آخرین اخبار سیاست خارجی

اخبار،اخبار جدید،اخبار روز

چرا چین با قطعنامه ضد ایرانی مخالفت می‌کند؟/ ارزیابی تریتا پارسی را بخوانید

تریتا پارسی عنوان کرد: برای چین، تن دادن به یک قطعنامه احتمالی تحت فصل هفتم که استفاده از زور علیه ایران را مجاز کند، به معنای قرار دادن خود در معرض اهرم فشار خطرناک…

پروفسور «محسن میلانی»: تهران سیاست «عادی‌سازی روابط» با واشنگتن را درپیش‌گیرد



اخبار،اخبار جدید،اخبار روز
در حالی که سیاست‌های ضدآمریکایی و ضداسرائیلی جمهوری اسلامی خشم هر دو جناح دموکرات و جمهوری‌خواه را برانگیخته، در داخل ایران نیز تحریم‌های سنگین و سیاست‌های مداخله‌جویانه واشنگتن، بدنه طرفداران رادیکال جمهوری اسلامی را به سوی گرایش‌های ضدآمریکایی سوق داده است. اگرچه در ادوار مختلف -از دوران سازندگی و اصلاحات تا دولت اعتدال- تلاش‌هایی برای عادی‌سازی روابط صورت گرفت، اما این کوشش‌ها به دلایل گوناگون ناکام ماند. به تدریج، در هر دو کشور جریان‌های قدرتمندی شکل گرفتند که حیاتِ سیاسی خود را در تداوم این خصومت می‌دیدند

روزنامه توسعه اسیرانی: تاریخِ معاصر ایران، همواره میان «بیم از جنگ» و «امید به آینده» در نوسان بوده است؛ اما شاید هیچ برهه‌ای به اندازه «جنگ ۴۰ روزه» اخیر، تمامیتِ ارضی، زیرساخت‌های ملی و روانِ جمعی ما ایرانیان را به چالش نکشیده است. در روزهایی که آسمانِ وطن زیر سایه سنگین بمباران بود و جهان با بهت به شعله‌ور شدن خلیج‌فارس می‌نگریست، تحلیل‌های دقیق و از سرِدلسوزیِ نخبگانی که ایران را «آن‌گونه که هست» می‌شناسند، تنها چراغِ راه در مهِ غلیظِ پروپاگاندای کاخ سفید علیه کشورمان محسوب می‌شد و مرهم زخم‌های دردناکی چون «بمباران ورزشگاه لامرد» یا «فاجعه مدرسه میناب»، به‌شمار می‌رفت. میهمانِ این گفت‌وگوی ویژه، چهره‌ای است که برای جامعه نخبگانی و رسانه‌ای ایران، فراتر از یک استاد دانشگاه، بلکه یک «مرجع علمی» در تبیینِ رفتارِ قدرت‌هاست. پروفسور«محسن میلانی»، مدیر اجرایی مرکز مطالعات راهبردی و دیپلماتیک در دانشگاه فلوریدای‌جنوبی و نویسنده کتاب «ظهور ایران و رقابت آن با ایالات متحده در خاورمیانه» در این گفتگو از تجربه‌ی غم‌بار زیسته‌ی خود در تلخ‌ترین ۴۰روزِ زندگی‌اش می‌گوید. خانم‌ها و آقایان به «میزسیاست خارجی توسعه ایرانی» خوش آمدید. 

 

پرفسور محسن میلانی عزیز، بسیار خرسندیم که این فرصت نصیب ما شد تا در روزنامه «توسعه ایرانی» میزبان شما باشیم. اغراق نیست اگر بگویم که شما برای جامعه نخبگانی و رسانه‌ای ما همواره یک مرجع علمی بوده‌اید. برای نخستین پرسش، می‌خواهم کمی از فضای تحلیل‌های رسمی فاصله بگیریم؛ بعداز گذر از این جنگ ۴۰ روزه، به‌عنوان یک ایرانی که سال‌ها از سرزمین پدری به‌دور بوده‌اید، چه حس و حالی نسبت به‌ایران دارید؟ صریح‌تر می‌پرسم: در آن ایام سختِ ما مردمان داخل ایران، بر محسن میلانیِ ساکن ایالات متحده، چه گذشت؟

 

پیش از هر چیز، از شما و همکاران‌تان بابت فراهم کردن این فرصت سپاسگزارم. واقعیت این است که علاقه من به ‌این آب و خاک، ریشه‌ای عمیق و ناگسستنی دارد. هرچند بیش از نیم قرن پیش و 10 سال قبل از انقلاب، برای تحصیل از تهران به آمریکا مهاجرت کردم و تمام مدارج تحصیلی‌ام در کالیفرنیا سپری شد، اما هرگز اجازه ندادم پیوند میان من و زادگاهم سست شود. من همواره به ایرانی بودن خود و غنای فرهنگ و تمدن این سرزمین افتخار کرده‌ام.

