ترجمه فارسی نهج البلاغه

 

 خطبه:

ترجمه:  

 نامه:

ترجمه:  

 حکمت:

ترجمه:  

 کلمه:

ترجمه:  

در بيان عظمت پروردگار

ترجمه فارسی نهج البلاغه
در بيان عظمت پروردگار
فرمان او قضاي حتم است، و از روي حکمت، و خشنودي او امان است و موحب رحمت. از روي علم، حکم فرمايد، و از در حلم ببخشايد. خدايا! سپاس تو راست بر آنچه مي‏گيري، و عطا فرمايي، و بهبودي مي‏بخشي، و مبتلا فرمايي. سپاسي که تو را پسنديده‏تر است و محبوبتر و فاضلتر. سپاسي که پر کند آنچه را آفريده‏اي، و بدان حد رسد که اراده فرموده‏اي. سپاسي که از تو پوشيده نماند، و به تو رسيدن تواند. سپاسي که شمارش آن نبرد و افزايش آن سپري نشود، که ما نمي‏دانيم حقيقت بزرگي‏ات را، جز که مي‏دانيم تو زنده‏اي و به خود بر پا. و خواب سبک يا گران فرانگيرد تو را. هيچ انديشه‏اي به تو نرسد، و هيچ ديده‏اي تو را ديدن نتواند. ديده‏ها را تو بيني، و عمرها را تو شمار کردن تواني. - و نافرمانان را- بگيري به گامها و موي پيشاني. چيست آنچه از آفرينش تو مي‏بينيم و از قدرتت شگفتي مي‏نماييم، و بدان بزرگي قدرتت رامي‏ستاييم! حالي که آنچه از آن بر ما پوشيده گرديده، و ديده‏هاي ما آن را نديده، و خردهاي ما بدان نرسيده، و پرده‏هاي غيب ميان ما و آن گستريده، بزرگتر است. پس کسي که دل خود را تهي سازد، و انديشه‏اش را بکار اندازد، تا بداند چگونه عرشت را بر پا داشته‏اي و چسان تخم خلقت را کاشته‏اي، و چسان آسمانهايت را در هوا آويخته‏اي، و زمينت را بر موج آب گسترده‏اي، نگاهش خيره باز گردد، و خردش سرگردان، شنوايي‏اش آشفته شود و انديشه‏اش حيران.
از اين خطبه است: به گمان خود دعوي دارد که به خدا اميدوار است. به خداي بزرگ، که دروغ گويد،- پس- چرا اميدواري او در کردارش ناپديدار است؟ هر که اميدوار است، اميد او در کردارش آشکار است، جز اميد به خدا که ناخالص است- و شناختن آن دشوار است-، و هر ترس جز ترس از خدا محقق است- و شناختن آن آسان-، جز ترس از خدا که نيازمند است به برهان- و بايد ديده شود در کردار و بيان-. در کارهاي بزرگ به خدا اميد بسته است، و در کارهاي خرد به بندگان. پس حق بنده را ادامي‏کند، و حق خدا را نه چنان. چه شده که بايد در حق خدا کوتاهي شود، و کمتر از حق بندگان رعايت گردد! آيامي‏ترسي دروغگو باشي در اميدي که بدو داري؟ يا او را درخور اميد بستن نپنداري! نيز اگر او از يکي از بندگان خدا بيم دارد، حق او را چنان گزارد که حق پروردگار خود را به جا نيارد. پس ترس خود را از بندگان خدا آماده و نقد ساخته، و ترس از آفريدگار را به عهده وعده بي پرداخت انداخته. همچنين است کسي که دنيا در ديده‏اش کلان نمايد، و ارزش و اعتبار آن در دل وي فراوان نمايد، آن را بر خدا مقدم سازد و جز آن به چيزي نپردازد، و بنده او شود- و دل ببازد-.
براي تو بسنده است رسول خدا (ص) را مقتدا گرداني، و راهنماي شناخت بدي، و عيبهاي دنيا، و خوارمايگي و زشتيهاي فراوانش بداني، که چگونه دنيا از هر سو بر او درنورديده شد، و براي ديگري گستريده، از نوش آن نخورد، و از زيورهاش بهره نبرد، و اگر خواهي دومين را موسي (ص) مثل آرم که گفت: پروردگارا من به چيزي که برايم فرستي نيازمندم، به خدا، که از او نخواست جز ناني که آن را بخورد که موسي (ع) از سبزي زمين مي‏خورد، چندان که به خاطر لاغري تن و تکيدگي گوشت بدن رنگ آن سبزي از پوست تنک شکم او نمايان بود، و اگر خواهي سومين را داود (ع) گويم، خداوند مزامير- و زبور-، و خواننده بهشتيان، که به دست خود از برگ خرما زنبيلها مي‏بافت، و مجلسيان خويش رامي‏گفت: کدام يک از شما در فروختن آن، مرا ياري مي‏کند؟ و از بهاي آن زنبيل گرده‏اي نان جوين مي‏خورد، و اگر خواهي از عيسي بن مريم (ع) گويم، که سنگ را بالين مي‏کرد، و جامه درشت به تن داشت، و خوراک ناگوار مي‏خورد. و نانخورش او گرسنگي بود، و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمين او را سايبان بود و جاي پناه، و ميوه و ريحان او آنچه زمين براي چهار پايان روياند از گياه. زني نداشت تا او را فريفته خود سازد، فرزندي نداشت تا غم وي را خورد، و نه مالي که او را مشغول کند، و نه طمعي که او را به خواري دراندازد. مرکب او دو پايش بود و خدمتگزار وي دستهايش.
