تازه های شعر و ترانه


اوحدی مراغه ای شاعر, زندگینامه اوحدی مراغه ای

اشعار زیبای اوحدی مراغه‌ای

اشعار اوحدی مراغه ای رکن‌الدین اوحدی مراغه‌ای (۶۷۳ - ۱۵ رمضان ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران…


اشعار زیبای بیژن ترقی



بیژن ترقی، شعر ترقی

اشعار زیبای بیژن ترقی

 

به‌ رهی دیدم برگ خزان      پژمرده ز بیداد زمان      کز شاخه جدا بود

 چو زگلشن روکرده نهان     در رهگذرش بادخزان     چـون پیک بلا بود

 

ای برگ ستمدیدة پاییزی ...... آخر تو زگلشن زچه بگریزی ......

روزی تو هماغوش گلی بودی ...... دلداده ومدهوش گلی بودی

 

 ای عاشق شیدا      دلـــدادة رســوا      گویمت چرا فسرده‌ام

 درگل ، نه صفایی      باشد نه وفایی      جزستم ز وی نبرده‌ام ......

 

خار غمش در دل بنشاندم      در ره او من جان بفشاندم

تا شد نوگل گلشن و زیب چمن

 

رفت آن گل من از دست      با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خارستم      وین پیکر بی‌جان

 

ای‌ تازه‌گل‌گلشن      پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به‌ رهی پژمرده و لرزان

 

بیژن ترقی, شعر ترقی

ترانه های بیژن ترقی 

 

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را

حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

 

در این فصل گل ای ساقی که غم بگریزد از دل

چه سازم با غم عشقی که در دل کرده منزل

 

رسانی گر به من پیمانه ای را

رسانی گر به من پیمانه ای را

 

سر عقل آوری دیوانه ای را

درون سینه ام پرورده ام بیگانه ای را

 

به طوفان داده ام کاشانه ای را

به لبهایم رسان پیمانه ای را

 

اگر گویم من از چشمان او افسانه ای را

حدیث چشم او ریزد به هم میخانه ای را

 

زبس بر دل زدم سنگ محبت

برآید از دل آهنگ محبت

 

اگر خواهی که از خاطر برم غمهای هستی

مرا با خود ببر یک لحظه در دنیای مستی

 

رسانی گر به من پیمانه ای را

سر عقل آوری دیوانه ای را

 

بیژن ترقی، شعر ترقی

اشعار بیژن ترقی

 

گل من چندین منشین غمگین شام محنت بسر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 

ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را

که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

 

شب مهتابی ز چه بیتابی روشن کن شمع صبوری

منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد

 

تو که آگاهی که چه شبهایی بایاد او بنشستیم

شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد

 

پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی بر پا کن

ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد

 

شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد

که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد

 

شب جانکاهی شر آهی زد ابر غم به کناری 

به سر افرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد 

 

پس از هجران غم بی پایان پیدا خاتم عشقم

به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش خبر آمد

 

بیژن ترقی, شعر ترقی

شعر عاشقانه بیژن ترقی

 

باز دلم پرخونه امشب

چشم من گریون امشب

اشکم از دیده روونه

نم نم بارونه امشب

دامن من شد دوباره

آسمون پر ستاره

زندگی در چشمم شبهای بی مهتاب را می مونه

زندگی در چشمم شبهای بی مهتاب را می مونه

باز دلم پر خونه امشب

چشم من گریون امشب

اشکم از دیده روونه

نم نم بارونه امشب

دامن من شد دوباره

آسمون پر ستاره

بی تو ابر گریه بارم

بی تو شور لاله زارم

بی تو رنجور و پریشون

بی تو سرگردون و حیرون

بی تو من همچون غریبی

خسته و سر در گریبون

زندگی در چشمم شبهای بی مهتاب را می مونه

زندگی در چشمم شبهای بی مهتاب را می مونه

باز دلم پرخونه امشب

چشم من گریون امشب

اشکم از دیده روونه

نم نم بارونه امشب

دامن من شد دوباره

آسمون پر ستاره

دامن من شد دوباره

آسمون پر ستاره

((بیژن ترقی))

 

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

مطالب پیشنهادی,وبگردی
 

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------