 

در تمام دوران فعالیت دانشگاهی‌ام، رسالت خود را این دانسته‌ام که ایران را «آن‌گونه که هست» به جهان غرب معرفی کنم؛ «نه آن‌گونه که مطابق میل شخصی من یا دیگران باید باشد.» به‌ویژه در دو دهه اخیر که تنش‌های ایران و آمریکا بر سر مسئله هسته‌ای بالا گرفت، در تمام نوشته‌ها و مصاحبه‌هایم تلاش کردم به هر دو طرف هشدار دهم که جنگ، بازی «سر به سر خسارت» برای همگان است. بنابراین همواره مخالفت صریح خود را با جنگ و تحریم‌ها اعلام کرده‌ام.

 

زمانی که در ژوئن ۲۰۲۵ آن جنگ ۱۲ روزه آغاز شد، تمام وجودم لبریز از نگرانی و آرزوی صلح بود. اما جنگ ۴۰روزه اخیر، تجربه‌ای به‌مراتب دردناکتر بود. 

 

درست دو هفته پیش از آغاز این درگیری، در مقاله‌ای که برای مجله «فارین پالیسی» (Foreign Policy) نوشتم، با عنوان «ایران آن‌قدر که به نظر می‌رسد، ضعیف نیست»، صریحا هشدار دادم که حمله نظامی به ایران نه‌تنها به سقوط ساختار سیاسی منجر نخواهد شد، بلکه آن را قوی‌تر خواهد کرد. در آنجا تحلیل کردم که در صورت وقوع جنگ، پایگاه‌های آمریکا در منطقه و منافع متحدانش در خلیج فارس توسط ایران مورد حمله قرار می‌گیرد و تأکید کردم که «مذاکره»، تنها راه‌حل منطقی اختلافات است.

 

جناب مهدیزاده، این ۴۰روز، غم‌انگیزترین دوران زندگی من را رقم زد. 

 

هر لحظه نگران مردم شریف ایران و آسیب دیدن زیرساخت‌های اقتصادی و حیاتی مملکت بودم. امروزهم، علی‌رغم برقراری آتش‌بس، همچنان نگران آینده هستم. آرزوی قلبی من این است که پیش از آنکه دیر شود، یک راه‌حل سیاسی پایدار برای این اختلافات پیدا شود تا مردم عزیز ایران بتوانند در آرامش و رفاه زندگی کنند.

 

مطمئنم که مخاطبان ارجمند با همه وجود به احساسات پاک شما احترام خواهند گذاشت. برای دومین پرسش: می‌دانم که جنابعالی در کرسی‌های دانشگاهی و آثار پژوهشی خود، تأکید ویژه‌ای بر نظریه «واقع‌گرایی دفاعی»- (Defensive Realism) که از نظریه‌پردازان شاخص آن استیون والت است- دارید و تحولات را در این چارچوب تدریس و تحلیل می‌کنید. با نگاه به تحولات جاری، شاهد سفر دونالد ترامپ به چین هستیم؛ سفری که با ادبیات تهاجمی معمول او و تهدیدهای مکرر علیه ایران همراه شده است. در چارچوب نظریه واقع‌گرایی دفاعی، پلن ترامپ در پکن را چگونه تحلیل می‌کنید؟ به نظر شما آیا او در پی آن است که با نگاهی رئالیستی، موضوع ایران را در قبال امتیازاتی در پرونده «تایوان» با چینی‌ها معامله کند یا اصطلاحاً تاخت بزند؟ و یا اینکه هدف اصلی او، اعمال فشار بر پکن برای همراهی در توافقی سخت‌گیرانه‌تر علیه تهران است؟ مشخصا بگویم هدفم از طرح این سوال به استناد برخی تحلیل‌گران مربوط می‌شود که معتقدند او می‌خواهد تضمین بگیرد که چین قطعنامه‌ای را که ایالات متحده با همراهی دو کشور حوزه خلیج فارس به شورای امنیت خواهد برد «وتو» نکند تا فشار بر تهران به نقطه اوج برسد. به نظر شما در شطرنج «ترامپ وشی»، جایگاه ایران چگونه تعریف خواهد شد؟

