تازه های شهر حکایت

حکایت,حکایت آموزنده,داستان کوتاه

حکایت «زندانی و هیزم فروش»

حکایت آموزنده زندانی و هیزم فروش «زندانی و هيزم فروش» فقيری را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود…

آرزوی جوانی



 

آرزوی جوانی

 

مردی از دوست خود پرسید: تا به حال که شصت سال از عمرت می گذرد، آیا به یکی از آرزوهای جوانی ات رسیده ای؟

 

گفت: آری، فقط به یکی، هنگامی که پدرم در کودکی مرا تنبیه می کرد و موی سرم را می کشید، آرزو می کردم که به هیچ وجه مو نداشته باشم و امروز به این آرزو رسیده ام.


منبع:روزنامه خراسان

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------