نامه به مالکاشتر نخعي
| به مالکاشتر نخعي از عهد و پيمانهاي آن حضرت عليهالسلام است که براي (مالک ابن حارث) اشتر نخعي- خدا او را بيامرزد- نوشته چون او را بر مصر بر اطراف آن سامان فرمانروا قرار داد هنگامي که حکومت محمد ابن ابيبکر درهم و پريشان گرديده بود، و آن درازترين و جمعترين پيماني است که براي نيکوکاريها (دستور دادرسي، رموز رعيت پروري، آداب مملکت داري، طريق لشگرکشي و پند و اندرز به همگان) نوشته است (در عرب اشتر کسي را گويند که پلک چشمش برگشته و مژه نداشته باشد، و هم کسي را که پلک چشم يا لب پائينش چاک داشته باشد، و مالک ابن حارث نخعي (قدس الله روحه) را اشتر گويند براي آنکه گفتهاند: در پيکار لشگر عرب با سپاه روم در سال شانزدهم هجري گرزي بر خود مالک کوفته شد و خود بر سرش پخش و پارهاي از آهن آن چشم او را چاک زد، پس از آن روز به اشتر ملقب گرديد. چون وضع مصر در زمان حکومت محمد ابن ابيبکر بر اثر فتنهانگيزي و تباهکاري معاويه درهم شد، و گروهي به خونخواهي عثمان برخاستند و به اميرالمومنين عليهالسلام از اوضاع آن سامان خبر رسيد، فرمود: حکمراني مصر شايسته يکي از دو نفر است يا قيس ابن سعد (از بزرگان شيعيان علي عليهالسلام و اعدل عدول) که او را از آنجا برداشتيم دوباره بايد فرمانروا شود، يا مالک ابن حارث نخعي آنجا رود، ولي چون قيس ابن سعد به اين کار بيميل بود حضرت او را در شغل خود باقي گذاشت، و مالک اشتر را که در نصيبين (شهري بين شام و عراق) بود طلبيد و اين عهدنامه را براي او نوشته امر فرمود بسيج راه کند، و پيش از رفتن او براي اهل مصر نامه سي و هفتم را فرستاد، مالک با لشگر خود به جانب مصر روانه گرديد، چون معاويه خبردار شد به دهقان عريش شهري است در مصر پيغام داد که اشتر را زهر بخوران تا من خراج و ماليات بيست سال از تو نگيرم، چون اشتر به عريش رسيد دهقان که دانسته بود عسل را بسيار دوست دارد، مقداري عسل مسموم برايش ارمغان آورد و گوارائي و فوائد آن را بيان کرد، اشتر از آن عسل زهرآلود ميل نمود، هنوز در جوفش مستقر نشده بدرود زندگاني گفت، و بعضي گفتهاند: شهادتش در قلزم شهري که تا مصر سه روز راه دارد واقع شد، و نافع غلام عثمان او را از هر خورانيد (چون خبر شهادت آن بزرگوار به معاويه رسيد با خورسندي بسيار ميان مردم ايستاده گفت: علي ابن ابيطالب را دو دست بود، يکي در جنگ صفين جدا گرديد و آن عمار ابن ياسر بود که کشته شد، و ديگري امروز جدا گرديد و آن مالک اشتر بود که اکنون خبر مرگ او رسيد، به آهنگ مصر سفر کرد و در شهر ايله- بين ينبيع و مصر- نافع غلام عثمان نزد وي آمد و چندان در خدمت او مواظبت کرد که خاطر اشتر از او آسوده گشت، پس در شهر قلزم شربت عسلي با زهر آميخته به خورد او داد که بر اثر آن مالک دنيا را بدرود گفت الا و ان الله جنودا من عسل يعني بدانيد خداوند را از عسل لشگرها است) و از آن سو چون خبر به اميرالمومنين عليهالسلام رسيد بسيار اندوهگين و افسرده خاطر شد گريست و بر منبر تشريف برده فرمود: انا الله و انا اليه راجعون، و الحمد الله رب العالمين، اللهم اني احتسبه عندک فان موته من مصائب الدهر، رحم الله مالکا فلقد اوفي عهده، و قضي نحبه، و لقي ربه، مع انا قد وطنا انفسنا علي ان نصبر علي کل مصيبه بعد مصابنا به رسول الله- صلي الله عليه و آله- فانها من اعظم المصيبات يعني ما از خدا هستيم و به سوي او باز ميگرديم، و ستايش خداوندي را سزا است که پروردگار جهانيان است، بارخدايا من مصيبت اشتر را نزد تو به شمار ميآورم، زيرا مرگ او از سوگهاي روزگار است، خدا مالک را رحمت فرمايد که به عهد خود وفاء نمود، مدتش را به پايان رسانيد، و پروردگارش را ملاقات کرد، با اينکه ما تعهد نمودهايم که پس از مصيبت رسول خدا- صلي الله عليه و آله بر هر مصيبتي شکيبا باشيم، زيرا آن بزرگترين مصيبتها بود. پس از آن از منبر پائين آمده به خانه رفت، مشايخ نخع به خدمت آن حضرت آمدند، آن بزرگوار متاسف و افسرده بود، فرمود: و لله در مالک و ما مالک لو کان من جبل لکان فندا، و لو کان من حجر لکان صلدا، اما والله ليهدن موتک عالما وليفرحن عالما، علي مثل مالک فلتبک البواکي، و هل مرجو کمالک، و هل موجود کمالک، و هل قامت النساء عن مثل مالک يعني خدا مالک را جزاي خير دهد و چگونه مالک که اگر کوه بود کوهي عظيم و بزرگ بود، و اگر سنگ بود سنگي سخت بود، آگاه باشيد به خدا سوگند مرگ تو اي مالک جهاني را ويران و جهاني را شاد ميسازد يعني اهل شام را خشنود و عراق را خراب ميگرداند، بر مردي مانند مالک بايد گريهکنندگان بگريند، آيا ياوري مانند مالک ديده ميشود، آيا مانند مالک کسي هست، آيا زنان از نزد طفلي برميخيزند که مانند مالک شود. و گفتهاند: جنازه مالک را از قلزم به مدينه طيبه حمل نمودند و قبر منور او در آنجا معروف و مشهور است، و پوشيده نماند که اشتر- رضي الله عنه- با اينکه مردي خردمند و دلاور و بزرگوار بود به زيور بردباري و پارسائي و درويشي آراسته بود، چنانکه گفتهاند: روزي از بازار کوفه ميگذشت، و کرباس خامي در بر و پارهاي از همان را به جاي عمامه بر سر داشت، يکي از بازاريان از روي استخفاف شاخه سبزي بر او انداخت، اشتر بردباري نموده اعتناء نکرده گذشت، يکي از حاضرين که اشتر را ميشناخت به آن بازاري گفت: واي بر تو هيچ دانستي که به چه کسي اهانت نمودي، گفت: نه، گفت او مالک اشتر دوست و يار اميرالمومنين عليهالسلام بود، پس آن مرد بازاري از کار کرده به لرزه آمده به دنبال اشتر روانه شد تا عذرخواهي نمايد، ديد اشتر در مسجد نماز مشغول است، ايستاد تا از نماز فراغت يافت، پس سلام کرده خود را بر پاي او انداخته بوسيد، اشتر سر او را برداشته فرمود: چه کار ميکني؟! گفت: عذر گناهي که از من صادر شده ميخواهم که تو را نشناخته بودم، اشتر فرمود: بر تو هيچ گناهي نيست، به خدا سوگند من به مسجد آمده بودم که براي تو طلب آمرزش نمايم. آري بايد مالک اشتر چنين بوده و آنقدر بر نفس خود تسلط داشته باشد که با داشتن چنان شجاعت و دلاوري در چنين موقعي که ناداني او را استهزاء ميکند تغيير حالي به او دست ندهد، زيرا در هر چيز پيرو حقيقي امام زمان خود بود تا آنکه اميرالمومنين عليهالسلام درباره او فرمود: لقد کان لي مثل ما کنت لرسول الله يعني مالک براي من همچنان بود که من براي رسول خدا بودم، الحاصل مالک در سال سي و هشتم هجرت بدرود زندگاني گفت و عهدنامه اميرالمومنين عليهالسلام به نام مبارک او براي حکمرانان جهان در هر امارت و ايالت دستورالعمل گرديد): بنام خداوند روزيدهنده بخشنده اين دستوري است که بنده خدا علي اميرالمومنين به مالک ابن حارث اشتر در پيمان خود با او امر فرموده، هنگامي که او را والي مصر گردانيده: تا خراج آنجا را گرد آورد، و با دشمن آن بجنگد، و به اصلاح حال مردم آن بپردازد، و شهرهاي آنجا را آباد سازد. امر مينمايد او را به پرهيزکاري و ترس از خدا، و برگزيدن فرمان او، و پيروي از آنچه در کتاب خود (قرآن کريم) به آن امر فرموده از واجبات و مستحبات که کسي نيکبخت نميشود مگر به پيروي از آنها، و بدبخت نميگردد جز به زير بار نرفتن و تباه ساختن آنها، و اينکه (دين) خداوند سبحان را به دل دست و زبان ياري کند (به دل ايمان و باور داشته و به دست از دشمن جلو گيرد و به زبان امر به معروف و نهي از منکر نمايد) زيرا خداوندي که برتر است نام او ضامن گشته که ياري کننده خود را ياري کند، و ارجمند دانندهاش را ارجمند فرمايد. و او را امر ميفرمايد که نفس خود را هنگام شهوات و خواهشها فرو نشاند، و هنگام سرکشيها آن را باز دارد (تا عنان به دست او نيافتاده و در سختيهايش نيافکند) زيرا نفس به بدي وا ميدارد (آدمي از شر او آسوده نيست) مگر کسي را که خدا رحم فرمايد (حضرت امام موسي بن جعفر از پدران خود عليهمالسلام روايت کرده که اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: (حضرت امام موسي ابن جعفر از پدران خود عليهمالسلام روايت کرده که اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و اله گروهي از لشگريان را به جنگ فرستاد چون بازگشتند، فرمود: خوشا به حال گروهي که از جهاد اصغر فراغت يافتند و بر ايشان جهاد اکبر باقيمانده است، گفتند يا رسولالله جهاد اکبر چيست؟ فرمود: جهاد و زد و خورد با نفس، پس فرمود: بالاترين جهاد، جهاد کسي است که با نفس خود که با اوست جهاد کند). پس بدان، اي مالک من تو را به شهرهائي فرستادم که پيش از تو حکمرانان دادرس و ستمگر در آنها بوده، و مردم به کارهاي تو همان نظر ميکنند که تو به کارهاي حکمرانان پيش از خود مينگري، و درباره تو همان را گويند که تو درباره آنان ميگوئي، و به سخناني که خداوند به زبان بندگانش (از نيک و بد) جاري ميفرمايد ميتوان به نيکوکاران پي برده آنها را شناخت (اگر از آنها نيکوئي بر زبانها جاري باشد مردم ايشان را نيکوکار شمرده دعا مينمايند، و اگر در زبانها بد نام باشند آنان را بدکار دانسته نفرين ميکنند، از اين رو حکمران چه مسلمان مانند عمرو ابن عبدالعزيز چه کافر باشد مانند انوشيروان و هر زمامدار قومي بايد کاري کند که ذکر جميل و نام نيکويش به يادگار بماند تا مردم دربارهاش دعاي خير نمايند و بر اثر آن نيکبختي جاويد به دست آرد) پس بايد بهترين اندوختههاي تو کردار شايسته باشد، و بر هوا و خواهش خود مسلط باش (مهارش را به دست گير تا در سختيهايت نيافکند) و به نفس خويش از آنچه برايت حلال و روا نيست بخل بورز، زيرا بخل به نفس انصاف و عدل است از او در آنچه او را خوش آيد يا ناخوش سازد (بخل به نفس آن است که گرد آنچه تو را روا نباشد نگردي اگر چه بسيار دوستدار و آرزومند آن باشي) و مهرباني و خوشرفتاري و نيکوئي با رعيت را در دل خود جاي ده (نه آنکه در ظاهر اظهار دوستي کرده در باطن با آنان دشمن باشي که موجب پراکندگي رعيت گردد، چنانکه در قرآن کريم س 3 ي 159 به پيغمبر اکرم ميفرمايد: فبما رحمه من الله لنت لهم، و لو کنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوکل علي الله ان الله يحب المتوکلين يعني بر اثر بخشايش خدا تو با مردم مهربان گشتي و اگر تندخو سخت دل بودي از گردت پراکنده ميشدند، پس اگر به تو بدي کنند از آنان درگذر و برايشان آمرزش خواه، و در کار (جنگ) با ايشان مشورت نما، و (پس از مشورت) اگر تصميم گرفتي به خدا اعتماد کن که خدا اعتماد کنندگان را دوست دارد) و مبادا نسبت به ايشان (چون) جانور درنده بوده خوردنشان را غنيمت داني که آنان دو دستهاند: يا با تو برادر دينيند يا در آفرينش مانند تو هستند که از پيش گرفتار لغزش بوده و سببهاي بدکاري به آنان روآورده عمدا و سهوا (دانسته يا ندانسته) در دسترشان قرار ميگيرد، پس (چون جز پيغمبر و امام که معصوم هستند کسي نيست که از خطاء و نادرستي ايمن باشد اگر پيشامدي آنها را عمدا و سهوا به بدکاري واداشت نبايد به ايشان بخشش روا نداشت، بلکه) با بخشش و گذشت خود آنان را عفو کن همانطور که دوست داري خدا با بخشش و گذشتش تو را بيامرزد، زيرا تو بر آنها برتري، و کسي که تو را به حکمراني فرستاده از تو برتر است، و خدا برتر است از کسي که اين حکومت را به تو سپرده و خواسته است کارشان را انجام دهي، و آنان را سبب آزمايش تو قرار داده (هر گونه با آنها رفتار نمائي با تو معامله خواهد نمود) و مبادا خود را براي جنگ با خدا آماده سازي (مخالفت دين نموده به مردم ستم روا داري) که تو را توانائي خشم او نبوده از بخشش و مهربانيش بينياز نيستي، و هرگز از بخشش و گذشت پشيمان و به کيفر شاد مباش، و به خشمي که ميتواني مرتکب نشوي شتاب منما، و (از سرکشي و به دودلي) مگو من مامور و (به هر چه خواهم) امر ميکنم پس بايد فرمان مرا به پذيرند و اين روش سبب فساد و خرابي دل و ضعف و سستي دين و تغيير و زوال نعمتها گردد، و هر گاه سلطنت و حکومت برايت عظمت و بزرگي يا کبر و خوپسندي پديد آورد به بزرگي پادشاهي خدا که فوق تو است و به توانائي او نسبت به خود آنچه از جانب خويش بر آن توانا نيستي بنگر که اين نگريستن (انديشه نمودن در بزرگواري و غالب بودن خدا بر هر چيز) کبر و سرکشي تو را فرو مينشاند، و سرافرازي را از تو باز ميدارد، و از عقل و خردي که از تو دور گشته به سويت برميگردد (انديشه در اين کار سبب ميشود که به خود باز آمده کبر و خودپسندي را از خود براني). و برحذر باش از برابر داشتن خود با خدا در بزرگواريش، و مانند قرار دادن خويش را به او در توانائيش، زيرا خدا هر گردنکش متکبري را خوار و پست ميگرداند. با خدا به انصاف رفتار کن (اوامر او را کار بند و از نواهيش بپرهيز) و از جانب خود و خويشان نزديک و هر رعيتي که دوستش ميداري درباره مردم انصاف را از دست مده (نه خود به آنها ستم نما و نه بگذار خويشان و دوستانت به نام تو ستم نمايند) که اگر نکني ستمکار باشي و کسي که با بندگان خدا ستم کند خدا به جاي بندگانش با او دشمن است، و خدا با هر که دشمن باشد برهان و دليلش را نادرست ميگرداند (عذرش را نميپذيرد) و آن کس در جنگ با خدا است تا اينکه (از ستم) دست کشد و توبه و بازگشت نمايد، و تغيير (از دست يافتن) نعمت خدا و زود خشم آوردن (دوري از رحمت) او را هيچ چيز موثرتر از ستمگري (بر بندگان خدا) نيست، زيرا خدا دعاي ستمديدگان را شنوا و در کمين ستمکاران است (انتقام آن را خواهد کشيد). و کاري که بايد بيش از هر کار دوست داشته باشي ميانهروي در حق است، و همگاني کردن آن در برابري و دادگري که بيشتر سبب خشنودي رعيت ميگردد (در هر کار آن را اختيار کن که به صلاح حال همه باشد هر چند بر خواص گران آمده از آن راضي نباشند) زيرا خشم همگان رضاء و خشنودي چند تن را پايمال ميسازد، و خشم چند تن در برابر خشنودي همگان اهميت دارد، و از رعيت هيچکس بر حکمران در هنگام رفاه آساني گرانبارتر، و در گرفتاري کم ياري کنندهتر، و در انصاف و برابري ناراضيتر، و در خواهش پر اصرارتر، و موقع بخشش کم سپاستر، و هنگام رد دير عذر پذيرندهتر، و در پيشامد سختيهاي روزگار در شکيبائي سست تر، از خواص نيست، و ستون دين و انبوهي مسلمانها و آماده براي (جلوگيري از) دشمنان همگان از مردم هستند (نه چند تن از خواص که از آنان به تنهائي کاري ساخته نيست) پس بايد با آنان همراه بوده و ميل و رغبت تو با آنها باشد. و بايد از رعيت کسي را بيش از همه دور و دشمن داشته باشي که به گفتن زشتيهاي مردم اصرار دارد، زيرا مردم را عيوب و زشتيهائي است که سزاوارتر کس براي پوشاندن آنها حاکم است، پس آنچه از زشتيهاي مردم به تو پوشيده است پي مکن (کنجکاوي منما) که بر تو است پوشيدن آنچه (از زشتيهاي ايشان) بر تو آشکار شود، و خدا بر آنچه از تو پنهان است حکم ميفرمايد، پس تا ميتواني زشتي (مردم) را بپوشان که خدا بپوشاند