تازه های شهر حکایت

حکایت رودکی, حکایت رودکی و نصر بن احمد

حکایت/رودکی و قصیدهٔ بوی جوی مولیان

حکایت رودکی و نصر بن احمد حکایت خواندنی و جالب از رودکی حکایت رودکی، درخشش شعری بر پهنه تاریخ،…

نخ و سوزن



 

حکایت

 

دوره گرد بساط عینک را کنار پیاده رو پهن کرده بود، نخ و سوزنی در دست داشت و جار می زد:

 

ایها لخلایق، احتیاجی نیست پول خودت را دور بریزی و بدهی نمره عینک برای تو تعیین کنند، یکی از این عینک ها را بردار روی چشم بگذارد، اگر توانستی این نخ را در سوراخ سوزن بکنی، عینک مناسب چشمت است. بردار و حالش را ببر!

 

پیرمردی عصا به دست که از پیاده رو عبور می کرد مکث کرد. دوره گرد عینک را بر چشم او گذاشت و نخ و سوزن را به دست او داد اما پیرمرد که با عینک، نخ و سوزن را تشخیص می داد هر قدر خواست نخ را در سوزن بکند نتوانست و عینک فروش هم نمی دانست که دست های لرزان پیرمرد قادر نخواهد بود نخ را در سوزن کند. عینک را از چشم او برگرفت و در بساط خود گذاشت.

 

پیرمرد نومیدانه به راه خود ادامه داد.

نویسنده : عبدالحمید حسین نیا


منبع:روزنامه مردم سالاری

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------