«قلب سارایوو» برای اصغر فرهادی؛ نگاهی به جهان سینمایی خالق «جدایی»
- مجموعه: اخبار فرهنگی و هنری
- تاریخ انتشار : شنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ ۰۹:۳۹

در اين روزهاي سخت و دشوار وطنم، چه خبري خوشتر از افتخاري است كه فيلمسازي بزرگ برايمان كسب كند. در سيودومين دوره جشنواره بينالمللي فيلمِ «سارايوو»، جايزه افتخاري «قلبِ سارايو» به «اصغر فرهادي» كارگردان سرشناس سينماي ايران اهدا شد. اين جايزه، به پاس تاثيرگذاري انساني فرهادي با آثارش، در كشور بوسني و هرزگوين به او اهدا شد. اين كارگردان و فيلمنامهنويس تحسين شده ايراني شخصا اين جايزه را دريافت كرد و همزمان، مروري بر آثار او در قالب بخش ويژه «اداي احترامِ جشنواره» به نمايش در آمد.
«يوان ماريانوويچ» مدير جشنواره درباره جايگاهِ فرهادي گفت: «اهميتِ اصغر فرهادي براي سينماي جهان را نميتوان ناديده گرفت. كارنامه هنري درخشانِ او به ما يادآوري ميكند كه عميقترين درامها؛ اغلب در دلِ زندگي روزمره نهفتهاند. فيلمهاي او پاسخهاي سادهاي ارائه نميدهند، بلكه ما را فراميخوانند تا دقيقتر بنگريم، با دقتِ بيشتري بشنويم و با پيچيدگيهاي زندگي درگير شويم. براي ما باعثِ افتخار است كه بار ديگر، ميزبان فرهادي در جشنواره بينالمللي فيلم «سارايوو» باشيم و اين جايزه افتخاري را به او اهدا كنيم.»
فرهادي در حالي در شهر سارايوو حضور پيدا كرده كه پيشتر در سال ۲۰۱۸، رياست هيات داوران بخش مسابقه «فيلمهاي بلند سينمايي» در بيست و چهارمين دوره اين جشنواره را بر عهده داشت؛ دورهاي كه فيلم سينمايي «همه ميدانند» او نيز در بخش نمايشهاي «فضاي باز» روي پرده رفت.
من به عنوان يك ايراني به خود ميبالم كه در سرزمينمان چنين بزرگاني را داريم كه اهل فرهنگ و هنر جهان چنين گراميشان ميدارند.
كمتر پيش ميآيد كه منتقدي فرصت داشته باشد همه آثار فيلمسازي را دنبال كند و هم در مقاطع مختلف زندگي حرفهاي او، پاي صحبتش بنشيند. من اين خوششانسي را داشتهام كه در سالهاي مختلف با اصغر فرهادي گفتوگو كنم؛ نه فقط در قالب مصاحبه، بلكه گاه در نشستهايي كه فرصت ميداد از نزديك با شيوه فكر كردن او آشنا شوم. هر بار كه از كنار او برخاستهام، بيش از آنكه پاسخ پرسشهايم را گرفته باشم، با پرسشهاي تازهاي روبهرو شدهام. اين شايد مهمترين ويژگي جهان فرهادي باشد؛ او هيچگاه پاسخ قطعي نميدهد، بلكه مخاطب را وارد جهاني ميكند كه در آن يقين، كميابترين عنصر است.
به گمان من، راز ماندگاري سينماي فرهادي نه در داستانهاي پيچيده، نه در بازيگران درخشان و نه حتي در فيلمنامههاي استادانهاش است. راز اصلي در جهاني است كه او ميآفريند؛ جهاني كه قوانين خودش را دارد، اخلاق خودش را دارد و حتي سكوتهايش نيز معنا دارند.
فرهادي از همان نخستين فيلم بلندش «رقص در غبار» نشان داد كه به دنبال روايت آدمهاي معمولي در موقعيتهاي غيرمعمول نيست؛ او موقعيتهايي كاملا معمولي خلق ميكند كه آرامآرام به بحراني اخلاقي تبديل ميشوند. در آن فيلم، مساله فقط مرد جواني نبود كه به اجبار همسرش را ترك كرده است؛ مساله، برخورد انسان با آبرو، سنت و مسووليتي بود كه گاه از عشق نيز سنگينتر ميشود.
