اصفهانِ بی‌خواب؛ چند ماه پس از موشک‌باران چه بر سر شهر آمد؟



اخبار،اخبار جدید،اخبار روز
اصفهان ماه‌ها پس از پایان موشک‌باران، هنوز نشانه‌های جنگ را با خود حمل می‌کند؛ از خانه‌های آسیب‌دیده و خانواده‌هایی که به زندگی عادی بازنگشته‌اند تا شب‌هایی که برای بسیاری از شهروندان با صدای انفجار و اضطراب گره خورده است. این گزارش، روایت اصفهان از روزهای جنگ و زندگی مردمی است که پس از آتش، با ترس، خسارت و دشواری‌های اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

روزنامه اعتماد: «هميشه چيزي فراتر از يك شهر بوده است؛ نامي گره ‌خورده با خاطره، زيبايي و زندگي.» شهري كه در سايه پل‌هاي تاريخي، ميان نقش ‌و نگار كاشي‌ها، در امتداد زاينده‌رود و در رفت‌وآمد روزمره مردمش، بخشي از روايت چند صد ساله ايران را با خود حمل مي‌كند. براي بسياري، اصفهان همان «نصف جهان» است؛ شهري كه گذشته و حال در آن كنار هم جريان دارند و زندگي سال‌ها در كنار ميراثي ماندگار ادامه يافته است. اما روزهاي حمله، تصويري ديگر از اين شهر به‌جا گذاشت؛ تصويري دور از قاب‌هاي آشناي اصفهان. قصه اين شهر اما فقط روايت انفجار و ويراني نيست؛ روايت مردمي است كه در دل روزهاي پراضطراب، تلاش كردند دوباره به زندگي عادي برگردند. اين گزارش، روايت همان مردمي است كه آن روزها را از نزديك تجربه كردند و خاطراتشان حالا بخشي از حافظه اين شهر شده است.

 

شب‌هايي كه شهر بيدار مي‌ماند

اصفهان براي بسياري از ساكنانش، جنگ را نه از پشت صفحه تلويزيون، كه از لرزش پنجره‌ها، صداي انفجار و شب‌هايي تجربه كرد كه خواب در آنها معناي هميشگي خود را از دست داده بود. با گسترش حمله‌ها به نقاط مختلف شهر، فاصله ميان محل زندگي مردم و ميدان جنگ كمتر شد. بخش زيادي از آنچه بر اصفهان و ساكنانش گذشت، هنوز در روايت‌هاي رسمي و رسانه‌اي كمتر ديده و شنيده شده است؛ روايت‌هايي كه فقط از انفجار و تخريب نمي‌گويند، بلكه از ترس، ترك خانه و تلاش براي ادامه زندگي در شهري حكايت دارند كه هر شب ممكن بود با صداي انفجاري ديگر از خواب بيدار شود. اين گزارش تلاش مي‌كند بخشي از اين خلأ را از زبان كساني روايت كند كه جنگ را زيسته‌اند.

 

خانه «مريم» تنها يك خيابان با ساختمان «اپتيك صاايران» فاصله دارد؛ ساختماني كه در همان روزهاي نخست حمله امريكا و اسراييل در فروردين ‌ماه بارها هدف قرار گرفت. او هنوز ساعت نخستين انفجار را به ياد دارد؛ «چهارم فروردين» حدود ساعت 30: 9 تا ۱۱ صبح، اولين حمله انجام شد. خانه مستقيما كنار محل انفجار نبود، اما موج انفجار به حدي شديد بود كه در و پنجره‌ها به‌شدت مي‌لرزيدند. ساختمان اپتيك دو بار ديگر نيز هدف قرار گرفت و با فرارسيدن نيمه ‌شب، انفجاري شديدتر بار ديگر منطقه را لرزاند. در روزهاي بعد، حملات به نقاط ديگري از شهر نيز گسترش يافت. مناطقي در حوالي خانه اصفهان و رباط اول، با وجود فاصله‌اي حدود يك خيابان از محل سكونت مريم، هدف قرار گرفتند و موج انفجار بار ديگر در خانه احساس شد.

 

اما يكي از صبح‌هايي كه شايد هرگز از ذهن او پاك نشود، بين ساعت 7 تا 8 رقم خورد؛ زماني كه چندين نقطه شهر تقريبا همزمان هدف قرار گرفتند. چهارراه پليس، پاسگاه كمال اسماعيل و چند مركز ديگر در فاصله‌اي كوتاه مورد اصابت قرار گرفتند.