پس به پيامبر پاکيزه و پاک (ص) خود اقتدا کن، که در- رفتار- او خصلتي است آن را که زدودن اندوه خواهد، و مايه شکيبايي است براي کسي که شکيبايي طلبد، و دوست داشته‏ترين بندگان نزد خدا کسي است که رفتار پيامبر را سرمشق خود کند، و به دنبال او رود. از دنيا چندان نخورد که دهان را پر کند، و بدان ننگريست چندان که گوشه چشم بدان افکند. تهي‏گاه او از همه مردم دنيا لاغرتر بود، و شکم او از همه خالي‏تر. دنيا را بدو نشان دادند، آن را نپذيرفت. و- چون- دانست خدا چيزي را دشمن مي‏دارد، آن را دشمن داشت- و ترک آن گفت-، و چيزي را که خوار شمرده آن را خوار انگاشت، و چيزي را که کوچک شمرده، آن را کوچک داشت، و اگر در ما نبود جز دوستي آنچه خدا و رسول، آن را دشمن مي‏دارد، و بزرگ ديدن آنچه خدا و رسول، آن را خرد مي‏شمارد، براي نشان دادن مخالفت ما با خدا کافي بود و سرپيچي ما را از فرمانهاي او آشکارامي‏نمود. او که درود خدا بر وي باد، روي زمين مي‏خورد، و چون بندگان مي‏نشست، و به دست خود پاي‏افزار خويش را پينه مي‏بست، و جامه خود را خود وصله مي‏نمود، و بر خر بي‏پالان سوار مي‏شد، و ديگري را بر ترک خود سوار مي‏فرمود، پرده‏اي بر در خانه او آويخته بود، که تصويرهايي داشت، يکي از زنان خويش را گفت: اين پرده را از من پنهان کن، که هر گاه بدان مي‏نگرم، دنيا و زيورهاي آن را به ياد مي‏آورم. پس به دل خود از دنيا روي گرداند، و ياد آن را در خاطر خود ميراند، و دوست داشت که زينت دنيا از او نهان ماند تا زيوري از آن برندارد. دنيا را پايدار نمي‏دانست و در آن اميد ماندن نداشت. پس آن را از خود برون کرد، و دل از آن برداشت، و ديده از آن برگاشت. آري چنين است، کسي که چيزي را دشمن داشت، خوش ندارد بدان بنگرد يا نام آن نزد وي بر زبان رود، و در زندگاني رسول خدا (ص) براي تو نشانه‏هايي است که تو را به زشتيها و عيبهاي دنيا راهنماست چه او با نزديکان خويش گرسنه به سر مي‏برد، و با منزلتي بزرگ که داشت زينتهاي دنيا از ديده او دور ماند - و آن را خوار شمرد-.
پس نگرنده با خرد خويش بنگرد که: آيا خدا، محمد (ص) را به داشتن چنين صفتها اکرام فرمود، يا او را خوار نمود؟ اگر بگويد: او را خوار کرد،- به خداي- بزرگ دروغ گفته است و بهتاني بزرگ آورده است، و اگر بگويد: خدا او را اکرام کرد، پس بداند خدا کسي را خوار شمرد که دنيا را براي وي گستريد، و آن را از کسي که نزديکتر از همه بدوست، درنورديد. پس آن که خواهد، بايد پيامبر خدا را پيروي کند و بر پي او رود، و پاي بر جاي پاي او نهد، وگرنه از تباهي ايمن نبود، که همانا خدا محمد (ص) را نشانه‏اي ساخت براي قيامت، و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت. از دنيا برون رفت و از نعمت آن سير نخورد، به آخرت درشد، و گناهي با خود نبرد، سنگي بر سنگي ننهاد تا جهان را ترک گفت، و دعوت پروردگارش را پذيرفت. پس چه بزرگ است منتي که خدا بر ما نهاده، و چنين نعمتي به ما داده. پيشروي که بايد او را پيروي کنيم، و پيشوايي که پا بر جاي پاي او نهيم. به خدا که اين جامه پشمين خود را چندان پينه کردم که از پينه کننده شرمساري بردم. يکي به من گفت: آن را دور نمي‏افکني؟ گفتم: از من دور شو که: زر کامل عيار از بوته بي‏غش چهره افروزد دل صاحب نظر را سرخ، روز امتحان بيني.
متن عربی نهج البلاغه

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------