در «شهر زيبا» جهان او گستردهتر شد. اينبار عدالت در برابر بخشش قرار گرفت. فرهادي هيچگاه قاضي نيست. او حتي وقتي همه چيز به ظاهر روشن است، دوربينش جانب هيچ كس را نميگيرد. شايد به همين دليل است كه شخصيتهاي او هيچگاه قهرمان يا ضدقهرمان نيستند؛ همه حق دارند و همه اشتباه ميكنند.
وقتي «چهارشنبهسوري» را ديدم، احساس كردم فرهادي به مرحلهاي تازه رسيده است. او ديگر صرفا قصه تعريف نميكند؛ او خانهها را به ميدان نبرد احساسات تبديل ميكند. ديوارهاي آپارتمان در فيلمهاي او فقط ديوار نيستند، حافظ اسرارند. پنجرهها فقط پنجره نيستند، مرز ميان حقيقت و سوءظناند. حتي صداي جاروبرقي، ترقه يا زنگ تلفن نيز بخشي از روايت ميشوند.
با «درباره الي» جهان فرهادي كاملتر شد. فيلمي كه به اعتقاد من يكي از بزرگترين آثار تاريخ سينماي ايران است. شگفتي اين فيلم در آن است كه حادثه اصلي، يعني ناپديد شدن الي، از نيمه فيلم به بعد اهميتش كمتر از واكنش آدمها ميشود. فرهادي هميشه به انسانها علاقه دارد، نه به حادثهها. حادثه فقط جرقهاي است براي آشكار شدن حقيقت شخصيتها.
همين نگاه در «جدايي نادر از سيمين» به اوج رسيد. فيلمي كه نه درباره طلاق است، نه درباره دادگاه، نه درباره طبقات اجتماعي، بلكه درباره حقيقت است؛ حقيقتي كه هر انسان از زاويه خودش آن را تعريف ميكند. شايد هيچ فيلم ايراني به اندازه اين اثر نشان نداده باشد كه حقيقت، مفهومي چندوجهي است. هر شخصيت راست ميگويد، اما حقيقت كامل را نميگويد. اين همان پيچيدگي اخلاقي است كه سينماي فرهادي را از بسياري از آثار معاصر جدا ميكند.
بارها از خودم پرسيدهام چرا هنگام تماشاي فيلمهاي فرهادي احساس ميكنيم كنار شخصيتها زندگي ميكنيم؟ پاسخ را در شيوه خلق جهان او يافتهام. او پيش از آنكه فيلمبرداري را آغاز كند، هفتهها و گاه ماهها با بازيگران تمرين ميكند. اين تمرينها فقط براي حفظ ديالوگ نيست، براي ساختن گذشته شخصيتهاست. بازيگر بايد بداند شخصيتش در 10 سال گذشته چه زندگياي داشته، چه روياهايي ديده و از چه چيزهايي ميترسد؛ حتي اگر هيچ كدام در فيلم ديده نشود.
در نتيجه وقتي دوربين روشن ميشود، بازيگر ديگر نقش بازي نميكند، زندگي ميكند.
در «گذشته» اين جهان از مرزهاي ايران عبور كرد، اما روح آن تغييري نكرد. فرانسه فقط جغرافياي فيلم بود؛ انسانها همچنان در همان جهان اخلاقي فرهادي زندگي ميكردند. سوءتفاهم، سكوت، احساس گناه و مسووليت، همچنان ستونهاي اصلي روايت بودند.
در «فروشنده» او يكي از دشوارترين پرسشهاي اخلاقي سينماي معاصر را مطرح كرد؛ انتقام، عدالت يا بخشش؟ فيلم هيچ پاسخ روشني ارائه نميدهد، زيرا فرهادي معتقد است زندگي نيز چنين نميكند.
