تازه های شعر و ترانه


اشعار یغمای جندقی, یغمای جندقی شعر

اشعار زیبای یغمای جندقی

یغمای جندقی شاعر اشعار یغمای جندقی یغمای جَندَقی متولد ۱۱۶۰ شمسی در دهکده خور و بیابانک، جندق ـ…


اشعار مولانا درباره خدا



اشعار مولانا درباره زندگی ، اشعار مولانا

 اشعار مولانا در مورد خدا

 

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

 

بی‌عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

 

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا…

 

قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت

از خزینه قدرت تو کی گریخت

 

گر در آید در عدم یا صد عدم

چون بخوانیش او کند از سر قدم

 

صد هزاران ضد ضد را می‌کشد

بازشان حکم تو بیرون می‌کشد

 

از عدم‌ها سوی هستی هر زمان

هست یا رب کاروان در کاروان

 

خاصه هر شب جمله افکار و عقول

نیست گردد غرق در بحر نغول

 

اشعار مولانا درباره خدا ، شعر و ترانه

شعرهای مولانا

 

آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

 به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

 

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظّاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

 

من و تو، بی من‌ و‌ تو، جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ، ز خرافات پریشان، من و تو

طوطیان فلکی جمله شکر خوار شوند

 

در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو!

 

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

در این سرما و باران یار خوشتر

 

در این سرما و باران یار خوشتر

نگار اندر کنار و عشق در سر

نگار اندر کنار و چون نگاری

 

لطیف و خوب و چست و تازه و تر

در این سرما به کوی او گریزیم

که مانندش نزاید کس ز مادر

 

در این برف آن لبان او ببوسیم

که دل را تازه دارد برف و شکر

مرا طاقت نماند از دست رفتم

 

مرا بردند و آوردند دیگر

خیال او چو ناگه در دل آید

دل از جا می‌رود الله اکبر

 

اشعار مولانا درباره زندگی ، اشعار مولانا

شعرهای مولانا

 

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

 هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

 

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش

تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

 

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان

ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

 

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر

آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

 

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

 

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته

امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

 

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی

ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

 

اشعار مولانا درباره خدا ، شعر و ترانه

اشعار مولانا درباره خدا

 

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار را

 داد گلزار جمالت جان شیرین خار را

 

ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو

در سجودافتادگان و منتظر مر بار را

 

 عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند

چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را

 

گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها

کس ندیدی خالی از گل سال‌ها گلزار را

 

محو می‌گردد دلم در پرتو دلدار من

می‌نتانم فرق کردن از دلم دلدار را

 

دایما فخرست جان را از هوای او چنان

کو ز مستی می‌نداند فخر را و عار را

 

هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف

 کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را

 

گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو

 نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را

 

چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد

ای وصال موسی وش اندرربا این مار را

 

ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو

رشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را

 

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته 

 

مطالب پیشنهادی,وبگردی

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------