تازه های شهر حکایت

حکایت مرد فقیر و پادشاه,حکایت پادشاه و مرد فقیر,حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا

حکایت مرد فقیر و پادشاه

حکایت پادشاه و مرد فقیر حکایت مرد فقیر و پادشاه در این مطلب بیتوته حکایت های زیبا و جالبی برای شما…

کلاه آسیابان (حکایت)



حكايت, حکایت کوتاه, حکایت جالب, حکایت های کوتاه

شخصی در آسیابی منزل کرد و به آسیابان گفت سحر مرا بیدار کن چون خوابش برد آسیابان کلاه او را برداشت و کلاه خودش را بر سر او گذاشت و سحر او را بیدار کرد.

چون قدری راه آمد و روز روشن شد به لب جویی رسید نظر در آب کرد و دید که کلاه آسیابان بر سر اوست گفت: من به او گفتم که مرا بیدار کن او خودش را بیدار کرد مراجعت کرد و با آسیابان مخاصمه می کرد که چرا مرا بیدار نکردی.

منبع:روزنامه خراسان

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------