زشتي تو را که دوست ميداري از رعيت پنهان داري، از مردم گره هر کينه را بگشا (کينه آنها را در دل راه مده) و از خود رشته هر انتقام و بازخواستي را جدا کن، و از هر چه که تو را نادرست در نظر آيد خود را نادان بنما، و در تصديق و باور داشتن (گفتار) بدگو و سخنچين شتاب بنما، زيرا سخنچين خيانکار و فريبدهنده است هر چند خود را به صورت پنددهندگان در آورد (پس شتاب در قبول گفتار او شايد باعث خطائي شود که پريشاني بعد از آن را سودي نباشد). و در کنگاش (کار) خود بخيل را راه مده که تو را از نيکي و بخشش باز داشته از بيچيزي و درويشي ميترساند، و نه بيدل و ترسو را که تو را از (اقدام در) کارها سست ميگرداند، و نه حريص را که از بسياري حرص (اندوختن جهت روز نيازمندي) ستمگري (به مردم) را در نظرت جلوه ميدهد، پس بخل و ترس و حرص طبيعتهاي گوناگوني ميباشند که بدگماني به خدا آنها را گرد ميآورد! (منشاء اين خوها بدگماني به خدا است، و بدگمان به خدا او را نميشناسند، زيرا بخيل اگر او را بسيار بخشنده داند به ديگران بخل نميورزد، و ترسو اگر او را نگهدار خواند از اقدام در کار خدا پسند نميترسد، و حريص اگر او را روزيدهنده داند براي اندوختن حرص نميزند). بدترين وزيران تو (کسي را که بر شئون مملکت گماشته از راي و انديشهاش کمک ميطلبي) وزيري است که پيش از تو وزير اشرار و بدکرداران و در گناهان (کارهاي ناشايسته) با آنها شريک و انباز بوده، پس (چنين کس) نبايد از خواص و نزديکان تو باشد، زيرا آنان يار گناهکاران و برادر (همراه) ستمگران هستند، در حالي که تو به جاي آنها در کساني که داراي انديشهها و کاربريهاي نيکو مانند آنها (در امور مملکت) هستند ميتواني بهترين وزير را بيابي که چنان گناهان و کارهاي زشت آنان (که در حکومت اشرار مرتکب شدهاند) بر او نيست، و ستمگر را بر ستم و گناهکار را بر گناهش همراهي و ياري نکردهاند: هزينه ايشان براي تو سبکتر (زيرا اندک نعمت تو را بسيار دانسته از آن قدرداني نموده سپاسگزار ميباشند) و ياريشان برايت نيکوتر، و ميل و رغبتشان به تو از روي مهرباني بيشتر، و دوستيشان با غير تو کمتر است، پس ايشان را در خلوتها و مجلسهاي خود از نزديکان قرار ده، و بايد برگزيدهترين ايشان نزد تو وزيري باشد که سخن تلخ حق به تو بيشتر گويد، و کمتر تو را در گفتار و کردارت که خدا براي دوستانش نميپسندد بستايد اگر چه سخن تلخ و کمتر ستودن خواهش و آرزوي تو سبب دلتنگيت شود (هر چند گفتار و کردار تلخ او بر تو گران آيد و از روش او خشنود نباشي). و خود را به پرهيزکاران و راستگويان بچسبان (هميشه با آنها همنشين باش) و آنان را وادار و بياموز که بسيار تو را نستايند، و از اينکه نادرستي به جا نياوردهاي (و شايسته بيان نيست) تو را شاد نگردانند (تا تو را به خود متوجه سازند) زيرا بسياري اصرار در ستايش شخص را خودپسند ساخته سرکشي بار ميآورد. و نبايد نيکوکار و بدکار نزد تو به يک پايه باشد که آن نيکوکاران را از نيکوئي کردن بيرغبت سازد و بدکرداران را به بدي کردن وادارد، و هر يک از ايشان را به آنچه گزيده جزاء ده (نيکوکار را پاداش و بدکردار را کيفر ده) و بدان چيزي سبب خوش بيني حاکم نسبت به رعيت بهتر از نيکوئي و بخشش او به ايشان و سبک گردانيدن هزينههاي آنها و رنجش نداشتن از آنان بر چيزي که حقي به آنها ندارد نيست، پس بايد در اين باب کار کني که خوشبيني به رعيت را به دست آوري، زيرا خوشبيني رنج بسيار را از تو دور ميدارد (براي آنکه بدبيني به رعيت سبب سختگيري ميشود، و سختگيري رنجش ميآورد و چون رنجيدند به زوال و عزل تو کوشيده به اندازه توانائي درصدد مخالفت با تو بر آمده در پي فرصت ميگردند، و تو ناچار همواره بر اثر انديشه در کار ايشان غمگين و اندوهناک بوده و آسودگي را از دست ميدهي) و سزاوارتر کسي که بايد به او خوشبين باشي کسي است که بيشتر به او احسان نموده و نيکوتر آزمودهاي، و سزاواتر کسي که بايد به او بدبين باشي کسي است که با او بد سلوک کرده و کمتر آزمودهاي (پس هر گاه به ياري ايشان نيازمند شدي اعتماد کن به کسي که به او احسان نمودهاي، نه به کسي که از تو بدي و سختي ديده). و مشکن سنت (طريقه) شايستهاي را که روساء و بزرگان اين امت به آن رفتار نمودهاند، و الفت و انس (بين مردم) به سبب آن پيدا شده، و (کار) رعيت بر آن منظم گرديده، و نبايد سنت و طريقهاي را به کار بري که به چيزي از سنتهاي گذشته زيان رساند، پس (اگر چنين کردي بدان سود نخواهي برد، زيرا) مزد و پاداش کسي را است که آن سنتها (ي نيکو) را بناء گذاشت، و گناه تو را خواهد بود به آنچه آن سنتها را شکست دادي. و درباره استوار ساختن آنچه کار شهرهاي تو را منظم گرداند و برپا داشتن آنچه مردم پيش از تو برپا داشته بودند بسيار با دانشمندان مذاکره و با راستگويان و درست کرداران گفتگو کن (که بر اثر آن هميشه حکومت تو پايدار مانده و کار رعيت به شايستگي انجام گيرد). و بدان که رعيت (مردمي که زير فرمان هستند) چند دسته ميباشند که (کار) بعضي به سامان نميرسد مگر به بعضي ديگر، و گروهي را از گروه ديگر بينيازي نيست: پس بعضي از آن دستهها (نخستين) لشگرهاي خدا (که براي دفع دشمنان او آماده) هستند، و برخي از آنها (دوم) نويسندگان عمومي و خصوصي، و بعضي از آنها (سوم) قاضيهاي دادرس (که احکام را بين مردم از روي عدل اجرا نمايند) و دستهاي از آنها (چهارم) کارگردانان (مامورين حکمراني) که با انصاف و مدارا رفتار نمايند، و بعضي از آنها (پنجم) جزيهدهندگان اهل ذمه (کفاري که باج ميدهند تا مال و جان و ناموس آنان در پناه اسلام باشد) و خراج کنندگان مسلمان (که حقوق خدا را ميپردازند) و برخي از آنان (ششم) سوداگر و بازرگان و صنعتگر، و دستهاي از آنها (هفتم) فروتنان که نيازمندان و بيچارگانند، و براي هر يک از اين چند دسته خداوند نصيب و بهره او را نام برده است، و حد و اندازه واجب آن را در کتاب خود (قرآن کريم) يا در سنت پيغمبرش- صلي الله عليه و آله- پيمان و دستوري داده است که نزد ما محفوظ و نگهداري شده است (آن حدود و عهود در دسترس ما ميباشد). پس (سود اين دستهها آن است که) سپاهيان به فرمان خدا براي رعيت (مانند) دژها و قلعهها (که آنها را از شر دشمنان آسوده ميدارند) و زينت و آراستگي حکمرانان و ارجمندي دين و راههاي امن و آسايش (براي رهروان) هستند، و رعيت برپا نميماند مگر با بودن ايشان، و نظام و آسايشي براي سپاهيان نيست مگر به خراج (حقوق واجبهاي) که خدا براي ايشان تعيين فرموده که به وسيله آن به جنگ با دشمنانشان توانا ميگردند، و به آن در اصلاح کار خود اعتماد مينمايند، و آن هنگام حاجت و نيازمندي ايشان به کار ميرود، و نظام و آسايشي براي اين دو دسته (سپاهيان و خراجدهندگان) نيست مگر به دسته سوم که عبارت است از قاضيها که براي عقدها (ي داد و ستد و زناشوئيها) حکم مينمايند، و کارگردانان که باج و خراج گرد ميآورند، و نويسندگان که براي کارهاي همگاني و خصوصي به آنها اعتماد ميشود (و سر رشته حساب نگاه ميدارند) و نظام و آسايشي براي همه اين دستهها نيست مگر به سوداگران و صنعتگراني که سودهاشان را گردآورده بازارها برپا ميدارند، و کارهائي انجام ميدهند که سعي و کوشش غير ايشان آن کارها را سامان نتواند داد، پس از اين دسته فروتنان هستند که نيازمندان و بيچارگانند و بخشش و کمک به آنها (بر توانگران) واجب