 

پیش از ورود به بحث چین، باید بر این نکته تأکید کنم که مکتب رئالیسم (واقع‌گرایی) بسیار قدیمی‌تر از نوشته‌های معاصرانی چون استیون والت و جان مرشایمر است. ریشه‌های این تفکر به ماکیاولی بازمی‌گردد. اساس این مکتب بر این اصل استوار است که «دولت‌ها» بازیگران اصلی صحنه بین‌الملل هستند و در نهایت، این «قدرت» است که حرف آخر را می‌زند و نوع روابط را تعیین می‌کند. از دیدگاه رئالیسم، تمام دولت‌ها برای بقا، امنیت و بسط قدرت خود تلاش می‌کنند و چون نیروی قانونی فرادستی برای حل اختلافات وجود ندارد، ما با نوعی «آنارشی» در نظام بین‌الملل روبرو هستیم. من همیشه این لبِ مطلب را با تغییری در یک شعر معروف فارسی خلاصه می‌کنم: «برو قوی شو اگر راحتِ جهان‌ طلبی / که در نظام بین‌الملل، ضعیف پایمال است.»

 

اما در مورد چین، در آخرین سند راهبرد امنیت ملی آمریکا در دوران آقای ترامپ، چین به عنوان اصلی‌ترین رقیب بلندمدت و تنها قدرتی معرفی شده که هم «اراده» و هم «توانایی» بازسازی نظم نوین جهانی را دارد. اگرچه روسیه پس از حمله به اوکراین یک تهدید فوری تلقی می‌شود، اما واشنگتن به روسیه به چشم قدرتی در حال افول می‌نگرد؛ لذا تنظیم رابطه با پکن برای آمریکا حیاتی‌ترین مسئله است.

 

در مذاکرات که از روز چهارشنبه در پکن انجام شد، موضوعات متعددی روی میز بود؛ از تنش‌های تجاری و کمک‌های نظامی آمریکا به تایوان گرفته تا مسئله هوش مصنوعی و صادرات فناوری که به نظر من آینده را رقم خواهند زد. حضور بیش از 30 نفر از سرمایه‌گذاران بزرگ آمریکایی در این سفر نیز نشان‌دهنده وزن بالای اقتصاد در مذاکرات دیپلماتیک این سفر است. اما بدون شک، موضوع ایران و جنگ اخیر یکی از محورهای کلیدی بود؛ و این پرسش که: «آیا پکن، تهران را قربانی معامله با واشنگتن می‌کند؟»

 

واشنگتن به طور مشخص از پکن تقاضا خواهد کرد تا از نفوذ اقتصادی و سیاسی خود برای وادار کردن تهران به «کاهش تنش در تنگه هرمز» و بازگشت به «میز مذاکرات هسته‌ای» استفاده کند. آمریکا امیدوار است چین از «وابستگی ایران به بازار نفت آن کشور» به عنوان اهرمی جهت مهار تهران استفاده کند تا تنگه هرمز به یک ابزار دائمی برای فشار راهبردی ایران به ایالات متحده تبدیل نشود.براساس بیانیه‌های منتشر شده از سوی چین و ایالات متحده، هیچ نشانه‌ای مبنی بر قصد پکن برای تغییر سیاست کلی خود در قبال ایران مشاهده نمی‌شود. همچنین چین موضع جدیدی در قبال تنگه هرمز اتخاذ نکرده است؛ پکن پیش از این تاکید کرده بود که جنگ باید پایان یابد، تنگه هرمز باز بماند و محاصره آمریکا نیز خاتمه پیدا کند. چین همچنین مخالفت صریح خود را با دریافت هرگونه عوارض یا هزینه برای عبور از تنگه هرمز اعلام  کرده بود.

