تازه های شعر و ترانه


گزیده اشعار علی باباچاهی , شعر کوتاه علی باباچاهی

گزیده اشعار علی باباچاهی

شعر کوتاه علی باباچاهی علی باباچاهی (زادهٔ ۲۰ آبان ۱۳۲۱ خورشیدی در بندر کنگان، استان بوشهر) شاعر،…


اشعار زیبا و عاشقانه رهی معیری



بهترین اشعار رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت.هی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.

 

به کنارم بنشین

تا آساید دل زارم بنشین

بنشین ای گل به کنارم بنشین

سوز دل میدانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را

یک نفس مرو که جز غم، همنفس ندارم

یار کس مشو که من هم جز تو کس ندارم

ماه من به دامنم بنشین کز غمت ستاره بارم

شکوه ها ز دوریت هر شب با مه و ستاره دارم

من چه باشم بسته بندت نیمه جانی صید کمندت آرزومندت

از غمت چون ابر بهارم ای به از گلهای بهاری روی دلبندت

ای شمع طرب، سوزم همه شب بنشین که شود طی شب تارم بنشین، به کنارم بنشین

مرو مرو که بی تابم من

درون آتش و آبم من

دامنم، ز اشک غم تر باشد

خارم ای گل، بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی ستانم از دهانت کامی، طره تو بوسه باران سازم

گه جان یابم

گه جان بازم

مه فتنه گرم چه روی ز برم؟ چون ز دلداری آمدی باری،

تا به پایت جان، بسپارم بنشین

به کنارم بنشین.

 

شعر رهی معیری, رهی معیری اشعار

اشعاری از رهی معیری

 

بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن

 که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن

 

بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم

که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن

 

بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است

 خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن

 

چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب

چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن

 

گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی

کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من

 

به جعد آن نکند کاروان دل منزل

به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن

 

بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب

 گل از نظاره رویت دریده پیراهن

 

که عارض تو بود از شکوفه یک خروار

که طره تو بود از بنفشه یک خرمن

 

بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک

بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن

 

ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت

که از زمانه بهاری و از بهار چمن

 

نهفته آهن در سنگ خاره است ترا

درون سینه چونگل دلی است از آهن

 

اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست

بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن

 

بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی

بیاد موی تو مهمان آب دیده من

 

بنفشه های من از من ترا پیام آرند

تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن

 

که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف

دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

 

 

شعر رهی معیری, رهی معیری اشعار

اشعار زیبا و عاشقانه رهی معیری

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

 یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

 

سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

 

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

 

بستی به شب ره من مانا که شبروی

بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

 

گه در پناه عارض آن مشتری رخی

گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی

 

گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند

تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی

 

دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری

پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی

 

دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی

دانم همی که آفت جان و دل منی

 

از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم

ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی

 

همرنگ روزگار منی ای سیاه فام

مانند روزگار مرا نیز دشمنی

 

ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر

ما را به جان گدازی چون برق خرمنی

 

ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟

دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

 

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته 

مطالب پیشنهادی,وبگردی

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------