تازه های شهر حکایت


کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب  حکایت های مولانا, شرح و تفسیر کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب, مثنوی معنوی

حکایت مولانا (کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب)

حکایت های مولانا شرح و تفسیر کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب مولانا جلال‌الدین محمد بلخی…

حکایت زیبای درویش و کریم خان



داستانهای جذاب,حکایت آموزنده

درویش و کریم خان زند

 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .


کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟


درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .


آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟


درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .


ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

 

 منبع:asheghaneha.ir

مطالب پیشنهادی,وبگردی

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------

      
       
      وب گردی