ولازم است، و نزد خدا براي هر يک از اين طبقات گشايشي است (نه تنگي و ناتواني، پس اگر بعضي را به بعضي نيازمند گردانيده طبق حکمت و مصلحت بوده نه از روي تنگي و کمي قدرت) و هر يک از آن دستهها را بر حکمران حقي است به اندازهاي که کار آن را به صلاح آورد، و حکمران از عهده آنچه خدا بر او لازم گردانيده و برنميآيد مگر به سعي و کوشش، و ياري خواستن از خدا، و آماده نمودن خود بر به کار بستن حق، و شکيبائي بر آن در کار آسان يا گران و دشوار. پس (براي انجام کارها) از سپاهيانت بر گمار کسي را که براي (بدست آوردن رضاء و خشنودي) خدا و رسول او و براي (پيروي از) امام و پيشوايت پند پذيرندهتر و پاکدلتر (راست گفتار و درست کردار) و خردمندتر و بردبارترين آنان باشد: از کساني که دير به خشم آيند، و زود عذر (گناهکار) پذيرند (نه مانند بدسيرتان که آسودگي را در آن بينند که خشم به کار برده عذر نپذيرند) و به زيردستان مهربان بوده، و به زورمندان سختگيري و گردن فرازي نمايد، و از آنانکه درشتي او را از جا نکند (که بر اثر آن ستم روا دارد) و نرمي او را (در انجام کار) ننشاند (باز ندارد). پس همنشين باش با آنانکه از خانوادههاي شريف و خوشنام و کساني که داراي سابقههاي نيکو (خدمت به خلق و پيروي از خالق) ميباشند، و با جنگجويان و دليران و بخشندگان و جوانمردان (روساي لشگر و کشورت را از چنين مردمي برگزين) زيرا آنان جامع بزرگواري و شاخههاي احسان و نيکوئي هستند، پس به کارهاي آنها رسيدگي کن چون پدر و مادري که به فرزندشان رسيدگي مينمايند، و بايد نيکوئي که درباره آنان نموده و آنها را با آن توانا ساختهاي نزد تو بزرگ (دشوار) نيايد، و همراهي که برايشان متعهد شدهاي کوچک مشماري اگر چه اندک باشد (همواره درباره آنها نيکوئي کن اندک يا بسيار، پس اگر احسان بزرگ پيش آيد آن را بزرگ مپندار، و اگر اندک بود آن را نيز کوچک مشمار و بجا آور) زيرا احسان آنان را خيرخواه و خوشبين به تو مينمايد (که در نتيجه فرمانت را به خوبي انجام ميدهند) و ياري کردن در کارهاي کم اهميت را رها کن به اعتماد و اميد رسيدگي به کارهاي بزرگ آنها (هيچگاه مگو پرسش بيمار و مبارکباد بچه تازه به دنيا آمده و مانند آن چندان اهميت ندارد و براي من که در کارهاي بزرگ با آنها همراهم) زيرا احسان اندک تو جائي دارد که از آن سود ميبرند، و احسان بزرگ هم موقعيتي دارد که از آن بينياز نيستند (خلاصه احسان اندک را ترک مکن و آنها را چشم به راه احسان بزرگ مگذار که سبب رنجش و دلگيري خواهد بود). و بايد برگزيدهتر سران سپاهت کسي باشد که با لشگر در همراهي (مال و دارائي) مواسات کند (از اصل مال با آنها خود را برابر داند، نه از زيادي آن که اگر از زيادي بخشد آن را مواسات نگويند) و از توانائي خويش (خوار و بار لشگر که در دست او است) به آنها احسان نمايد به اندازهاي که ايشان و خانوادهشان در آسايش باشند، تا اينکه در جنگ با دشمن يکدل و يک انديشه گردند (در کارزار غم نادرستي خانواده نداشته باشند) زيرا مهرباني و کمک تو به ايشان دلهاشان را به تو متوجه و مهربان مينمايد (آري اگر پادشاه سران لشگر را واداشت که با لشگريان مواسات نموده جيره و ماهيانه آنان را به موقع بپردازند همه هواخواه او ميشوند، وگرنه دلهاشان بر ميگردد و باعث خرابي و پيش نرفتن کار مملکت ميشود) و نيکوترين چيزي که حکمرانان را خشنود ميدارد برپا داشتن عدل و دادگري در شهرها و آشکار ساختن دوستي رعيت ميباشد، و دوستي آنان آشکار نميگردد مگر به سالم ماندن سينههاشان (از بيماري خشم و کينه) و خيرخواه (با سينه سالم) نميمانند مگر به دوستداري به نگهداري حکمرانان و گرد آنان بودن و سنگين نشمردن حکومتشان، و انتظار نداشتن بسر رسيدن مدت (حکومت) آنها، پس آرزوهاي ايشان برآور، و آنها را به نيکوئي ياد کن، و کساني را که آزمايشي نموده رنجي بردهاند همتشان را به زبان آور، زيرا ياد کردن نيکوکارشان دلير را به هيجان آورده به جنبش واميدارد، و نشسته (از کارمانده) را به خواست خدايتعالي ترغيب مينمايد (او را دوباره به کار ميآورد). پس رنج و کار هر يک از آنان را براي خودش بدان، و رنج کسي را به ديگري نسبت مده (تا رنج برده از عدل و انصاف والي نوميد نگردد و ديگران هم به کارهاي بزرگ اقدام کنند) و بايد در پاداش به او هنگام بسر رساندن کارش کوتاهي ننمائي، و بايد بزرگي کسي تو را بر آن ندارد که رنج و کار کوچک او را بزرگ شماري، و پستي کس تو را وادار نسازد که رنج و کار بزرگش را کوچک پنداري (زيرا چنين رفتار برخلاف عدل و دادگري است، و سبب بيرغبتي کارگردانان در انجام کارها ميشود). و در کارهاي مشکلي که درماني و کارهائي که بر تو مشتبه گردد (که براي دانستن حکم حق سرگردان باشي) به (کتاب) خدا و (سنت) پيغمبر او بازگردان که خداوند سبحان براي گروهي که خواسته هدايت و راهنمائي کند (در قرآن کريم س 4 ي 59 فرموده: يا ايها الذين امنوا اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم، فان تنازعتم في شي فردوه الي الله و الرسول يعني اي کساني که ايمان آوردهايد از خدا و رسول و اوليالامر از خودتان (امام و پيشوا خليفه بر حق و جانشين پيغمبر اکرم) اطاعت و پيروي نمائيد، پس اگر در حکمي اختلاف پيدا کنيد به خدا و رسولش رجوع نمائيد (از روي هواي نفس قضاوت نکنيد که سبب تباهکاري گردد) پس رجوع به خدا فرا گرفتن محکم از کتاب او (آنچه در معني آن اشتباه و ترديدي نيست) ميباشد، و رجوع به رسول فرا گرفتن سنت (احکام) او است سنتي که گرد ميآورد و پراکنده نميسازد (سنتي که اختلاف را رفع مينمايد و همه را در راي و انديشه يگانه گرداند، نه سنت پراکنده کننده که مقصود از آن واضح و هويدا نميباشد). پس براي قضاوت و داوري بين مردم بهترين رعيتت را اختيار کن کسي که کارها به او سخت نيايد (از عهده هر حکمي برآيد نه آنکه ناتوان باشد) و نزاع کنندگان در ستيزه و لجاج راي خود را بر او تحميل ننمايند، و در لغزش پايداري نکند، و از بازگشت به حق هر گاه آن را شناخت درمانده نشود (چون به خطاء خود آگاه شد يا او را به آن لغزش آشنا نمودند باز گردد، نه آنکه بر اشتباه خويش ايستادگي نمايد) و نفس او به طمع و آز مائل نباشد (زيرا اگر طمع داشته باشد نميتواند به حق حکم کند) و (در حکم دادن) به اندک فهم بدون به کار بردن انديشه کافي اکتفاء نکند (بلکه جستجو نمايد تا منتهي درجه آنچه لازم است به دست آورد) و کسي که در شبهات تامل و درنگش از همه بيشتر باشد (در امر مشتبه تا حقيقت را به دست نياورد حکم ندهد) و حجت و دليلها را بيش از همه فرا گيرد، و کمتر از همه از مراجعه دادخواه دلتنگ گردد، و بر (رنج بردن در) آشکار ساختن کارها از همه شکيباتر و هنگام روشن شدن حکم از همه برندهتر باشد (چون به مطلب پي برد فوري حکم آن را بدهد و تاخير نياندازد که موجب سرگرداني نزاع کنندهها شود) کسي که بسيار ستودن او را به خودبيني وا ندارد، و برانگيختن و گول زدن او را مائل (به يکي از دو طرف) نگرداند، و حکمدهندگان آراسته به اين صفات کم بدست ميآيند (بايد در طلب ايشان بسيار سعي و کوشش نمود) پس از آن از قضاوت او بسيار خبر گير و وارسي کن (مبادا خطائي از او سر زند که نتواني جبران نمود) و آنقدر به او ببخش زندگيش را فراخ ساز که عذر او را از بين ببرد، و نيازش به مردم با آن بخشش کم باشد (تا بهانهاي براي رشوه