تازه های شهر حکایت


حکایت مرد احمق,مرد احمق,داستان مرد احمق

حکایت مرد احمق

حکایت مرد احمق حكایت جالب مرد احمق کفش‌دوزى ساده و ابله را زنى کولى و دِرْد و نصيب شده بود که خيلى…

پذیرایی از میهمان



 

پذیرایی از میهمان

 

یزیدبن مهلب با پسر خود از زندان عمربن عبدالعزیز فرار کردند. بعد از مسافتی به خیمه ای رسیدند، پیرزالی درآن بود.

 

بر او وارد شدند. پیر آن ها را پذیرفت و بزغاله ای پخت و نزد آن ها گذاشت.

 

بعد از صرف غذا یزید از پسر خود پرسید: برای خرج با خود چه داری؟

 

پسرگفت: یک صددینار.

 

او گفت: همه را به پیرزال بده!

 

پسر گفت: این عجوزه به اندک راضی می شود و تو را هم که نمی شناسد. او گفت: اگر او به اندک راضی می شود من راضی نمی شوم، اگر او مرا نمی شناسد من که خود را می شناسم!

 


منبع:روزنامه خراسان

مطالب پیشنهادی,وبگردی

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------