 

گزارش‌هایی نیز منتشر شده است که نشان می‌دهد درست پیش از سفر رئیس‌جمهور آمریکا به چین، آقای «عباس عراقچی» وزیر خارجه ایران، به پکن سفر کرده و دو طرف توافق کرده‌اند که کشتی‌های چینی (یا دست‌کم تعدادی از آن‌ها) با همکاری ایران از تنگه هرمز عبور کنند.

 

موضع متوازن چین در قبال تنگه هرمز چندان تعجب‌آور نیست؛ چرا که پکن ناچار است بر لبه تیغ یا طناب باریک حرکت کند. چین بخش بزرگی از نیازهای انرژی خود را نه تنها از ایران، بلکه از عربستان سعودی و دیگر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس تأمین می‌کند؛ لذا تلاش دارد نه ایران را برنجاند و نه کشورهای عربی را که میلیون‌ها دلار در آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده است، از خود دور کند.

 

با این حال، ترامپ مدعی شده که چین تعهد داده است سلاح‌های جدید به ایران نفروشد؛ ادعایی که پکن تا به امروز آن را تأیید نکرده است. در عین حال، به نظر می‌رسد چین با آمریکا هم‌نظر است که ایران نباید به سلاح هسته‌ای دست یابد؛ موضعی که پکن سال‌هاست بر آن پافشاری می‌کند.

 

من از جزئیات مذاکرات ژنو باخبرم و می‌دانم که بریتانیا تحت فشار افکار عمومی، فشار خبرنگاران و روزنامه‌های رفورمیست و تلاش‌های دیپلماتیک دولت رئیس‌جمهور پزشکیان برخلاف میل دولت ترامپ وارد مذاکرات شد. اما درست در لحظه‌ای که مشاور امنیت ملی بریتانیا در حضور وزرای خارجه ایران و عمان، دستیابی به یک توافق راهبردی را تبریک می‌گفت، استیو ویتکاف و جرد کوشنر زیر میز مذاکره زدند تا به‌جای صلح، جنگ را به ارمغان بیاورند .امروز پس از گذر از آن «جنگ ۴۰ روزه» و فجایع دردناکی چون «بمباران ورزشگاه لامرد» و «تراژدی تکان‌دهنده مدرسه میناب»، شاهدیم که ترامپ همچنان در دستیابی به هرگونه توافق با جمهوری اسلامی ناکام مانده است. او که پیش‌تر مسیر ترور قاسم سلیمانی را برگزیده بود، این بار نیز به سمت ترور آیت‌الله علی خامنه‌ای و جمعی ار فرماندهان ارشد نظامی حرکت کرد، اما باز هم به بن‌بست رسید. به نظر می‌رسد ترامپ اساساً فاقد درک لازم از زبان دیپلماسی با تهران است. با توجه به نزدیکی انتخابات نوامبر، تحلیل شما از این بن‌بست چیست؟ آیا او برای تعیین تکلیف با دموکرات‌ها، به سمت یک جنگ تمام‌عیار حرکت خواهد کرد یا اساساً وقوع جنگی دوباره را حداقل تا مقطع نوامبر بعید می‌دانید؟

 

دو جنگ اخیر  ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، فراتر از یک درگیری نظامی، شالوده ژئوپلیتیک خلیج‌فارس و مناسبات تهران-واشنگتن را بازتعریف کرده است. این نبردها اگرچه با خساراتی سنگین بر زیرساخت‌های اقتصادی ایران (تخمین زده شده بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ میلیارد دلار) همراه بود، اما حاوی مجموعه‌ای از شگفتی‌های راهبردی برای غرب نیز بوده است.

 

علی‌رغم ۴۰ روز بمباران بی‌وقفه توسط مجهزترین نیروهای هوایی جهان، بقای ساختاری جمهوری اسلامی عملاً فرضیه فروپاشی از درون را باطل کرد. گزارش‌های معتبری نظیر روایت اخیر نیویورک‌تایمز، مبنی بر حفظ ۷۰ درصد توان موشکی و ابهام در سرنوشت ذخایر غنی‌سازی ۶۰ درصدی، نشان‌ می‌دهد که آمریکا به تمام اهداف خود نرسیده است.