 

پاسگاه كمال اسماعيل درست پشت خانه دخترخاله مريم قرار داشت. شدت انفجار به اندازه‌اي بود كه تمام شيشه‌هاي خانه شكست و ساكنان تصور كردند انفجار در داخل منزل رخ داده است. چند ساعت بعد، حوالي ظهر، حمله ديگري در منطقه باهنر رخ داد. مريم مي‌گويد در همان روز، بسياري از مراكز نظامي، پاسگاه‌ها و مراكز وابسته در نقاط مختلف اصفهان به‌صورت پياپي هدف قرار گرفتند و فضاي شهر را سرشار از اضطراب و ناامني كردند.

 

به گفته او، دامنه حملات تنها به اصفهان محدود نبود. نجف‌آباد نيز بارها هدف قرار گرفت و شدت انفجارها خانه‌ها و باغ‌هاي اطراف را لرزاند. شاهين‌شهر نيز دست‌كم يك بار در ساعات مياني روز هدف قرار گرفت.

 

«مريم» مي‌گويد آنچه بيش از همه براي مردم غيرقابل‌باور بود، اين بود كه حملات اين‌بار فقط در حاشيه شهر رخ نمي‌داد؛ بسياري از اهداف در داخل شهر قرار داشتند و همين موضوع احساس ناامني را چند برابر كرده بود. بيشتر حملات نيز در نيمه‌شب، بامداد يا ساعات اوليه صبح، حوالي چهار، پنج، هفت و هشت انجام مي‌شد؛ ساعت‌هايي كه خواب و آرامش را از بسياري از خانواده‌هاي اصفهاني گرفته بود.

 

همسايه‌ها نوبتي نگهباني مي‌دادند

حملات فقط صداي انفجار نبودند؛ پس از هر حمله، زندگي مردم با ترس، نگراني و بلاتكليفي ادامه پيدا مي‌كرد. بسياري نمي‌دانستند شب بعد چه اتفاقي خواهد افتاد و آيا خانه‌شان همچنان امن خواهد بود يا نه.

 

«زهرا فريدزادگان»، فعال رسانه‌اي و شهروند اصفهاني، از شب‌هايي مي‌گويد كه خواب براي بسياري به تجربه‌اي همراه با اضطراب تبديل شده بود: «خودم بارها با صداي انفجار از خواب مي‌پريدم. از شدت ترس بدنم مي‌لرزيد و تا مدتي نمي‌توانستم آرام شوم. چند شب واقعا وحشتناك بود.» به گفته او، بيشتر حملات در ساعات پاياني شب يا نزديك صبح رخ مي‌داد. يكي از شديدترين شب‌هايي كه زهرا به ياد دارد، شبي بود كه يك زاغه مهمات در اصفهان هدف قرار گرفت. پس از اصابت، آتش‌سوزي گسترده‌اي رخ داد و شعله‌هاي آتش آسمان شب را روشن كرد.

 

او مي‌گويد: «صحنه خيلي عجيب بود؛ از يك طرف منظره آتش و روشن شدن آسمان چشمگير بود، اما از طرف ديگر همه مي‌دانستيم كه پشت اين تصوير زيبا، يك اتفاق ترسناك در حال رخ دادن است.» همزمان، حملات به برخي مراكز نظامي ديگر شهر نيز ادامه داشت. «زهرا» از حملات مكرر به يكي از فرودگاه‌هاي نظامي اصفهان ياد مي‌كند و مي‌گويد شدت انفجارها به اندازه‌اي بود كه لرزش آن در خانه‌ها احساس مي‌شد و شيشه‌ها به صدا درمي‌آمدند. اما براي مردم، جنگ به لحظه انفجار محدود نمي‌شد؛ پس از هر حمله، نگراني از خسارت، امنيت خانه‌ها و احتمال حمله دوباره آغاز مي‌شد. در برخي مناطق كه خسارت بيشتري ديده بودند، مردم ناچار شدند مدتي خانه‌هاي خود را ترك كنند. «مريم» اما از مجموعه «زرباف» ياد مي‌كند؛ جايي كه بسياري از ساكنان به دليل شدت آسيب‌ها مدتي از خانه‌هايشان دور ماندند. او مي‌گويد: حدود يك ماه، برخي خانواده‌ها به دليل ترس از حملات مجدد و نگراني درباره سرقت، در خانه‌هاي خود حضور نداشتند.

