

گردآوری : بخش کودکان بیتوته

 

مطالب پیشنهادی,وبگردی

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------