 

واقعیات میدانی هم گواهی می‌دهند که دوران «صبر راهبردی» ایران به فرجام رسیده و تهران به سوی دکترین «دفاع تهاجمی» کوچ کرده است؛ تحولی بنیادین که حتی «دونالد ترامپ» را در قبال امنیت تنگه هرمز و ثبات پایگاه‌های منطقه‌ای آمریکا مبهوت ساخت. واشنگتن و تل‌آویو اگرچه در سطح تاکتیکی به پیروزی‌هایی دست یافتند، اما در تبدیل این موفقیت‌های نظامی به یک «پیروزی راهبردی» ناکام ماندند. ما اکنون در وضعیت آتش‌بسی لرزان ایستاده‌ایم که هر لحظه پتانسیل تطور به یک جنگ فرسایشی و طولانی‌مدت را دارد.

 

شاید کلیدی‌ترین تحول در بطن این تنش، در جغرافیای تنگه هرمز رقم خورد. تهران سال‌ها به انسداد این گلوگاه حیاتی تهدید می‌کرد، ولی همواره از اقدام عملی پرهیز داشت. این بار اما در مواجهه با آنچه «تهدید وجودی» تلقی می‌شد، پارادایم خود را تغییر داد. ایران با بهره‌گیری از مین‌های دریایی، پهپادها و توقیف‌های حساب‌شده، نشان داد که لزوماً نیازی به انسداد کامل تنگه ندارد؛ چراکه صرفِ تهدید و ایجاد اختلال، برای تلاطم بازارها، جهش هزینه‌های بیمه و ایجاد عدم قطعیت در زنجیره تأمین جهانی کفایت می‌کند. ایران با بین‌المللی کردن هزینه‌های جنگ، این حقیقت قدیمی ژئوپلیتیک را بازکشف کرد که: «جغرافیا می‌تواند به سرنوشت تبدیل شود» و تنگه هرمز نشان داد که از زرادخانه‌های موشکی نیز قدرتمندتر است.

 

با این حال، این اهرم فشار شمشیری دو لبه است. در کتاب اخیرم «ظهور ایران و رقابت با آمریکا در خاورمیانه»، استدلال کرده‌ام که ایران به جایگاهی در قدرت منطقه‌ای دست یافته که در تاریخ معاصرش بی‌سابقه است؛ اما این صعود تنها زمانی پایدار خواهد بود که تهران میان «اهداف راهبردی» و «ظرفیت‌های واقعی ملی» یک تعادل برقرار کند. استفاده مفرط از اهرم هرمز می‌تواند به محاصره متقابل بنادر ایران منجر شده و وضعیت شکننده اقتصادی کشور را وخیم‌تر سازد.

 

به نظر می‌رسد محاسبات تهران بر این فرض استوار است که «ساعتِ وخامت اقتصاد جهانی» سریع‌تر از «ساعتِ فرسایش اقتصاد ایران» حرکت می‌کند. اگرچه فشار بر آمریکا برای تضمین جریان انرژی افزایش یافته، اما وابستگی متقابل جهان به این آبراه، ایران را ناگزیر به پذیرش نوعی مصالحه خواهد کرد تا رفاه اقتصادی کلان جهانی را با بن‌بست دائم روبرو نکند.

 

بنابراین، تهران اکنون به اهرم قدرت نوظهوری دست یافته است؛ اما مدیریت این اهرم نیازمند درایتی دوچندان و هماهنگی با قدرت‌های منطقه‌ای - به‌ویژه عمان و عربستان سعودی - و همچنین اقتصادهای بزرگی است که بقای‌شان به جریان آزاد انرژی در این منطقه وابسته است. تنها از طریق این موازنه ظریف است که می‌توان قدرتِ به‌دست‌آمده را به ابزاری برای ثبات و قدرت بیشتر در خلیج فارس تبدیل کرد.

 

 سرانجامِ این پرونده قطور و خون‌بار دشمنی ایران و آمریکا به کجا خواهد رسید؟ آیا باید منتظر پایان این «دو سال لعنتی» با دونالد ترامپ بمانیم یا معتقدید او در صورت شکست در انتخابات میان‌دوره، به سرنوشت «نیکسون» دچار و استیضاح خواهد شد؟ در آن صورت، آیا باید با معاونش «جی‌دی ونس» مسیر را ادامه داد؟ کسی که شاید برای ما یادآور «جرالد فورد» باشد؛ مردی که در کنار نیکسون، نوستالژیِ تجهیزاتِ باکیفیتِ آمریکایی نظیر همین هیولای «اف-۵ تایگر» را برای ایرانیان زنده می‌کند که هنوز پس از دهه‌ها، دنیا را به تحسینِ کیفیتِ مهندسیِ خود واداشته‌اند. به باور شما، فرجامِ این موازنه وحشت به کدام سو میل خواهد کرد؟