 

در شرايطي كه بسياري احساس مي‌كردند حمايت كافي وجود ندارد، خود اهالي محله دست به كار شدند. همسايه‌ها نوبتي نگهباني مي‌دادند، از ساختمان‌ها مراقبت مي‌كردند و تلاش داشتند امنيت محله را حفظ كنند. در ميان ترس و نگراني، همين همكاري‌هاي كوچك به يكي از معدود نقاط اميدبخش آن روزها تبديل شد؛ مردمي كه خودشان آسيب ديده بودند، اما براي مراقبت از يكديگر كنار هم ايستادند.

 

خانه‌هايي كه ديگر مثل قبل نبودند

جنگ براي بسياري از مردم اصفهان با پايان صداي انفجارها تمام نشد. در بخش‌هايي از شهر، نشانه‌هاي آن روزها همچنان باقي مانده بود؛ ساختمان‌هايي كه آسيب ديده بودند، خانه‌هايي كه ديگر قابل سكونت نبودند و خانواده‌هايي كه مجبور بودند براي مدتي زندگي خود را در جايي ديگر ادامه دهند.

 

ليلي از مناطقي مانند «زرباف، باهنر، اپتيك و كمال اسماعيل» ياد مي‌كند؛ مناطقي كه به گفته او آثار حملات هنوز در آنها ديده مي‌شود. برخي ساختمان‌ها كاملا غيرقابل سكونت شده بودند و تعدادي از ساكنان هنوز نتوانسته بودند به خانه‌هايشان بازگردند. در برخي موارد، مردم خودشان دست به كار شده بودند؛ شيشه‌هاي شكسته را تعويض و بخش‌هاي آسيب‌ديده خانه را با هزينه شخصي تعمير كرده بودند، چراكه روند جبران خسارت‌ها براي بسياري از خانواده‌ها كند بود.

 

او از حمله به منطقه «صفه» نيز ياد مي‌كند؛ حمله‌اي كه با وجود فاصله بيشتر، از پشت‌بام خانه‌شان به‌خوبي ديده مي‌شد. ليلي مي‌گويد شدت نور انفجار به حدي بود كه ابتدا تصور كردند حادثه در كوچه‌هاي نزديك خانه رخ داده است. پس از انفجار نيز آتش‌سوزي و انفجارهاي پي‌درپي ادامه داشت. او احتمال مي‌دهد محل اصابت مربوط به يك مركز يا انبار نظامي بوده باشد؛ تصويري كه براي او و بسياري از مردم، يكي از هولناك‌ترين صحنه‌هاي آن روزها بود. اما دشواري اصلي براي بسياري، بازگشت به زندگي عادي بود. خانواده‌هايي كه در روزهاي جنگ براي حفظ جان خود شهر را ترك كرده بودند، هنوز با نگراني و ترس زندگي مي‌كردند. ليلي مي‌گويد در آن دوره بسياري از مردم اصفهان به شهرهاي اطراف رفته بودند و شهر بسيار خلوت‌تر از گذشته شده بود.

 

از آوار جنگ تا روزهاي بعد از آن

براي بسياري، پايان حملات به معناي بازگشت فوري آرامش نبود. ليلي مي‌گويد قطعي‌هاي مكرر برق، به‌ويژه در ساعات عصر و شب، همچنان بخشي از زندگي روزمره مردم است. فشار اقتصادي نيز محسوس بود؛ كاهش قدرت خريد، كم شدن مشتريان و دشوارتر شدن شرايط كسب‌وكار، خانواده‌ها و صاحبان مشاغل را تحت فشار قرار داده بود. او مي‌گويد در خيابان محل زندگي‌شان، دو فروشگاه بزرگ به دليل كاهش شديد مشتري و ناتواني در پرداخت هزينه‌هاي جاري، از جمله اجاره، تعطيل شدند؛ به گفته او، اين اتفاق تنها مربوط به يك يا دو واحد تجاري نبود؛ بلكه نشانه‌اي از شرايطي بود كه بسياري از كسب‌وكارهاي محلي با آن روبرو بودند؛ شرايطي كه در آن ادامه فعاليت براي برخي صاحبان مشاغل ديگر صرفه اقتصادي نداشت.