گرفتن نداشته به راستي و درستي در کارها حکم نمايد) و نزد خويش منزلت و بزرگي به او بده که ديگري از نزديکان تو در (از بين بردن) او طمع نکند تا به اين سبب از تباه کردن ناگهاني مردم او را نزد تو ايمن و آسوده باشد (زيرا دشمن و رشکبر قاضي بسيار است و اگر مقام و منزلتي نداشته باشد آسوده نبوده از بيان حکم حق ميترد) پس درباره برگزيدن قضات و صفاتي را که براي آنها شمردم از هر جهت انديشه کن، زيرا اين دين در دست اشرار و بدکرداران گرفتار بوده که در آن از روي هوا و خواهش رفتار ميشده و با آن دنيا ميخواستهاند. پس در کارهاي عمال و کارگردانانت نظر و انديشه کند، و چون آنان را تجربه و آزمايش نمودي به کار وادار (تا ديانت و راستي و درستيشان را نيازمودهاي به کار گمار) و آنها را به ميل خود و کمک به ايشان و سر خود (بيمشورت) به کاري نفرست، زيرا به ميل و سرخود کسي را به کاري گماشتن گرد آمدهايست از شاخههاي ستم و نادرستي (به رعيت، چون حکمران اگر سر خود بدون مشورت و آزمايش به هواي نفس اشخاصي را به کارهائي گماشت خلاف عدل و داد رفتار نموده و امانت مردم را تباه ساخته است) و ايشان را از آزمايششدگان و شرمداران از خاندانهاي نجيب و شايسته و پيش قدم در اسلام بخواه (به کار بگمار) زيرا آنها داراي اخلاق و خوهاي گراميتر و ناموس درست تر (ننگ بر خود وانداشتهاند) و طمعهاي کمتر و انديشه در پايان کارها را رساتر هستند، پس جيره و خوار و بارشان را فراوان ده که اين کار آنان را به اصلاح (و نيک کردن خوهاي) خودشان توانا ميدارد، و بينياز ميگرداند از خوردن آنچه (مال مسلمانها) که زير دستهاشان ميباشد، و حجت و دليل است بر ايشان اگر فرمانت را به کار نبستند يا در امانت رخنهاي گشودند (اگر آنها را سير نموده باشي و دستورات انجام ندهند يا در امانت خيانت نموده رشوه گيرند و تو بخواهي به کيفرشان برساني عذري ندارند) پس در کارهايشان کاوش و رسيدگي کن، و بازرسهاي راستکار و وفادار بر آنان بگمار، زيرا خبرگيري و بازرسي در نهاني تو کارهاي آنها را سبب وادار نمودن ايشان است بر امانتداري و مدارا نمودن و نرمي با رعيت (هر گاه والي به کارهايشان نرسد آنها را از راه عدل و دادگري بيرون رفته و به مردم ستم روا دارند) و خود را از ياران (خيانتکار) دور دار، و اگر يکي از ايشان به خيانت و نادرستي دستش را بيالايد و خبرهاي بازرسانت به خيانت او گرد آيد به گواهي همان خبرها اکتفا کن (اين جمله شايد اشاره به آن باشد که شرط گواهي دادن در امور مملکتي عدد خاص و عدالت که مجتهدين آن را در احکام شرط گواهي دادن ميدانند نيست) پس بايد او را کيفر بدني بدهي و او را به کردارش بگيري، و بيمقدار و خوارش گرداني، و داغ خيانت بر او بزني، و ننگ تهمت و بدنامي را (چون طوق) به گردنش بنهي (تا نادرستان را عبرت و پند باشد). و در کار خراج به صلاح خراجدهندگان کنجکاوري کن، زيرا در صلاح خراج و صلاح خراجدهندگان ديگران را آسايش و راحتي است، و آسايش و راحتي براي ديگران نيست مگر به واسطه خراجدهندگان، چون مردم همه جيرهخوار خراج و خراجدهندگانند (پس اگر امر خراج و خراجگزاران درست باشد مردم در آسايشند و اگر به آن اعتناء نکني همه گرفتارند) و بايد انديشه تو در آبادي زمين (که از آن خراج گرفته ميشود) از انديشه در ستاندن خراج بيشتر باشد، زيرا خراج به دست نميآيد مگر به آبادي، و کسي که خراج را بيآباد نمودن بطلبد به ويراني شهرها و تباه نمودن بندگان پرداخته، کار او جز اندکي پايدار نميماند، پس اگر خراجدهندگان شکايت کنند از سنگيني (مالياتي که برايشان مقرر گشته) يا از علت و آفتي (که به محصول رسيده باشد) يا از قطع شدن بهره آب (به اينکه کاريزشان بند آمده يا سد اصطخر و رودخانه را سيل برده و مانند آن) يا از نيامدن باران و شبنم يا از تغيير يافتن و دگرگون شدن زمين که آن را آب (سيل و مانند آن) پوشانده يا بيآبي (گياه) آن را تباه ساخته، به ايشان تخفيف بده به اندازهاي که اميدواري کار آنان درست و نيکو شود (شارح قزويني ملا محمد صالح (رح مهالله) در اينجا فرموده: اين کلام دلالت کند بر آنکه خراج تنها زکوات نيست که در شرع تعيين گرديده، بلکه مالياتي است مقرر بر زمين و آب و غير آن به اندازه لزوم که بر طبق مصلحت دقت در آن تفاوت مينهند، و ظاهرا تخصيص به ارباب ذمه ندارد) و بايد سبک ساختن سنگيني بار ايشان بر تو گران نيايد، زيرا تخفيفي که به آنها دادهاي اندختهاي است که با آبادي شهرها و آرايش دادن حکومت به تو باز ميگردانند با جلب خوشبيني و ستايش آنها به خود و خورسند بودن تو از برقرار کردن عدل داد بين آنان، در حالي که افزون شدن توانائي ايشان را به آنچه نزدشان اندوختهاي از رفاهيت و آسايش و اطمينان داشتن به مداراتي که به آنها نمودهاي از عدل و داد خود بر آنان را براي خويش تکيهگاه قرار دادهاي، پس بسا پيشامدي که پس از نيکي به آنها هر گاه آن را به ايشان واگزاري با خوشدلي انجام دهند، زيرا به مملکت آباد آنچه بار کني ميتواند بکشد (و اين با نيکوئي حال رعيت و اطمينان ايشان به حکمران انجام يابد) و همواره ويراني زمين به جهت دست تنگي اهل آن است، و رعيت نيازمند و پريشان ميشود با توجه به حکمرانان به جمع و گردآوردن (مال و دارائي) و بدگمانيشان به پايداري (حکومت و رياست خود) و کم بهره بردنشان از پيشامدها و پندها و انديشه در احوال روزگار. پس از آن در حال نويسندگانت بنگر و بهترين ايشان را (از جهت راستي گفتار و درستي کردار) به کارهايت بگمار، و نامههايت که در آنها تدبيرها و رازها (براي دفع دشمن و ملکداري) بيان ميکني تخصيص ده به کسي که در همه خوهاي پسنديده (دينداري، امانت، خيرخواهي، پاکدامني و مانند آنها) از نويسندگان ديگر جامعتر باشد (زيرا کسي که بر اسرار سلطنت و حکومت از همه بيشتر دست مييابد داراي اوصاف شايسته باشد، و گرنه به اندک غرضي شکست لشگر را در جنگ و زيان مملکت را در کارها فراهم ميآورد) کسي را که مقام و بزرگواري سرکش نسازد که به مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان بيباک باشد، و کسي را که غفلت و فراموشي سبب نشود که کوتاهي کند در رساندن نامههاي کارگردانانت به تو و نيکو پاسخ دادن آنها از جانب تو، و در چيزهائيکه براي تو ميستاند و از جانب تو ميبخشد، و کسي که قرارداد به سود تو را سست نبند و (بلکه آن را استوار و زباندار گرداند) و از گشادن گره قراردادي که به زيان تو بسته شده ناتوان نگردد، و اندازه مقام و پايه خود را در کارها بداند، زيرا نادان به مقام و کار خويش به مقام و کار ديگري نادانتر است (پس نويسنده مخصوص ملک و حاکم بايد به پايه و قدر خود دانا باشد تا پايه و کار هر کس را بشناسد) و ديگر ايشان را (براي کارها) به فراست و دريافتن و اطمينان و نيکو گماني خود نبايد برگزيني، زيرا مردان (کارگردانان) براي به دست آوردن دل حکمرانان آراسته و نيکو خدمت خود را ميشناسانند (امانت و نيک نفسي و خيرانديشي از خود جلوه ميدهند، و عيوب و بديهاشان را از والي ميپوشانند تا او را فريفته اعتقاد و حسن ظن او را جلب نموده بر کارهاي ديواني برسند) در حالي که غير از آنچه از خود نشان ميدهند و خويش را به آن ميآرايند چيزي از خيرخواهي و امانت (در ايشان) نيست، ولي آنان را به کرداري که براي نيکان پيش از تو انجام دادهاند بيازما، آنگاه نيکوترين آنان را که بين