آدم ها، مداد رنگی روزگار



صحنه زندگی, کوچه پس کوچه زندگی,شکست زندگی

صحنه زندگی قصه عجیبی دارد، با فرازو نشیب هایش از آدم های صحنه اش داستانهای مختلفی می سازد. قصه گوی داستانها، نخ زندگی را در دست گرفته و سعی می کند آدم های بی چهره قصه، با خوبیها و بدیهای زندگی بسازند و ساز ناکوک نزنند.

آدم ها در کنار هم زندگی می کنند، از هم خسته می شوند گاهی با هم شاد می شوند. صحنه زندگی که به آنها سخت می گیرد به زمین و زمان بد وبیراه می گویند. آدم ها در زندگی نقابی بر چهره دارند و در هر موقعیتی مانند یک جعبه مداد رنگی عمل می کنند. آنها گاهی آدم های اطرافشان را با دروغ هایشان رنگ می کنند، گاهی رنگ سفید در زندگی شان گم می شود و کم کم یادشان می رود که صادق باشند. آنها گاهی در صحنه آدم های خوب داستان می شوند و گاهی آدم بد قصه می شوند.

 

خصوصیات رفتاری افراد باعث شده است گاهی توسط افراد دیگر به عنوان یک دوست انتخاب شوند و گاهی از یک جمع طرد شوند. در واقع هریک از افراد می توانند به شکل خاصی زندگی کنند و رفتار خاصی داشته باشند.

آدم ها در کوچه پس کوچه زندگی گاهی ساده هستند اما ساده لوح نیستند. در کشا کش روزهایی که می گذرد، می توانند برای زندگی دیگران تعیین تکلیف کنند اما در نهایت زندگی شان بی تکلیف باشد.آدم ها می توانند معلول باشند اما علت های جامعه را بررسی کنند.

آدم ها گاهی اوقات مدام اشتباه می کنند اما می گویند قسمت این بود. آدم ها گاهی نمی دانند در صحنه زندگی چطور راه بروند ،زمین می خورند و بزرگترین  شکست زندگی شان رقم می خورد اما معتقدند روزگار با آنها بد کرده است.

بعضی آدم ها از نظر دیگران بی نظیر هستند و در میان مردم از انسان های خوب روزگارند. بعضی از آنها زندگی می کنند،بعضی زنده مانی. بعضی از آنها از خود راضی هستند و بعضی ها متواضع.

آنها در شرایط تنش زا گاهی صبور و خوددار هستند و گاهی مانند یک کوه آتشفشان نمی توان آنها را کنترل کرد. گاهی زندگی به آنها سخت می گیرد و گاهی آدم ها به زندگی سخت می گیرند.

آدم ها بازیگران زندگی هستند و هر روز با نقابی روی صحنه زندگی حاضر می شوند. در این سیر روزگار می توانند حادثه بشوند اما حادثه ساز نباشند. حسابدار باشند اما حساب خوبیها و بدبیهای زندگی شان را نتوانند درهمدیگر ضرب و تقسیم کنند. اتفاقات بد زندگی شان را به توان می رسانند و غمگین می شوند اما خوبیهای زندگی را فقط می چشند و گاهی از آن به عنوان خاطرات خوب یاد می کنند.

آدم ها گاهی در جمع هستند اما خودشان را تنها احساس می کنند. می توانند  بخندند اما همیشه خنده هایشان را اجاره می دهند و بهانه می آورند که مخارج زندگی بالاست.

آنها در جلسات و سخنرانی ها قشنگ صحبت می کنند اما در زندگی شخصی شان هرگز. آدم ها گاهی اوقات زندگی شان قرار داد ندارد اما قراردادهای زندگی دیگران را بررسی می کنند. می توانند خوب گوش کنند اما به جای آن از چشم هایشان استفاده می کنند و دهن بین می شوند.

آدم ها در کوچه پس کوچه زندگی گاهی ساده هستند اما ساده لوح نیستند. آدم ها می توانند معلول باشند اما علت های جامعه را بررسی کنند.

آدم ها گاهی اوقات مدام اشتباه می کنند اما می گویند قسمت این بود. آدم ها گاهی نمی دانند در صحنه زندگی چطور راه بروند ،زمین می خورند و بزرگترین  شکست زندگی شان رقم می خورد اما معتقدند روزگار با آنها بد کرده است.

بعضی افراد مال اندوزی در زندگی شان حرف اول را می زند و اهداف مالی بنای زندگی شان است اما کسی به آنها یاد نداده است چطور از در آمدشان استفاده کنند.

گاهی آدم ها سر سفره زندگی نمک می خورند و نمکدان می شکنند،آنها قدرشناسی را نیاموخته اند و فکر می کنند با یک معذرت خواهی مسئله حل می شود.

گاهی آدم ها شناسنامه دارند اما وقتی فردی سن شان را می پرسد به شناسنامه شان مراجعه نمی کنند. قصه آدم ها پایانی ندارد، وقتی که سوت شروع زندگی زده می شود آدم ها سنجیده می شوند و وقتی به خط آخر زندگی شان می رسند فقط اعمال و رفتارشان در کفه ترازو قرار می گیرد. این آدم ها هستند که باید در همه حال حضور خداوند را حس کنند و با تمام وجود آجرهای خوب زندگی را در کنار یکدیگر بچینند و بنایی بسازنند پر از انسانیت، مهر و امید. آنها باید در زندگی یاد بگیرند، نگاهشان به جای دستان دیگران، به لطف و مرحمت خداوند باشند. وظیفه آدم های امروز این است که با رفتارشان به دنیای خود زندگی بخشند و سرمشقی باشند برای انسانهای فردا.
منبع: تبیان

 

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------