در آفرينش خفاش
| در آفرينش خفاش از خطبههاي آن حضرت عليهالسلام است که در آن (جملهاي از صفات حقتعالي و) شگفتي آفرينش شب پره را ياد ميفرمايد: سپاس خداوندي را سزا است که وصفها از حقيقت شناسائي او ماندهاند، و عظمت و بزرگي او خردها را (از درک کردنش) باز داشته است، پس به کنه سلطنت و پادشاهي او راهي نيافتند (زيرا خردها محدودند و او غير محدود) او است خداوند و پادشاه به حق و راستي که (هستي او در نظر هوشمندان) هويدا است، ثابت تر و آشکارتر از آنچه چشمها او را ببيند (زيرا علم بوجود او عقل است، و عقل ديده باطني است که در آن غلط و اشتباه راه ندارد بخلاف چشم ديده ظاهري که اشتباه در آن بسيار است، چنانکه هر چيز بزرگ را از دور کوچک ديده، و باريدن باران را مانند خط مستقيم ميپندارد) عقلها براي اثبات حد و نهايت به کنه ذات او پي نبردهاند تا شبيه گرديده شده باشد (زيرا او را حد و نهايتي نيست) و وهمها براي تصور نمودنش بر او راه نيافتند تا مثل و مانند او در وهم درآمده باشد (زيرا براي او مانندي نيست تا وهمها آن را همانند او قرار دهند) خلائق را بينمونه (اي که ديگري ساخته باشد، يا بينمونهاي که در نظر گرفته تصوير آن نموده باشد) و بيمشورت نمودن از ديگري و بيياري خواستن از ياوري بيافريد (زيرا پيش از خداوند موجودي نيست، و تصوير و مشورت نمودن و ياري خواستن از لوازم امکان است) پس به سبب امر (تکويني) و ارادهاش آفرينش او منظم شده و برقرار گرديده فرمانبر فرمان او شدند، پس امرش را پذيرفته رد نکردند، و اطاعت کرده سرباز نزدند (خلاصه همه مخلوقات تحت قدرت و توانائيش درآمده تسليم امر اويند). و از جمله صفتهاي مورد تامل و دقت او و از زمره آفرينشهاي شگفتآورش آنست که به ما نمودار نموده است از عجائب آفرينش که در اين شب پرهها است که (بين آنها با همه حيوانات تفاوت است، زيرا) روشنائي روز که گشاينده ديده هر چيزي است ديده آنها را ميبندد، و تاريکي شب که ديده هر زندهاي را ميبندد، ديده آنها را باز ميکند، و چگونه چشمهاشان تاريک و نابينا است از اينکه خورشيد تابان در راههائي که ميروند طلب نور و روشني نمايند، و در موقع آشکار شدن نور خورشيد خود را به آنچه ميطلبند برسانند؟ و چگونه خداوند با درخشيدن نور خورشيد آنها را از رفتن به جاهائي که نور به آن ميدرخشد بازداشته، و آنها را در جاهاي خودشان از رفتن در جائيکه نورهاي خورشيد درخشنده است پنهان نموده؟ پس آنها در روز پلکهاي چشمشان را بر حدقههاي آن گذاشته، و شب را چراغ قرار دادند که به سبب آن براي درخواست روزيها راه ميجويند، و ديدههاي آنها را شدت تاريکي شب مانع نميشود (بلکه همه چيز را ميبينند) و از رفتن در شدت تاريکي شب باز نميايستند، پس چون خورشيد پرده از رخسار برداشت (تاريکي را بر طرف نموده تابان شد) و روشنيهاي روز آن هويدا گرديد، و درخشندگي روشني آن بر خانههاي سوسمارها درآمد (آفتاب همه جا را فرا گرفت) پلکها را بر اطراف چشمهاشان مينهند و به آنچه در تاريکي شبها اندوختهاند قناعت مينمايند. پس منزه است خداوندي که شب را به جاي روز وسيله روزي و روز را وسيله استراحت و آرامي آنها گردانيد، و از گوشتهاشان براي آنها بالهائي قرار داد تا هنگام نيازمندي به پرواز با آنها بپرند، گويا بالهاشان مانند لالههاي گوش (انسان) است که داراي پر و استخوان نيست، ولي تو مواضع رگها را آشکار و هويدا ميبيني (رگها در بالهاي شب پره به جاي استخوان و ني در بال مرغان ميباشد) براي آنها دو بال است که نازک نيست تا (هنگام پر زدن) پاره شود، و کلفت نيست تا سنگين باشد (و مانع پرواز آنها گردد) پرواز ميکنند در حاليکه بچهشان چسبيده و پناه برده به آنها است، مينشيند زمانيکه مادرش بنشيند، و پرواز ميکند وقتي که مادرش بپرد، از مادر جدا نميشود تا موقعي که اعضائش قوت گرفته و بالهايش براي پريدن آماده شود، و تا گاهي که راههاي زندگاني و سود خود را بشناسد، پس منزه است آفريننده همه اشياء که آفرينش او بينمونهايست که پيشتر، از غير او آفريده شده باشد (اشيا را بر وفق حکمت و اقتضاي مصلحت ايجاد فرموده است). |
| ( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) يَذْکُرُ فِيها بَدِيعَ خِلْقَةِ الْخُفّاشِ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى انْحَسَرَتِ الْأَوْصافُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ فَلَمْ تَجِدْ مَساغاً إِلى بُلُوغِ غايَةِ مَلَکُوتِهِ! هُوَ اللَّهُ الْحَقّ الْمُبِينُ، أَحَقُّ وَ أَبْيَنُ مِمّا تَرَى الْعُيُونُ لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَکُونَ مُشَبَّهاً، وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَکُونَ مُمَثَّلًا، خَلَقَ الْخَلْقَ عَلى غَيْرِ تَمْثِيلٍ وَ لا مَشُورَةِ مُشِيرٍ وَ لا مَعُونَةِ مُعِينٍ، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ لِطاعَتِهِ، فَأَجابَ وَ لَمْ يُدافِعْ، وَ انْقادَ وَ لَمْ يُنازِعْ وَ مِنْ لَطائِفِ صَنْعَتِهِ، وَ عَجائِبِ خِلْقَتِهِ، ما أَرانا مِنْ غَوامِضِ الْحِکْمَةِ فِى هذِهِ الْخَفافِيشِ الَّتِى يَقْبِضُهَا الضِّياءُ الْباسِطُ لِکُلِّ شَىْءٍ، وَ يَبْسُطُهَا الظَّلامُ الْقابِضُ لِکُلِّ حَىٍّ وَ کَيْفَ عَشِيَتْ اَعْيُنُها عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِى بِهِ فِى مَذاهِبِها، وَ تَتَّصِلَ بِعَلانِيَةِ بُرْهانِ الشَّمْسِ إِلى مَعارِفِها، وَ رَدَعَها بِتَلَأْلُوءِ ضِيائِها عَنِ الْمُضِىِّ فِى سُبُحاتِ إِشْراقِها، وَ أَکَنَّها فِى مَکامِنِها عَنِ الذَّهابِ فِى بَلَجِ ائتِلاقِها؟ فَهِىَ مُسْدِلَةُ الْجُفُونِ بِالنَّهارِ عَلى أَحْداقِها، و جاعِلَةُ اللَّيْلِ سِراجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِى الْتِماسِ أَرْزاقِها، فَلا يَرُدُّ أَبْصارَها إِسْدافُ ظُلْمَتِهِ، وَ لا تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِىِّ فِيهِ لِغَسَقِ دُجْنَتِهِ، فَإِذا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِناعَها، وَ بَدَتْ أَوْضاحُ نَهارِها، وَ دَخَلَ مِنْ إِشْراقِ نُورِها عَلَى الضِّبابِ فِى وِجارِها، أَطْبَقَتِ الْأَجْفانَ عَلى مَاقِيها، وَ تَبَلَّغَتْ بِمَا اکْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعاشِ فِى ظُلَمِ لَيالِيها. فَسُبْحانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَها نَهاراً وَ مَعاشاً، وَ النَّهارَ سَکَناً وَ قَراراً، وَ جَعَلَ لَها أَجْنِحَةً مِّنْ لَحْمِها تَعْرُجُ بِها عِنْدَ الْحاجَةِ إِلَى الطَّيَرانِ کَأَنَّها شَظايَا الاذانِ غَيْرَ ذَواتِ رِيشٍ وَ لا قَصَبٍ، إِلّا أَنَّکَ تَرى مَواضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلاماً، لَها جَناحانِ لَمْ يَرِقَّا فَيَنْشَقَّا، وَ لَمْ يَغْلُظا فَيَثْقُلا، تَطِيرُ وَ وَلَدُها لاصِقٌ بِها، لاجِىءٌ إِلَيْها، يَقَعُ إِذا وَقَعَتْ، وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لا يُفارِقُها حَتّى تَشْتَدَّ أَرْکانُهُ، وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَناحُهُ، وَ يَعْرِفَ مَذاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصالِحَ نَفْسِهِ، فَسُبْحانَ الْبارِىءُ لِکُلِّ شَىْءٍ عَلى غَيْرِ مِثالٍ خَلا مِنْ غَيْرِهِ. |









