سپر و سنگ (حکایت)
- مجموعه: شهر حکایت
مردی با سپری که به دوش انداخته بود به میدان جنگ رفت. از طرف دشمن سنگی بر سرش خورد و سرش شکست.
فریاد مرد بلند شد و گفت: ای بی مروت، مگر کوری و سپر به این بزرگی را نمی بینی که سنگ بر سر من می زنی؟
منبع:seemorh.com
مردی با سپری که به دوش انداخته بود به میدان جنگ رفت. از طرف دشمن سنگی بر سرش خورد و سرش شکست.
فریاد مرد بلند شد و گفت: ای بی مروت، مگر کوری و سپر به این بزرگی را نمی بینی که سنگ بر سر من می زنی؟
منبع:seemorh.com
گنجینه مثل ها و حکایات
اقامتی راحت در مشهد با بهترین قیمت؛ بیعانه کافی است!
کنکوری هستی؟امروز شروع کنی سال بعد این موقع لبخند میزنی!
اولین مرجع خرید آنلاین بلیط اتوبوس◀
بلیط اتوبوس میخوای؟ فقط از اینجا رزرو کن
اینجا سال کنکور برای همه راحت ترین ساله!
پشت کنکوری؟ کلیک کن و سال دیگه تو بهترین دانشگاه هستی
راحت ترین روش خرید بلیط اتوبوس برای همه
کالا ها و خدمات منتخب