 

اجازه دهید بحث را با تمرکز بر ریشه‌های «بی‌اعتمادی متقابل» و فرآیندِ ساختِ تصویرِ خصومت میان دو کشور آغاز کنم. پیش از انقلاب، ایران در افکار عمومی آمریکا کشوری محبوب -هرچند عمدتا ناشناخته- بود. اما اشغال سفارت و بحران ۴۴۴ روزه گروگان‌گیری، این تصویر مثبت را به شکلی بنیادین ویران کرد. از آن پس، ایران در ذهنیت جمعی آمریکایی‌ها با رادیکالیسم و افراط‌گرایی پیوند خورد و این بحران، آغازگر نوعی «جنگ سرد» میان دو کشور شد که تا به امروز دوام یافته است.

 

در حالی که سیاست‌های ضدآمریکایی و ضداسرائیلی جمهوری اسلامی خشم هر دو جناح دموکرات و جمهوری‌خواه را برانگیخته، در داخل ایران نیز تحریم‌های سنگین و سیاست‌های مداخله‌جویانه واشنگتن، بدنه طرفداران رادیکال جمهوری اسلامی را به سوی گرایش‌های ضدآمریکایی سوق داده است. اگرچه در ادوار مختلف -از دوران سازندگی و اصلاحات تا دولت اعتدال- تلاش‌هایی برای عادی‌سازی روابط صورت گرفت، اما این کوشش‌ها به دلایل گوناگون ناکام ماند. به تدریج، در هر دو کشور جریان‌های قدرتمندی شکل گرفتند که حیاتِ سیاسی خود را در تداوم این خصومت می‌دیدند.

 

نقطه عطف این تنش در دوران اشغال عراق رقم خورد؛ جایی که حمایت ایران از گروه‌های شیعه و تلفات نیروهای آمریکایی، زخمِ کهنه‌ی خصومت را عمیق‌تر کرد. به همین سبب، خروج یک‌جانبه دونالد ترامپ از برجام پدیده عجیبی نبود؛ او با وعده برهم‌زدن این توافق به قدرت رسید و با خروج خود، دیوار بی‌اعتمادی را بلندتر از همیشه ساخت.

 

در واقع، خروج ترامپ از برجام، بی‌اعتمادی ایران به آمریکا را به نحو چشمگیری افزایش داد. و این بی‌اعتمادی زمانی به اوج خودش رسید که آمریکا در بحبوحه مذاکرات هسته‌ای در سال‌های 2025 و 2026 دومرتبه به ایران حمله کرد.

 

با این حال، نباید جامعه آمریکا را یک‌دست و یک‌صدا تصور کرد. درست است که جریان‌های «انجیلی» و محافظه‌کاران تندرو خواهان تقابل صلب با تهران هستند، اما آن‌ها تمامِ آمریکا نیستند. بسیاری از مذهبی‌های کاتولیک و یهودیان، گرایش‌های صلح‌طلبانه دارند و حتی در دل جنبش «مگا» (MAGA) نیز صداهای متفاوتی به گوش می‌رسد؛ چهره‌های برجسته‌ای که استدلال می‌کنند ترامپ با وعده پایان دادن به «جنگ‌های بی‌پایان» به کاخ سفید آمده، نه برای آغازِ نبردی نوین در خاورمیانه.

 

امروز، اگرچه حزب جمهوری‌خواه به طورسنتی بر طبل تضعیف یا سقوط ساختار سیاسی ایران می‌کوبد و دموکرات‌ها در میانه میراث اوباما و بن‌بست‌های فعلی سرگردان‌اند، اما یک واقعیت بزرگ در نظرسنجی‌ها خودنمایی می‌کند: اکثریت قاطع مردم آمریکا با ادامه جنگ مخالف‌اند.