وقتي به «همه ميدانند» رسيد، بسياري انتظار داشتند سينماي او غربي شود، اما چنين نشد. اسپانيا فقط زبان فيلم را تغيير داد؛ جهان فيلم همچنان جهان فرهادي باقي ماند. خانواده، رازهاي پنهان، گذشتهاي كه هرگز دفن نميشود و بحراني كه از دل يك اتفاق ساده زاده ميشود.
در «قهرمان» او بار ديگر به موضوعي بازگشت كه هميشه دغدغهاش بوده است؛ فاصله ميان تصوير انسان و حقيقت انسان. جامعه چقدر سريع قهرمان ميسازد و همان قدر سريع او را نابود ميكند. رسانهها، شبكههاي اجتماعي و افكار عمومي، همه به بخشي از اين جهان تبديل شدهاند.
و اكنون با «داستانهاي موازي» كه هنوز امكان ديدنش را نداشتهام، اما بسيار درباره آن خواندهام، احساس ميكنم فرهادي وارد مرحله تازهاي از زندگي هنري خود شده است. اين فيلم، بافته منتقداني كه فيلم را ديدهاند همچنان درباره انسان است، اما اينبار انساني كه بيش از گذشته در جهاني چندپاره زندگي ميكند، جهاني كه مرز ميان واقعيت و برداشت شخصي هر روز مبهمتر ميشود. اگر آثار اوليه او بيشتر به خانواده ميپرداختند، در اين فيلم، شبكهاي از روابط انساني شكل ميگيرد كه هر تصميم، زندگي چندين نفر را تغيير ميدهد. گويي جهان فرهادي اكنون بزرگتر شده، اما همچنان همان دقت ميكروسكوپي را در مشاهده رفتار انسان حفظ كرده است.
آنچه بيش از هر چيز مرا مجذوب ميكند، اين است كه فرهادي هرگز جهان خود را تكرار نميكند، اما هر فيلمش را ميتوان تنها با چند دقيقه تماشا شناخت. اين همان چيزي است كه در تاريخ هنر «امضاي هنرمند» ناميده ميشود.
در سينماي او، دوربين هرگز خودنمايي نميكند. موسيقي احساسات را هدايت نميكند. ميزانسنها فرياد نميزنند. همه چيز در خدمت انسان است. او به جاي آنكه تماشاگر را وادار به گريه يا خنده كند، او را وادار به انديشيدن ميكند.
به باور من، بزرگترين دستاورد اصغر فرهادي خلق سبكي نيست كه ديگران بتوانند از آن تقليد كنند؛ او جهاني آفريده كه تنها خودش ميتواند آن را ادامه بدهد. بسياري كوشيدهاند فيلمي «شبيه فرهادي» بسازند؛ با بحران خانوادگي، شخصيتهاي خاكستري و پايان باز. اما آنچه غايب مانده، روح آن جهان است. جهان فرهادي از دل مشاهدهاي عميق نسبت به انسان شكل ميگيرد، نه از فرمولهاي روايي.
در همه گفتوگوهايي كه با او داشتهام، بيش از هر چيز، فروتنياش برايم الهامبخش بوده. او بيش از آنكه از سينما حرف بزند، از آدمها سخن ميگويد. به همين دليل، سينمايش نيز پيش از آنكه درباره فيلم باشد، درباره زندگي است.
شايد روزي منتقدان بتوانند تمام تكنيكهاي او را تحليل كنند، ساختار فيلمنامههايش را بشكافند، شيوه هدايت بازيگرانش را آموزش دهند و ميزانسنهايش را بازسازي كنند. اما بعيد ميدانم بتوانند آن جهان نامریي را كه ميان قابهاي فيلمهايش جريان دارد، دوباره خلق كنند.
و شايد همين، بزرگترين شگفتي دنياي اصغر فرهادي باشد؛ جهاني كه نه بر پرده سينما، بلكه در ذهن و وجدان تماشاگر ادامه پيدا ميكند؛ جهاني كه پس از پايان فيلم، تازه آغاز ميشود. با تبريك به اين فيلمساز بزرگ و همه ما ايرانيان هنردوست./روزنامه اعتماد