مردم آشکار و درستکارتر آنها را که روشناس و در زبانهاشان باشد برگزين، و اين آزمايش تو دليل است بر فرمانبري تو از خدا و کسي (امام عليهالسلام) که کار را به دست تو سپرده، و براي هر کاري از کارهايت رئيس و کارگرداني از نويسندگان قرار ده که بزرگي کارها او را مغلوب و ناتوان نکند، و بسياري آنها او را پريشان نسازد، و هر گاه در نويسندگانت عيب و بدي باشد و تو از آن غافل باشي تو را به آن بدي ميگيرند (بازخواست آن بر تو باشد). پس سفارش درباره سوداگران و صنعتگران را بپذير، و درباره نيکي کردن به آنان (به گماشتگان خود) سفارش کن (که به طمع مال و دارائي ايشان بهانهها نياورده آنها را نرنجانند تا دلسرد نشوند) کسي را از ايشان که مقيم است (در شهري ميخرد و ميفروشد يا شريک و همکار او کالائي از جاي ديگر ميفرستد و او ميفروشد) و آنکه با مال و دارائي خود در رفت و آمد است، و آنکه از بدن خود سود ميرساند (صنعتگران که با دست و باز و حوائج مردم را آماده مينمايند) زيرا ايشان سبب و ريشههاي سودها هستند، و به دست آورنده آن از راههاي سخت و جاهاي دور در بيابان و دريا و زمين و هموار و کوهستان قلمرو تو، و از جاهائي که مردم در آن گرد نميآيند، و به رفتن آن مواضع جرات نميکنند، پس سوداگران آسودگي ميباشند که ترس سختي ندارد، و صلح و آشتي که بيم و شر و بدي به آنها نميرود، و کارهاي ايشان را در حضور خود و در گوشههاي شهرهايت وارسي کن (از دور و نزديک آسودگي آنها را بخواه تا ظلم و ستمي بر آنها رخ ندهد) و با همه اين سفارشها که درباره ايشان شد بدان که در بسياري از آنان سختگيري بياندازه و بخلورزي زشت و نکوهيده و احتکار و نگاهداري (اشياء) براي گرانفروشي و به دلخواه نرخ نهادن در فروختنيها ميباشد، و اين کارهاي ايشان سبب زيان رساندن به همگان و زشتي حکمرانان است، پس از احتکار جلوگيري کن که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- از آن منع فرموده (و قواعد و مسائل آن در کتب فقهيه بيان شده) است، و داد و ستد بايد آسان به ترازوهاي بيکم و کاست و نرخهائي باشد که به فروشنده و خريدار اجحاف و زيادهروي نشود (شارح قزويني (رحمهالله) در اينجا فرموده: ظاهر اين کلام آن است که حاکم ميتواند ايشان را به نرخي بيکم و کاست الزام نمايد تا ستم بر جانبي رخ ندهد) پس کسي را که بعد از نهي تو احتکار کند که به کيفر رسان کيفري که سبب رسوائي او (و عبرت ديگران) باشد، ولي از اندازه تجاوز نکند (کيفر زياده از گناه نباشد، و آن نسبت به طبقات مردم مختلف است، پس بسا کسي را اندک سرزنش و کيفر باشد، و بسا به حبس و شکنجه متنبه نگشته به خود نيايد، در اين صورت تشخيص کيفر هر کس با حکمران است. پس از خدا بترس، از خدا بترس درباره دسته زيردستان درمانده بيچاره و بيچيز و نيازمند و گرفتار در سختي و رنجور و ناتواني، زيرا در اين طبقه هم خواهنده است که ذلت و بيچارگيش را اظهار ميکند و هم کسي است که به عطاء و بخشش نيازمند است، دلي (از عفت نفس) اظهار نمينمايد، و براي رضاي خدا آنچه را که از حق خود درباره ايشان به تو امر فرموده بجا آور، و قسمتي از بيتالمال که در دست داري و قسمتي از غلات و بهرههائي که از زمينهاي غنيمت اسلام بدست آمده در هر شهري براي ايشان مقرر دار، زيرا دورترين ايشان را همان نصيب و بهرهاي است که نزديکترين آنها دارد (همه ايشان از بيتالمال و غلات زمينهائي که از جنگ کننده با مسلمانها گرفته شده بهره ميبرند خواه دور خواه نزديک، و چون توانائي ندارند که خود را به شهر تو برسانند و سهم خود را بگيرند پس در شهر خودشان ماموري بگمار که حق آنها را بپردازد تا کسي محروم و نوميد نماند) و رعايت حق هر يک از ايشان از تو خواسته شده است، پس تو را سرکشي شادي و فرو رفتن در نعمت از حال آنان باز ندارد، زيرا تو به از دست دادن کار کوچک براي استوار نمودن کار بزرگ که اهتمام و رسيدگيت به آن بيشتر است معذور نيستي، پس همت خود را از (رسيدگي کار) آنان دريغ مدار، و از روي گردنکشي از آنان رو برمگردان، و رسيدگي و وارسي کن کارهاي کسي (درويش و ناتوان) از ايشان را که دسترسي به تو ندارد از کساني که چشمها (ي مردم) آنها را خوار مينگرند، و مردم آنان را کوچک ميشمارند (چون به درويشان و ناتوانان دربانان به ذلت و خواري نگاه ميکنند و دير ميشود که ايشان را به والي راه دهند، پس تو براي آنان کاري کن که درخواستهاي خود را بيترس و رنج به تو اظهار نمايند تا کسي ستمديده و افسرده نماند و شکايت تو را به خداي تعالي نبرد) پس امين خود را که (از خدا) بترسد و فروتن باشد براي (رسيدگي به احوال) ايشان قرار ده تا کارهاي آنها را به تو برساند، آنگاه درباره ايشان چنان رفتار کن که روزي که (حساب و وارسي) خدا را (در قيامت) ملاقات کني عذرت را بپذيرند، زيرا ايشان در بين رعيت به عدل و داد از ديگران نيازمندترند (چون آنان توانائي دفاع از حق خويشتن ندارند) پس در اداي حق هر يک از ايشان نزد خدا عذر و حجت داشته باش (تا هيچگونه مسئول نباشي) و رسيدگي کن به يتيمان (خردسال) و پيران سالخورده که چارهاي ندارند، و (از روي ناتواني) خود را براي خواستن آماده نساختهاند، و آنچه گفتيم (و آن را برنامه تو قرار داديم عمل به آن) بر حکمرانان سنگين و گران است، و (بلکه) هر گونه حقي گران آيد، و گاه باشد خداوند آن را سبک ميگرداند به کساني که پاداش نيکو و رستگاري ميطلبند، و خود را به شکيبائي ميدارند، و به راستي آنچه خدا براي ايشان وعده داده (بهشت جاويد) اطمينان دارند (پس آن را به آساني بجا ميآورند). و پارهاي از وقت را براي نيازمندان از خود قرار ده که در آن وقت خويشتن را براي (رسيدگي به خواست) ايشان آماده ساخته در مجلس عمومي بنشيني (تا ناتوانان و بيچارگان به تو دسترسي) داشته باشند) پس براي (خشنودي) خدائي که تو را آفريده (با آنان) فروتني کن، و لشگريان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از (جلوگيري) آنها بازدار تا سخنران ايشان و بيلکنت و گرفتگي زبان و بيترس و نگراني سخن گويد (نياز خود را بخواهد) که من از رسول خدا- صلي الله عليه و آله بارها شنيدم که ميفرمود: هرگز امتي پاک و آراسته نگردد که در آن امت حق ناتوان بيلکنت و ترس و نگراني از توانا گرفته نشود. پس درشتي و ناهمواري و آداب سخن ندانستن را از آنان تحمل کن و به روي خود نياور (زيرا بسياري از حاجتمندان تنگدل و در سخن ناتوانند، و اگر والي خوشخو و بردبار نباشد کارشان درست نميشود) و تندي (بدخوئي) و خودپسندي (به نشست و برخاست و گفتگوي با آنها) را از خويشتن دورکن تا خدا درهاي رحمتش را به روي تو بگشايد، و پاداش طاعت و فرمانبريش را به تو ارزاني فرمايد، و (اگر خواستي چيزي به يکي از آنان بدهي) آنچه ميبخشي به خوشروئي ببخش (تا خواستار را گوارا آيد) و (اگر به انجام خواهش او توانا نبوده يا مصلحت ندانستي، آنچه از او منع مينمائي) با مهرباني و عذرخواهي منع کن (تا نرنجد و کينهات را در دل نگيرد). و در بين کارهاي تو کارهائي است که ناچار بايد خودت انجام دهي: از آنها پاسخ دادن (مطالب) کارگزارانت است آنجا که نويسندگانت درمانده شوند (نتوانند سر خود پاسخ دهند، و اگر شخص والي رسيدگي نکند سبب سرگرداني نويسندگان و کارگزاران گردد) و از آن کارها انجام (پاسخ دادن) درخواستهاي مردم است روزي که به تو ميرسد درخواستهائي