 

این نکته‌ای کلیدی است؛ مردم آمریکا عمیقاً میهن‌پرست هستند و در دفاع از خاک خود تردیدی نمی‌کنند، اما در عین حال آن‌قدر آزادند که علیه جنگی که آن را «نادرست» یا «غیرضروری» می‌دانند، فریاد بزنند. همین توانایی برای مخالفت علنی با سیاست‌های رسمی دولت، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های جامعه‌ای است که باید آن را فرای شعارها و عناوین سیاسی شناخت.

 

و برای آخرین پرسش، آیا آتش بس کنونی دوام خواهد آورد؟

 

صادقانه بگویم که آرزوی قلبی من پایان درگیری‌هاست؛ اما واقعیت میدانی نشان از شکنندگی این وضعیت دارد. با این حال دیپلماسی فعال و خلاقانه، همراه با شجاعت سیاسی هنوز می‌تواند از وقوع فاجعه‌ای دیگر جلوگیری کند. مطالبات تهران و واشنگتن همچنان در سطح «حداکثری» باقی مانده و همین امر، مسیر رسیدن به یک توافق سیاسی پایدار را دشوار کرده است.

 

من باور دارم که هیچ راهکار نظامیِ پایداری برای حل اختلافات دیرینه ایران و آمریکا وجود ندارد و بازگشت به میز مذاکره تنها گزینه خردورزانه است؛ هرچند موانع بر سر این راه بسیار جدی هستند.

 

واشنگتن در مقاطع مختلف عملاً خواهان نوعی «تسلیم بی‌قید و شرط» از سوی ایران بوده است؛ مطالباتی نظیر توقف کامل غنی‌سازی، برچیدن محور مقاومت و بازگشایی بی‌قید و شرط تنگه هرمز، آن هم بدون ارائه جدول زمانی شفاف برای لغو تحریم‌ها یا آزادسازی دارایی‌های مسدود شده.

 

در مقابل، تهران نیز تحقق پنج شرط را پیش‌نیاز مذاکره دانسته است: پایان قطعی جنگ در تمامی جبهه‌ها، لغو کامل تحریم‌ها، آزادسازی دارایی‌های بلوکه شده، پرداخت غرامت جنگی و به رسمیت شناختن حاکمیت کامل ایران بر تنگه هرمز. واقع‌بینی حکم می‌کند بپذیریم که هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا توان پذیرش یک‌باره تمامی این شروط را ندارد، همان‌گونه که هیچ رهبری در ایران نمی‌تواند مطالبات حداکثری آمریکا را به تمامی پذیرا شود.

 

هردو طرف باید انتظارات و مطالبات خود را کاهش دهند و به‌دنبال مدیریت اختلافات باشند.

 

اجازه دهید بر نکته‌ای که سال‌هاست بر آن پای می‌فشارم، دوباره تأکید کنم: ظرفیت عظیم انسانی و استعدادهای درخشانِ مردم ایران هرگز شکوفا نخواهد شد، مگر آنکه نظام مالی و اقتصادی کشور دوباره در «اقتصاد جهانی» ادغام شود. این ادغام نیز بدون نوعی از عادی‌سازی روابط و نه لزوما برقراری روابط دوستانه با ایالات متحده، میسر نخواهد بود. تداوم تحریم‌ها و انسداد دارایی‌ها، فرسایش اقتصادی را به دنبال دارد که در نهایت می‌تواند به بی‌ثباتی سیاسی منجر شود. می‌دانم که این کار آسان نیست، اما چه کسی گفته سیاست آسان است؟

 

ایران امروز در یک «چهارراه تاریخی» قرار گرفته است. همان‌گونه که پس از جنگ هشت‌ساله وارد فاز بازسازی شد، اکنون نیز پس از اثباتِ تاب‌آوری، قدرت دفاعی و توانمندی در محیط پیرامونی، باید پروسه بازسازیِ زیرساخت‌های آسیب‌دیده خود را آغاز کند.

 

اگر قرار باشد جمهوری اسلامی تنها یک درس از درگیری‌های اخیر بگیرد، آن درس این است:  «قدرتمندترین و قابل‌اعتمادترین سدِ بازدارنده در برابر فشارهای خارجی، جلبِ اعتماد و حمایتِ عمیقِ مردم است.» از این رو، بازسازی اقتصادی و فرآیند آشتی ملی، حیاتی‌ترین گام‌ها برای جلب اعتماد مردم قهرمان ایران و تضمین بقای بلندمدت کشور در این جهان پرآشوب خواهد بود.

 

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------