 

«ليلي» همچنين از تغييرات اجتماعي محله مي‌گويد. خانه آنها در كنار يك پارك قرار دارد و او در ماه‌هاي پس از جنگ، تعداد بيشتري از افراد بي‌خانمان و معتاد را در پارك و اطراف آن مشاهده مي‌كرد؛ موضوعي كه به گفته او احساس ناامني ساكنان را افزايش داده بود. مجموع اين تجربه‌ها باعث شده بود بسياري از خانواده‌ها احساس كنند زندگي ديگر مانند گذشته نيست؛ تغييري كه نه ‌فقط در ساختمان‌هاي تخريب‌ شده، بلكه در اقتصاد، روابط اجتماعي و احساس امنيت مردم نيز ديده مي‌شد.

 

چهار كودكي كه به خانه برنگشتند

در ميان تمام روايت‌هايي كه از روزهاي جنگ در اصفهان نقل مي‌شود، برخي اتفاق‌ها به دليل تلخي و غيرمنتظره بودن، در ذهن مردم ماندگار شده‌اند. يكي از اين اتفاق‌ها، روايت خانواده‌اي است كه تصميمي ساده در يك شب معمولي، سرنوشت تلخي برايشان رقم زد.

 

«زهرا» همچنين از خانواده‌اي مي‌گويد كه آن شب، مانند بسياري از شب‌هاي ديگر، ميزبان فرزندان و نوه‌هاي خود بودند. دخترخاله و همسرش به همراه دو فرزندشان به خانه پدربزرگ و مادربزرگ آمده بودند. در پايان شب، وقتي زمان رفتن فرا رسيد، بچه‌ها اصرار كردند كه همان‌جا بمانند.پدر و مادر ابتدا موافق نبودند و مي‌خواستند بچه‌ها را با خود به خانه ببرند، اما اصرار كودكان ادامه پيدا كرد. درنهايت، با رضايت پدربزرگ و مادربزرگ، تصميم گرفته شد كه آن شب را همان‌جا بمانند. شبي كه قرار بود مثل بسياري از شب‌هاي ديگر براي آن چهار كودك با آرامش به صبح برسد. اما همان شب، خانه هدف اصابت قرار گرفت. سقف پذيرايي فرو ريخت و چهار كودك كه در همان محل خوابيده بودند، جان خود را از دست دادند. اين فعال رسانه‌اي مي‌گويد اين حادثه تاثير روحي عميقي بر مردم اصفهان گذاشت. اين حادثه براي مردم شهر تنها يك خبر نبود؛ يادآور اين واقعيت بود كه در شرايط جنگ، حتي لحظه‌هاي معمولي زندگي نيز مي‌توانند ناگهان تغيير كنند.

 

جنگ در قفسه‌هاي داروخانه

جنگ تنها در صداي انفجارها و تخريب ساختمان‌ها خلاصه نمي‌شد. در كنار آسيب‌هاي مستقيم، زندگي روزمره مردم نيز با مشكلاتي مواجه بود؛ مشكلاتي كه گاهي دور از نگاه‌ها اتفاق مي‌افتاد.

 

«حميد» كه در يك داروخانه فعاليت دارد، از يكي از دشوارترين بخش‌هاي آن روزها مي‌گويد: كمبود داروهاي ضروري، به ‌ويژه انسولين براي بيماران ديابتي.

 

به گفته او، در دوران جنگ تهيه برخي داروهاي حياتي دشوار شده بود و در مقاطعي داروخانه‌ها با كمبود جدي انسولين مواجه بودند. براي بيماراني كه به ‌طور روزانه به اين دارو نياز داشتند، اين وضعيت اضطراب زيادي ايجاد مي‌كرد. گاهي بيماران درحالي براي تهيه انسولين مراجعه مي‌كردند كه دارو در دسترس نبود و داروسازان نيز، با وجود تلاش براي كمك، امكان تامين داروي موجود نبودن را نداشتند.

 

در كنار كمبود دارو، نگراني درباره احتمال حمله به تاسيسات هسته‌اي و پيامدهاي احتمالي آن نيز ميان مردم گسترش يافته بود. به گفته حميد، در روزهاي ابتدايي جنگ شايعه‌اي شكل گرفته بود كه در صورت آسيب ديدن تاسيسات هسته‌اي، مواد راديواكتيو در محيط منتشر مي‌شود و مصرف قرص يد مي‌تواند از مردم در برابر اين خطر محافظت كند.