که به سبب (بسياري) آنها يارانت (کارگردانانت) را تنگدل ميسازد (براي آسوده ماندن خود بخواهند آنها را عقب اندازند، تو خود بايد رسيدگي کرده نگذاري تاخير افتد) و در هر روز کار آن روز را به جا آور زيرا براي هر روز کاري است مخصوص آن (پس اگر غفلت نموده کار امروز را به فردا و فردا را به پس فردا افکني کارها بسيار گشته از عهده آن بر نميآئي و مردم سرگردان و از کار باز ميمانند و در نتيجه مملکت ضايع و تباه ميگردد) و بهترين وقتها و پاکترين قسمت آن را براي خود و آنچه بين تو و خدا است (عبادت و بندگي) قرار ده (مثلا در اول وقت که سرشار هستي نماز بخوان نه آنکه همه کارها را که انجام دادي با خستگي و بيميلي نماز گزاري) هر چند همه آن وقتها (که به کار مردم ميرسي) از آن خدا است (عبادت و بندگي است) اگر نيت و قصد در آن شايسته و رعيت از آن در آسايش باشد. و بايد برپا داشتن واجبات که براي خدا است و بس در وقت گزيدهاي باشد که براي خدا دينت را خالص ميگرداني (چنانکه بهترين اوقات را براي عبادت بايد تخصيص داد، بهترين اوقات عبادت را براي اداء واجبات بايستي بکار برد) پس در (قسمتي از) شب و روزت از تن خود به خدا واگذار (به عبادت او بپرداز) و به آن (واجبي) که به وسيله آن به خدا نزديک ميشوي وفا کن و کوشش نما که داراي شرائط کمال و بيعيب و نقص (بيرياء و خودنمائي و توجه به غير) باشد اگر چه تنت را بفرسايد (مانند وضو گرفتن در هواي سرد و روزه داشتن در هواي گرم) و هر گاه نمازت را با مردم گزاري (به جماعت بخواني) پس (به سبب دراز گردانيدن) مردم را از خود دور و رنجيده و نماز را (با ترک واجبات آن) ضايع و تباه مگردان، زيرا در مردم عليل و بيمار و حاجتمند و کاردار هست (که عليل و بيمار را طاقت و توانائي طول دادن و کاردار را فرصت نميباشد) و من از رسول خدا- صلي الله عليه و آله هنگامي که به يمن روانهام ميساخت پرسيدم چگونه با آنان نماز گزارم؟ فرمود: با آنها چون نماز ضعيفتر و ناتوانتر ايشان نمازگزار، و به مومنين مهربان باش. و پس از اين دستورها مبادا خويشتن را زياده از رعيت پنهان کني، زيرا رو نشان ندادن حکمرانان به رعيت قسمتي از تنگي (نامهرباني) و کم دانشي و آگاه نبودن به کارها است (چون حکمرانان با نشست و برخاست و سخن گفتن با مردم از احوال مملکت و رعيت آگاه ميگردند، ولي اگر تنها بنشينند به بسياري از اسرار و رموز کارها پي نميبرند) و رو نشان ندادن حکمرانان به رعيت اطلاع بر آنچه (احوال و اوضاع مملکت و رعيت) را که از آن پنهان بودهاند از ايشان پوشيده ميسازد، پس (در اين صورت گاهي) نزد حکمرانان کار بزرگ خرد و کار خرد بزرگ و نيکوئي زشتي و زشتي نيکوئي و حق و درستي به باطل و نادرستي آميخته گردد، و والي و حکمران بشر است که به کارهاي مردم که از او پنهان ميدارند آگاهي ندارد، و حق را هم نشانههائي نيست که با آنها انواع راستي از دروغي شناخته شود، و تو يکي از دو مرد خواهي بود: يا مردي که در بخشيدن حق و درستي سخي و دستبازي، پس سبب رو نشان ندادنت از حقي واجب که عطا کني يا کار نيکوئي که به جا آوري چيست؟ يا مردي هستي سخت و بيبخشش، پس (باز هم چرا رو نشان ندهي، زيرا) زود باشد که مردم از درخواست از تو دست بدارند چون از بذل و بخشش تو نوميد گردند، با اينکه بيشتر خواهشهاي مردم از تو چيزي است که برايت مايه و زحمتي ندارد از قبيل شکايت کردن از ستمي (که به ايشان رسيده و دفع از آن را از تو بخواهند) يا درخواست انصاف و داد در معامله و رفتاري. سپس (بدان) حکمرانان را نزديکان و خويشاني است ک به خودسري و گردنکشي و دراز دستي (به مال مردم) و کمي انصاف خو گرفتهاند (و رعيت را به سختي و گرفتاري دچار مينمايند) ريشه و اساس (شر) ايشان را با جدا کردن و دور ساختن موجبات آن صفات از بين ببر (عادل و دادگر و از اوضاع داخلي مملکت باخبر باش تا ايشان بيعدالتي و بيخبري تو را وسيله خودسري و دراز دستي و کم انصافي قرار ندهند و به رعيت آزار نرسانند) و به کسي از آنان که در گردت هستند و اهل بيت و خويشاوندانت زميني واگذار مکن، و بايد کسي از تو در طمع نيافتد به گرفتن مزرعه و کشت زاري که زيان رساند به مردم همسايه آن در آبشخور يا کاري که به شرکت بايد انجام داد که سختي کار مشترک را به همسايگان تحميل نمايند، پس سود و گوارائي آن براي ايشان خواهد بود، نه تو، و عيب و سرزنش آن در دنيا و آخرت بر تو خواهد ماند. و حق را براي آنکه شايسته است از نزديک و دور (خويش و بيگانه) اجرا کن، و در آن کار شکيبا و (از خدا) پاداش خواه باش اگر چه از به کار بردن حق به خويشان و نزديکانت برسد هر چه برسد (مثلا لازم آيد که از روي حق يکي از خويشان را قصاص نمايي) و پايان حق را با آنچه بر توگران (و بر نزديکان سخت و دشوار) است بنگر که پسنديده و فرخنده است. و اگر رعيت به تو گمان ستمگري بردند عذر و دليلت را براي ايشان آشکار کن و گمانهاي آنها را با آشکار کردنت از خويشتن دورنما، زيرا در آن کار رياضت و عادت دادن است به خود (عدل و انصاف را) و مهرباني است به رعيت، و عذر آوردني است که با آن آنچه خواستاري از وارد نمودن آنها به حق ميرسي (تو که ميخواهي از بدگماني و سرزنش آنها برهي عذر خود را بيان کن تا از اشتباه بيرون آمده دوستيت را در دل جا دهند). و از صلح و آشتي که رضاء و خشنودي خدا در آن است و دشمنت تو را به آن بخواند سرپيچي مکن، زيرا در آشتي راحت لشگريان و آسايش اندوهها و آسودگي براي (اهل) شهرهايت است (چنانکه خداوند در قرآن کريم س 8 ي 61 ميفرمايد: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علي الله انه هو السميع العليم يعني اگر دشمنان به صلح و آشتي گرائيدند تو نيز آن را بپسند و (اگر در باطن مکر و حيله به کار برده به صلح و آشتي ميخواهند تو را فريب دهند مترس) کار خود به خدا واگزار که خدا به گفتارشان شنوا و به انديشههاشان دانا است) ولي از دشمنت پس از آشتي او سخت بر حذر باش و بترس، زيرا دشمن چه بسيار خود را نزديک گرداند تا غافلگير کند (آن گاه کار حريف را بسازد يا او را در سختي اندازد) پس احتياط و استوار کاري را پيشه کن و زير بار حسن ظن و نيکو گماني به زودي مرو (مومن با اينکه به همه کس نيکبين است در امور اجتماعي بايد از زيان نفاق و دوروئي و مکر دشمن آگاه و هشيار باشد) و اگر بين خود و دشمنت پيماني بستي و او را از جانب خويش (جامه) امان و آسودگي پوشاندي (پناه دادي) به پيمانت وفادار باش و پناه دادنت را به درستي رعايت کن، و خود را سپر پيمان و زنهاري که دادهاي قرار ده، زيرا چيزي از واجبات خدا در اجتماع مردم با اختلاف هواها و پراکندگي انديشههاشان از بزرگ دانستن وفاي به پيمانها نيست، و مشرکين هم پيش از مسلمانها وفاء به عهد را بين خود لازم ميدانستند به جهت آنکه وبال و بد عاقبتي پيمانشکني را دريافته بودند (آزموده بودند، و مسلمانها به انجام آن سزاوارترند) پس به امان و زنهارت خيانت نکرده پيمانت را مشکن، و دشمنت را فريب مده، زيرا (پيمانشکني جرات و دليري خدا است، و) بر خدا جرات و دليري نميکند مگر نادان بدبخت. و خداوند پيمان و زنهارش را امن و آسايشي که از روي رحمت و مهربانيش بين بندگان گسترده قرار داده است (آنان را به مراعات آن امر فرموده تا از هرج و مرج و قتل و فساد رها گردند) و آن را حريم و پناهگاهي قرار داده که به استواري آن زيست