تازه های شهر حکایت

حکایت مرد فقیر و پادشاه,حکایت پادشاه و مرد فقیر,حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا

حکایت مرد فقیر و پادشاه

حکایت پادشاه و مرد فقیر حکایت مرد فقیر و پادشاه در این مطلب بیتوته حکایت های زیبا و جالبی برای شما…

حکایت بهلول و صدای پول



 

بهلول و صدای پول

 

مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کرده ای، باید پولش را بدهی. مردم جمع شدند و مرد از همه جا درمانده، بهلول را دید و او را به قضاوت دعوت کرد.

 

بهلول به آشپز گفت: این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به زمین انداخت و گفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

 

آشپز با تعجب گفت: این چه قسم پول دادن است؟

 

بهلول گفت: مطابق عدالت است. کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.


روزنامه خراسان


کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------