 

به همين دليل، تعدادي از شهروندان با نگراني روزانه به داروخانه‌ها مراجعه مي‌كردند تا قرص يد تهيه كنند. «حميد» مي‌گويد بخش زيادي از زمان او صرف توضيح به مراجعه‌كنندگان مي‌شد؛ اينكه مصرف خودسرانه قرص يد راه‌حل عمومي براي مقابله با خطرات احتمالي نيست و استفاده از آن بايد تنها در شرايط مشخص و با توصيه مراجع بهداشتي انجام شود.

 

به گفته او، اين ماجرا نشان مي‌داد كه جنگ فقط با انفجار و تخريب همراه نيست؛ ترس، شايعات و نبود اطلاعات كافي نيز مي‌تواند فشار رواني مردم را بيشتر كند.

 

براي بسياري از مردم اصفهان، آن روزها تركيبي از صداي انفجار، نگراني براي عزيزان، دشواري تامين نيازهاي روزمره و تلاش براي حفظ زندگي عادي بود؛ تجربه‌اي كه هر كدام آن را به شكلي متفاوت، اما با احساسي مشترك، به ياد دارند.

 

از آوار تا گراني

«آقاي شمس»، ديگر شهروند اصفهاني، روايتش از ۱۲ اسفند ماه را از صبحي آغاز مي‌كند كه قرار بود حدود ساعت ۸ تا 20: 8 از خانه بيرون بزند؛ صبحي كه از يك هفته پيش، هشدارها درباره احتمال هدف قرار گرفتن پادگان‌ها و مراكز نظامي اصفهان بر آن سايه انداخته بود. خانه او تنها حدود ۱۰۰ متر با ستاد فرماندهي نيروي انتظامي استان اصفهان فاصله داشت.

 

هنوز زمان زيادي از آغاز روز نگذشته بود كه دو انفجار، همه‌چيز را تغيير داد. شدت انفجارها در و پنجره‌هاي خانه را شكست؛ بخشي از پنجره به داخل خانه پرتاب شد و شيشه‌هاي اتاق خواب تقريبا به‌طور كامل فرو ريخت.

 

«شمس» فرزندانش را به طبقات پايين ساختمان برد و همراه ديگر ساكنان به پاركينگ پناه برد. پس از فروكش كردن موج اوليه، راهي محل انفجار شد؛ جايي كه حدود ۳۰ متر با پاسگاه نيروي انتظامي فاصله داشت.

 

ساختمان دو طبقه پاسگاه به ‌شدت آسيب ديده و بخش‌هايي از آن فرو ريخته بود. به گفته شمس، دو انفجار نخست تلفات جاني نداشت؛ زيرا از چند روز قبل درباره احتمال هدف قرار گرفتن اين محل هشدار داده شده بود و تعدادي از سربازان هنگام حمله در پاسگاه حضور نداشتند. اما حدود ۴۵ دقيقه بعد، شمس كه به محل بازگشته بود، با آثار سه اصابت ديگر روبه‌رو شد؛ اين‌بار حمله پنج كشته، شامل چهار سرباز و يك درجه‌دار، برجا گذاشته بود. در اطراف پاسگاه نيز تخريب گسترده بود. ساختمان سه‌ طبقه مجاور تقريبا به ‌طور كامل تخريب شده، ساختمان كناري به ‌شدت آسيب‌ديده و ديوار سمت پادگان يك ساختمان شش‌طبقه نيز كاملا فرو ريخته بود. از يك ساختمان مسكوني سه ‌طبقه و شش‌ واحدي نيز پس از خاك‌برداري تقريبا چيزي باقي نمانده بود. برخي ساكنان ساختمان‌هاي اطراف نيز مدتي بعد هنوز امكان بازگشت به خانه‌هاي‌شان را نداشتند.

 

اما روايت شمس در آوار متوقف نمي‌شود. از نگاه او، مشكلات امروز اصفهان حاصل يك عامل واحد نيست؛ «تحريم‌ها، جنگ و ناترازي‌هاي مديريتي» در كنار يكديگر فشار بر زندگي مردم را بيشتر كرده‌اند.

 

او از تاخير در پرداخت حقوق حقوق‌بگيران و بازنشستگان مي‌گويد كه گاهي به چند روز و حتي ۱۰ روز مي‌رسد. همزمان، افزايش قيمت كالاها و هزينه‌هاي روزمره، فشار بيشتري بر خانوارها وارد كرده است. به گفته شمس، افزايش هزينه تمام‌شده كالاها، ماليات و ساير هزينه‌هاي فروشندگان درنهايت به مصرف‌كننده منتقل مي‌شود.

