وقتی خانه از دست میرود؛ مسکن چگونه طبقه متوسط ایران را فقیرتر کرد؟
- مجموعه: اخبار اقتصادی و بازرگانی
- تاریخ انتشار : یکشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ ۱۰:۲۱

پیام ما: شاید برای خیلی از ما، روایت زندگی نه با سالهای تقویم، که با نام کوچهها و محلهها ورق میخورد. واقعیت این است که در شلوغی این شهر بیدر و پیکر، خانه فقط چهاردیواری و سقف نیست؛ خانه همان جایی است که زندگی روزمرهمان در آن قد میکشد، خاطرهها لای دیوارهایش رسوب میکنند و انگار بخشی از شخصیت ما در آجر به آجر آن جان میگیرد.
بسیاری از آدمها وقتی میخواهند از خودشان بگویند، ناخودآگاه به جایی اشاره میکنند که در آن زیستهاند؛ به محلهای که در آن به نام و اعتباری شناخته میشدند، به خیابانی که امتداد هویتشان شده بود و به آن شبکه انسانی که دور و برشان شکل گرفته بود. به همین خاطر، وقتی خانوادهای دیگر توان ماندن در خانهای متناسب با جایگاهش را ندارد یا ناچار به کوچ اجباری میشود، قصه فقط یک جابهجایی ساده مکانی نیست، بلکه نوعی گسست پدیدارشناسانه در زیستجهان فرد است.
در واقع، با هر عقبنشینی جغرافیایی، بخشی از سرمایه نمادین و منزلت اکتسابی فرد فرو میریزد. بحران مسکن در ایران معاصر، پیش از آنکه یک چالش معیشتی باشد، عرصه فرسایش سیستماتیک طبقه متوسط فقیرشده است؛ فرایندی که در آن، فرد با از دست دادن «مکان» خود، در واقع پیوندش را با پایگاه اجتماعی و شبکه روابطی که هویتش را قوام میداد، از دست میدهد و دچار نوعی بیسرزمینی طبقاتی میشود.
مفهوم طبقه متوسط فقیرشده در اینجا به معنای شکلگیری یک طبقه مستقل نیست. این مفهوم بیشتر به قشری درون طبقه متوسط اشاره دارد که در اثر تحولات اقتصادی و تورمهای مزمن، بخشی از سرمایه اقتصادی خود را از دست داده است. بنابراین، این گروه همچنان بسیاری از ویژگیهای فرهنگی و ذهنی طبقه متوسط را حفظ کرده است، اما دیگر توان اقتصادی لازم برای بازتولید همان سبک زندگی را ندارد. نتیجه این وضعیت، نوعی موقعیت برزخی است؛ موقعیتی که در آن افراد از نظر هویتی خود را همچنان متعلق به طبقه متوسط میدانند، اما امکانات مادی لازم برای تثبیت این موقعیت در دسترس آنان نیست.
در اینجا چارچوب نظری پیر بوردیو میتواند به فهم دقیقتر این وضعیت کمک کند. بوردیو در آثار خود، از جمله کتاب «تمایز»، نشان میدهد که موقعیت اجتماعی افراد بر اساس ترکیبی از گونههای مختلف سرمایه شکل میگیرد.
سرمایه اقتصادی تنها یکی از این ابعاد است و در کنار آن، سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی نیز نقش تعیینکنندهای دارند. در بسیاری از خانوادههای طبقه متوسط فقیرشده در ایران، سرمایه فرهنگی همچنان پابرجاست؛ تحصیلات دانشگاهی، مهارتهای حرفهای و نوعی انتظار از ثبات زندگی شهری همچنان وجود دارد. اما کاهش شدید سرمایه اقتصادی باعث شده است امکان بازتولید موقعیت اجتماعی پیشین دشوار شود. حاصل این ناهمترازی، نوعی تعلیق منزلت است؛ وضعیتی که در آن عادتوارههای طبقه متوسط همچنان پابرجا هستند، اما شرایط اقتصادی دیگر با آنها سازگار نیست.
این شکاف بیش از هر حوزهای در عرصه مسکن قابل مشاهده است. در سالهای پس از پایان جنگ ایران و عراق و در دوران بازسازی اقتصادی، دسترسی به مسکن به یکی از مهمترین شاخصهای تثبیت موقعیت اجتماعی تبدیل شد. مسکن علاوه بر کارکرد مصرفی، به نوعی دارایی پایدار بدل شد که امنیت اقتصادی خانواده را تضمین میکرد. با این حال، در دهههای بعد، افزایش سریع قیمت زمین و واحدهای مسکونی، همراه با تورمهای پیاپی، فاصله میان توان اقتصادی خانوارها و بازار مسکن را بهطور قابل توجهی افزایش داد. در نتیجه، بسیاری از خانوادههایی که پیشتر در محلههای تثبیتشده شهری زندگی میکردند، بهتدریج به مناطق ارزانتر یا شهرهای جدید منتقل شدند.
این جابهجایی فضایی را میتوان با مفهوم دتریتوریالیزاسیون توضیح داد؛ مفهومی که ژیل دلوز و فلیکس گاتاری در کتاب «هزار فلات» مطرح کردهاند. در این چارچوب، قلمرو تنها یک محدوده جغرافیایی نیست، بلکه مجموعهای از روابط اجتماعی، نشانههای هویتی و حافظه جمعی است که به مکان معنا میبخشد. هنگامی که افراد از چنین قلمروهایی جدا میشوند، پیوند آنان با شبکههای اجتماعی و نمادهای هویتی نیز دچار گسست میشود.
