تازه های داستان

داستان کوتاه,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه جالب

مزرعه سيب‌ زمینی

داستان کوتاه و جالب داستان کوتاه مزرعه سيب‌ زمینیپیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او…

داستان آمادگی برای رفتن



داستانهای جذاب,آمادگی برای رفتن

داستان آمادگی برای رفتن

 

صاحب دلی برای اقامۀ نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران او را شناختند و خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و آن ها را پند گوید. او نیز پذیرفت.


نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوی او بود. مردِ صاحب دل برخاست و بر پلۀ نخست منبر نشست.


بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به جماعت گفت:”مردم! هرکس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مُرد، برخیزد.”


کسی برنخاست.


گفت:”حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد.”


باز کسی برنخاست!


سری به نشانۀ تاسف تکان داد و گفت:”شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید، اما برای رفتن نیز آماده نیستید!”

منبع:kocholo.org

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------