 

حتي معاملات نيز تغيير كرده‌اند. به گفته او، در گذشته خريد با چك‌هاي كوتاه‌مدت امكان‌پذير بود، اما حالا بسياري از فروشندگان تنها در صورت دريافت نقدي يا واريز فوري وجه حاضر به تحويل كالا هستند؛ تغييري كه نشان‌دهنده بي‌ثباتي اقتصادي است.

 

زندگي در سايه بحران‌هاي انباشته

«شمس» در ادامه به بحراني اشاره مي‌كند كه سال‌هاست اصفهان با آن دست ‌و پنجه نرم مي‌كند: «آب».

 

او وضعيت ساخت‌وساز را تقريبا راكد مي‌داند و مي‌گويد فعالان اين حوزه منتظرند ببينند شرايط كشور به كدام سمت مي‌رود. در همين حال، قيمت مسكن و هزينه رهن افزايش يافته است. بحران آب به كشاورزي نيز رسيده است. شمس مي‌گويد امسال آب حدود سه ماه براي كشاورزان جريان داشته، اما زمان آن با فصل مناسب كشت هماهنگ نبوده و كشاورزان نتوانسته‌اند استفاده مطلوبي از آن داشته باشند.

 

براي «شمس»، «جنگ، تحريم، بحران آب و فشار اقتصادي» قطعات يك پازل‌اند كه همزماني آنها شرايط مردم اصفهان را پيچيده‌تر كرده است. اما اقتصاد اصفهان را نمي‌توان بدون صنعت تصور كرد. بخش مهمي از اقتصاد شهر به كارخانه‌ها و صنايع بزرگ وابسته است. شمس صنايع فولادي را از مهم‌ترين بخش‌هاي اين اقتصاد مي‌داند؛ صنعتي كه علاوه بر كارخانه‌ها، شبكه گسترده‌اي از مشاغل مانند تراشكاري، قطعه‌سازي و نيروهاي فني و متخصص را دربر مي‌گيرد.

 

در جريان جنگ، فولاد مباركه نيز آسيب ديد. به گفته شمس، بخشي از تاسيسات، ازجمله قسمت مربوط به برق و توليد برق كارخانه، هدف قرار گرفت. او از دوستي مي‌گويد كه خودروي او همچنان زير آوار كارخانه مانده و خودش نيز شغلش را از دست داده است.

 

پالايشگاه اصفهان همچنان فعال است، اما بسياري از واحدهاي صنعتي ديگر با مشكلات جدي روبه‌رو هستند. «شمس» معتقد است اقتصادي كه در دهه‌هاي گذشته با ظرفيت بالايي فعاليت مي‌كرد، اكنون به كمتر از ۲۰درصد ظرفيت بالقوه خود رسيده است. دريافت تسهيلات بانكي دشوارتر شده و برخي كارخانه‌هاي خصوصي براي ادامه فعاليت ناچار به تعديل نيرو شده‌اند. قطعي برق نيز فشار ديگري بر صنايع وارد كرده است؛ گاهي از ساعت ۹ شب تا ۶ صبح و در برخي موارد چندين نوبت در هفته.

 

درنهايت، تصويري كه اين شهروند از اصفهان ترسيم مي‌كند، تنها تصوير شهري آسيب ‌ديده از جنگ نيست؛ بلكه روايت شهري است كه جنگ به بحران‌هاي قديمي‌ترش اضافه شده است: تحريم، بحران آب، قطعي برق، افزايش قيمت‌ها، ركود ساخت‌وساز، آسيب صنايع و ناترازي‌هاي مديريتي.

 

از نگاه او، مساله فقط خسارت يك ساختمان يا توقف يك كارخانه نيست؛ مساله اقتصادي است كه زماني با بخش قابل‌توجهي از ظرفيت خود كار مي‌كرد و حالا فاصله زيادي با توان واقعي‌اش پيدا كرده است. اصفهان، در روايت شمس، شهري است كه جنگ به آن ضربه زده، اما پيش از آن نيز زير بار مجموعه‌اي از بحران‌ها خم شده بود.

 

 

کالا ها و خدمات منتخب

    تازه ترین خبرها(روزنامه، سیاست و جامعه، حوادث، اقتصادی، ورزشی، دانشگاه و...)

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------