بسیاری از محلههای شهری در ایران چنین نقشی داشتهاند؛ فضاهایی که در آن روابط همسایگی، شناخت متقابل و تجربه مشترک زندگی شهری شکل گرفته است. انتقال به شهرکها یا شهرهای جدید، که فاقد این پیشینه اجتماعی هستند، در بسیاری موارد به نوعی گسست از این قلمروهای اجتماعی میانجامد.
در کنار این گسست مکانی، نوعی فاصله اجتماعی نیز شکل میگیرد. ویلیام جولیوس ویلسون، جامعهشناس آمریکایی، در کتاب مشهور خود «محرومان واقعی» که در سال ۱۹۸۷ منتشر شد، در مطالعهای درباره محلههای شهری شیکاگو نشان داد که تمرکز فقر در برخی مناطق شهر موجب میشود ساکنان آن مناطق بهتدریج از شبکههای شغلی و فرصتهای اجتماعی جدا شوند.
ویلسون این وضعیت را نوعی انزوای ساختاری توصیف میکند. مسئله فقط کاهش درآمد نیست، بلکه فاصله گرفتن از مدار اصلی فرصتهاست. در تجربه شهری ایران نیز میتوان نشانههایی از چنین فرایندی را مشاهده کرد.
سکونت در شهرهای جدید یا حاشیههای دورتر شهرها اغلب به معنای فاصله گرفتن از مراکز اشتغال، دانشگاهها، مدارس باکیفیت و فضاهای فرهنگی است. افزایش زمان رفتوآمد، محدود شدن ارتباطات حرفهای و کاهش دسترسی به امکانات شهری، بهتدریج نوعی فاصله اجتماعی ایجاد میکند. در این شرایط، جابهجایی مکانی بهتدریج به تغییر در موقعیت اجتماعی نیز منجر میشود.
برای فهم این وضعیت میتوان شهر را به شبکهای از جریانهای اجتماعی تشبیه کرد؛ جریانهایی از کار، آموزش، فرهنگ و ارتباطات انسانی که در بخشهای مختلف شهر با شدتهای متفاوتی در حرکتاند. هرچه افراد به کانون این جریانها نزدیکتر باشند، دسترسی بیشتری به فرصتها دارند. اما هنگامی که بحران مسکن آنان را به نقاط دورتر میراند، فاصله آنان با این شبکه فرصتها نیز افزایش مییابد. در چنین شرایطی، مسئله مسکن دیگر صرفاً به داشتن یک واحد مسکونی محدود نمیشود، بلکه به موقعیت افراد در جغرافیای فرصتهای شهری مربوط میشود؛ به اینکه در کدام بخش شهر زندگی میکنند و تا چه اندازه به مدارهای اصلی زندگی اقتصادی و فرهنگی نزدیکاند
.در ایران، این روند در بستر تحولات اقتصادی چند دهه اخیر شکل گرفته است. پیامدهای اقتصادی جنگ، تغییرات بازار زمین و مسکن در سالهای پس از آن و تورمهای مداوم، بهتدریج مسکن را از یک کالای مصرفی به یک دارایی سرمایهای تبدیل کرد. در نتیجه، فاصله میان قیمت مسکن و توان اقتصادی خانوارها بهطور پیوسته افزایش یافت.
یکی از پیامدهای ملموس این شکاف، جابهجایی بخشی از طبقه متوسط به شهرهای جدید پیرامون کلانشهرها بوده است. گزارشهای رصد فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نشان میدهد که از دهه ۱۳۹۰ به بعد شمار قابل توجهی از خانوارهای طبقه متوسط فقیرشده از مناطق مرکزی و میانی تهران به شهرهای جدیدی مانند پرند و پردیس منتقل شدهاند؛ جابهجاییهایی که اغلب نه از سر انتخاب، بلکه در نتیجه فشار فزاینده بازار مسکن رخ داده است.
در این میان، مسکن به یکی از عریانترین عرصههای آشکار شدن افول اقتصادی این طبقه تبدیل میشود. در سطح فرهنگی، بسیاری از خانوادههای طبقه متوسط همچنان میکوشند تصویر موفقیت و ثبات اجتماعی خود را حفظ کنند؛ نوعی عادتواره که بر تحصیل، سبک زندگی شهری و شأن نمادین طبقه متوسط استوار است.
اما در عرصه مسکن، این تناقض بهسادگی قابل پنهان کردن نیست. مسکن برخلاف بسیاری از حوزههای مصرف فرهنگی، امری نیست که بتوان آن را صرفاً به شکل نمادین جایگزین کرد. هنگامی که توان دسترسی به آن کاهش مییابد یا خانوادهای ناچار میشود به حاشیههای دورتر شهر منتقل شود، این شکاف اقتصادی به شکلی مستقیم و قابل مشاهده آشکار میشود.
از همین رو، مسکن را میتوان عریانترین نماد گسست در تجربه طبقه متوسط فقیرشده دانست؛ عرصهای که در آن افول اقتصادی بهوضوح قابل مشاهده است. در اینجا تناقضی در عادتواره این طبقه شکل میگیرد: از یک سو سرمایه فرهنگی و تصور موفقیت همچنان پابرجاست، اما از سوی دیگر، ناتوانی در تأمین یکی از اساسیترین نیازهای مادی، این تصویر را به چالش میکشد.
در نتیجه، فشار اقتصادی تنها به کاهش توان مصرفی محدود نمیشود، بلکه میتواند بهتدریج بر جهان فرهنگی و انتظارات اجتماعی این طبقه نیز اثر بگذارد. به این ترتیب، بحران مسکن نه فقط مسئلهای اقتصادی، بلکه نشانهای از دگرگونی عمیقتر در ساختار اجتماعی است؛ جایی که تجربه فرسایش طبقه متوسط در زندگی روزمره و در جغرافیای شهری به شکلی ملموس و قابل مشاهده آشکار میشود.










