تازه های شعر و ترانه


بهترین اشعار عاشقانه حافظ, اشعار حافظ

اشعار عاشقانه حافظ شیرازی

اشعار عاشقانه حافظ فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی…


اشعار عاشقانه رهی معیری



اشعاری از رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد.

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

 

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

 در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

 

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

 کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

 رهی معیری اشعار, غزلیات رهی معیری

اشعار عاشقانه رهی معیری 

 

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

 

نرگس که فریبد دل صاحبنظران را

این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

 

نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف

 این خرمن گیسوی ندارد که تو داری

 

پروانه که هر دم ز گلی بوسه رباید

این طبع هوس جوی ندارد که تو داری

 

غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیازرد

کس طاقت این خوی ندارد که تو داری

 

 رهی معیری اشعار, غزلیات رهی معیری

اشعاری از رهی معیری

 

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

 

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

 

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بسکه طوفان زا بود دریای دل

 

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

 

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

 

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

 

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

 

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امیدواریهای دل

 

 رهی معیری اشعار, غزلیات رهی معیری

شعر رهی معیری

 

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

 

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

 

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

 

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

 

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

 

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

 

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

 

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

 

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

 

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته



گلچینی از شعر و ترانه ها

----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------



----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------