تازه های داستان

داستان آموزنده,داستان کوتاه,داستانهای جذاب

داستان آموزنده مثل مگس زندگی نکنیم!!

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم...دیروز پس از یک…

داستان آموزنده «ظرف عسل»



داستانهای جالب,داستان ظرف عسل

داستان های آموزنده

 

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود


و به بازرگان گفت :


از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن  رفت  ..


سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد  ...
آن مرد تعجب کرد وگفت


ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .


تاجر جواب داد :


ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم  ..                  
اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست  ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد، لذت صدقه دهنده  بیش از لذت گیرنده بود.

این یک معامله با خداست.

 

منبع:maryamjo0n.mihanblog.com

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------