تازه های شهر حکایت


حکایت ملا نصرالدین,داستانهای ملا نصرالدین,عکس ملا نصرالدین

حکایت هایی زیبا از ملا نصرالدین

حکایت های ملا نصرالدین سبب گریهروزی ملا با زنش سر سفره نشسته بودند . زن ملا قاشقی از آش داغ که…


حکایت زیبای درویش و کریم خان



داستانهای جذاب,حکایت آموزنده

درویش و کریم خان زند

 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .


کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟


درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .


آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟


درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .


ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

 

 منبع:asheghaneha.ir



گنجینه مثل ها و حکایات

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------