کرده در پناه آن بروند، پس تباهکاري و فريب در آن روا نيست، و عهد و پيماني مبند که در آن تاويل و بهانه و بکار بردن مکر و فريب راه داشته باشد (چنانکه با دشمن پيمان بندد که اسيرانش را آزاد سازد تا لشگرش را از فلان شهر بيرون برد، چون اسيران را آزاد نمود شهر را ويران کرده خالي کند) و بعد از برقراري و استوار نمودن عهد و پيمان گفتار دو پهلو به کار مبر (توريه و پنهان نمودن قصد در وقتي که شخص به سوگند خوردن به غير حق ناچار گردد تا سوگند به دورغ بد نيست، ولي هنگام پيمان بستن و آشتي با گروه روا نيست، و ادعاي توريه پذيرفته نگردد) و سختي کار که بايد در آن عهد خدا (پيماني که با ديگري بستهاي) را مراعات کني تو را بدون حق بشکستن آن وا ندارد، زيرا شکيبا بودن تو بر کار سختي که در پاداش آن آسايش و افزوني اميدواري بهتر است از حيله و مکري که از وبال و کيفر آن و از اينکه از جانب خدا از تو بازخواست شود به طوري که راهي نداشته در دنيا و آخرت نتواني عفو و بخشش آن را درخواست نمائي بترسي (و اينکه پيمان بستن با ديگري را پيمان خدا ناميده براي تاکيد در مراعات نمودن و تهديد بر شکستن آن است). بترس از خونها (آدم کشي) و به ناحق ريختن آن، زيرا چيزي بيشتر موجب عذاب و کيفر و بزرگتر براي بازخواست و سزاوارتر براي از دست دادن نعمت و به سر رسيدن عمر از ريختن خونهاي به ناحق نيست، و خداوند سبحان روز رستخيز نخستين چيزي را که بين بندگان حکم فرمايد درباره خونهائي است که ريختهاند، پس قوت و برقراري حکومتت را با ريختن خون حرام (کشتن برخلاف دستور دين) مخواه، زيرا ريختن خون حرام از اموري است که حکومت را ضعيف و سست ميگرداند بلکه آن را از بين برده و (از خانداني به خاندان ديگر) انتقال ميدهد، و تو را نزد خدا و نزد من در کشتن از روي عمد عذري نيست، زيرا در آن (بي چون و چرا) قصاص تن (کشتن همانطوري که ديگري را کشتهاي) لازم آيد، و اگر روي خطاء و اشتباه ديگري را کشتي و تازيانه يا شمشير يا دستت به شکنجه زيادهروي کرد (بدون قصد به قتل انجاميد) پس مشت زدن و بالاتر از آن هم کشتني است (گاهي سبب مرگ ميشود) که بايد گردنکشي حکومت تو را آزادي خونبهاي کشته شده به اولياء و خويشان او باز ندارد (بلکه بايد با کمال فروتني خونبهاي او را ادا کني). و به پرهيز از خودپسندي و تکيه به چيزي که تو را به خودپسندي وادارد، و از اينکه دوست بداري مردم تو را بسيار بستايند، زيرا اين حالت از مهمترين فرصتهاي شيطان است (همواره درصدد به دست آوردن چنين فرصتي است) تا نيکي نيکوکاران را از بين ببرد (شخص را به خودپسندي و ستايش دوستي واميدارد تا کار نيکي که انجام داده بياثر گردد). و به پرهيز از اينکه بر رعيتت به نيکي که ميکني منت گزاري، يا کاري که انجام ميدهي بيش از آنچه هست در نظر آري، يا به وعدهاي که به آنان ميدهي وفا نکني، زيرا منت نهادن احسان را بينتيجه ميگرداند (چنانکه در قرآن کريم س 2 ي 264 ميفرمايد: يا ايهاالذين امنوا لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذي يعني اي کساني که ايمان آوردهايد بخششهاي خود را با منت نهادن و آزار رساندن تباه نسازيد) و کار را بيش از آنچه هست پنداشتن (که نوعي از خودپسندي و ستم و دروغ است) نور حق را ميزدايد (احسان و راستي را بيپاداش ميسازد) و وفا نکردن به وعده سبب خشم خدا و مردم ميگردد، خداي تعالي (س 61 ي 3) فرموده: کبر مقتا عندالله ان تقوموا ما لاتفعلون يعني خداوند سخن به خشم ميآيد از اينکه بگوئيد آنچه را که نميکنيد. و بترس از شتاب زدگي به کارها پيش از رسيدن هنگام آنها، يا دنبالگيري و سختکوشي در آنها هنگام دسترسي به آنها، يا از ستيزگي در آنها وقتي که سر رشته ناپيدا باشد، يا از سستي در آنها چون در دسترس آيد. پس هر چيز را به جاي خود بگذار، و هر کاري را در وقت آن انجام ده (که عدل و برابري و درستکاري اين نيست، ولي اگر در هر امري از امور دنيا و آخرت افراط يا تفريط نمودي يعني از حق تجاوز يا در آن کوتاهي کردي ستمکار بودهاي). و بترس از به خود اختصاص دادن آنچه مردم در آن يکسانند (همه حق دارند مانند غنائم و مالهائيکه مسلمانان در جنگ با کفار به يغما بدست آوردهاند که همه در آنها شريکند، و مانند چراگاهها که مالک خاصي ندارد، و آب سيل يا درختهاي جنگلها، و مانند به کار بردن راي و انديشه در امري از امور مملکت و رعيت که سود و زيان آن همگاني باشد که نبايد در آن براي خود اکتفا کني، بلکه بايد با خردمندان مشورت نمائي و به انديشه آنها بياعتنا نباشي) و بپرهيز از خود را به ناداني زدن در آنچه توجه به آن بر تو لازم است از اموري که ميدانند (حقي که نداري طلب نکرده و از حقي که ضايع گشته چشمپوشي مکن) زيرا آن (مظلمه و چيزي که به ستم گرفتهاي) از تو براي ديگري (مظلوم و ستمديده) گرفته خواهد شد، و به زودي پردهها از روي کارها برداشته شود (پنهانيها آشکار گردد) و داد مظلوم و ستمکشيده از تو بستانند، هنگام افروختگي خشم و تيزي سرکشي و حمله با دست و تندي و زشتگوئي زبانت بر خود مسلط باش، و از اين کارهاي زشت با شتاب نکردن و حمله را عقب انداختن خودداري کن تا خشمت فرو نشيند که (در اين هنگام) اختيار و اقتدار يافته بر خود مسلط ديگري، و هرگز بر خويشتن تسلط نمييابي و از خشم نميرهي تا انديشههايت را بسيار به ياد بازگشت به سوي پروردگارت نگرداني (خشمت را که از کبر و سرکشي شعلهور گشته نميتواني فرو نشاني مگر وقتي که ذلت و بيچارگي و گرفتاري روز رستخيز را به يادآوري). و بر تو واجب است که يادآوري آنچه را که به پيشينيانت گذشته از حکمهائيکه به عدل و درستي دادهاند، يا روش نيکوئي به کار بردهاند، يا خبري که از پيغمبرمان- صلي الله عليه و آله- نقل کردهاند، يا امر واجب در کتاب خدا را که به پا داشتهاند، پس آنچه را ديدي که ما در اين امور به آن رفتار نموديم پيروي ميکني، و در پيروي آنچه در اين عهدنامه به تو سفارش کردم کوشش مينمائي، و من به اين عهدنامه حجت خود را بر تو استوار نمودم تا هنگامي که نفس تو به هوا و خواهش شتاب کند بهانهاي نداشته باشي، پس به جز خداي تعالي کسي هرگز از بدي نگاهدارنده و به نيکي توفيقدهنده نيست، و آن را که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- در وصيتهايش با من عهد و سفارش فرموده ترغيب و کوشش در نماز و زکوه و مهرباني بر غلامانتان بود، و من وصيت و سفارش آن حضرت را پايان پيماني که براي تو نوشتم قرار ميدهم، و (کسي را) جنبش و توانائي نيست مگر به مشيت و خواست خداي بلند مرتبه و بزرگوار. و قسمتي از اين عهدنامه است که پايان آن است: و من از خدا به فراخي رحمت بزرگي توانائيش بر بخشيدن هر مطلوبي درخواست مينمايم اينکه من و تو را موفق بدارد به آنچه در آن رضاء و خشنودي او است از داشتن عذر هويدا در برابر او و خلقش (عذر هويدا عدل و دادگري است براي کسي که درباره او قضاوت مينمائي، و نزد خدا درباره به کيفر يا پاداش دادن آن کس است به درستي) با نيکنام بودن در بين بندگان، و نشانه نيک داشتن در شهرها، و تمامي نعمت و افزوني عزت، و اينکه زندگي من و تو را به نيکبختي و شهادت (کشته شدن در راه خدا) به سر رساند که ما به سوي او بر ميگرديم (جوياي رحمت او ميباشم) و درود بر فرستاده خدا (حضرت مصطفي) بر او و آل او که (از هر عيب و نقصي) پاک و پاکيزهاند خدا درود فرستد. |








