تازه های شهر حکایت

حکایت رودکی, حکایت رودکی و نصر بن احمد

حکایت/رودکی و قصیدهٔ بوی جوی مولیان

حکایت رودکی و نصر بن احمد حکایت خواندنی و جالب از رودکی حکایت رودکی، درخشش شعری بر پهنه تاریخ،…

حکایت درباره سفر کردن



حکایت سفر کردن,حکایت درباره سفر کردن,حکایت در مورد سفر کردن

حکایت سفر کردن

 

حکایت در مورد سفر کردن

یکی از بهترین و لذت بخش ترین قسمت های زندگی ما سفر کردن هست. قطعا مسافرت میتونه تحرک خیلی زیادی به مغز و روح ما بده و اثرات مثبتی توی کار و زندگیمون داشته باشه. بنابراین با مسافرت کردن و سفر میتونیم با فرصت نگاه به پدیده ها و اتفاقاتی که در طول اون برامون میفته، خلاق تر و باهوش تر بشیم و به راحتی مشکلات خودمون رو حل کنیم.

حکایت بازدید سه مسافر از رم

روزی سه مسافر به شهر رم مسافرت کردند. آنها با پاپ ملاقات نمودند. پاپ از مسافر اول سوال کرد: «‌چند روز قرار است که در اینجا بمانی؟»‌

مسافر اولی گفت: ‌«سه ماه.»

پاپ گفت: «‌پس خیلی از مکانهای دیدنی رم را می توانی ببینی»

مسافر دوم در پاسخ به سئوال پاپ گفت:‌ «من هم شش ماه می مانم.»

پاپ گفت:‌ «پس تو بیشتر از همسفرت می توانی مکانهای دیدنی رم را ببینی»

مسافر سوم گفت: «ولی من فقط دو هفته می مانم.»

پاپ به او گفت:‌ «‌پس تو از همه خوش شانس تری. چون می توانی همه مکان های دیدنی این شهر را ببینی.»

مسافرها تعجب کردند زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند.

 

تصور کنید اگر هزار سال عمر می کردید،‌ متوجه خیلی چیزها نمی شدید ‌زیرا خیلی چیزها را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تاخیر انداخت. با این حال، ‌مردم این کار را می کنند. تصور کنید اگر کسی به شما می گفت فقط یک روز از عمرتان باقی است، چه می کردید؟ ‌آیا به موضوعات غیر ضروری فکر می کردید؟ نه، ‌همه آنها را فراموش می کردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می کردید‌ زیرا فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید. بدبختی همه ادم ها این است که فکر می کنند فرصت خیلی زیادی دارند.

 

حکایت سفر

روزی پیر ما، با جمعی از همراهان به در آسیابی رسید. افسار اسب کشید و ساعتی درنگ کرد؛ پس به همراهان گفت: «می‌دانید که این آسیاب چه می‌گوید؟

می‌گوید: معرفت این است که من در آنم. گرد خویش می‌گردم و پیوسته در خود سفر می‌کنم، تا هر چه نباید، از خود دور گردانم!»

 

حکایت سفر کردن,حکایت درباره سفر کردن,حکایت در مورد سفر کردن

حکایت درباره سفر کردن

 

لقمان حکیم و مرد مسافر

روزی لقمان در کنار چشمه‌ای نشسته بود. مردی که از آنجا می‌گذشت از لقمان پرسید: چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه برو.

آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است. دوباره سوال کرد: مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

لقمان گفت: راه برو.

آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت: ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.

مرد گفت: چرا اول نگفتی؟

لقمان گفت: چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمی‌دانستم تند می‌روی یا کُند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.

 

حکایت سفر کردن,حکایت درباره سفر کردن,حکایت در مورد سفر کردن

حکایات سفر کردن

 

حکایت مردی که در سفر حج فقط عبادت می کرد

مردی که از سفر حج برگشته بود سرگذشت مسافرت خود و همراهانش را برای امام صادق(ع) تعریف می کرد، مخصوصاً یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که چه مرد بزرگواری بود و ما به همراهی همچون مرد شریفی مفتخر بودیم. یکسره مشغول طاعت و عبادت بود. همین که در منزلی فرود می آمدیم او فوراً به گوشه ای می رفت و سجاده خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.

امام صادق (ع) پرسیدند:

پس چه کسی کارهای او را انجام می داد ؟ و چه کسی حیوان او را تیمار می کرد؟

آن مرد پاسخ داد:

البته افتخار این کارها با ما بود و او فقط به کارهای مقدس و عبادت خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

امام فرمودند:

بنابراین همه شما از او برتر بوده اید.

 

حکایت سفر کردن,حکایت درباره سفر کردن,حکایت در مورد سفر کردن

حکایت در مورد سفر کردن

 

گردآوری: بخش سرگرمی بیتوته

 

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------