شناساندن صحيح خداوند سبحان
| در توحيد که در توحيد است، و اين خطبه از اصول علم چيزي را فراهم آورده که در هيچ خطبه نيست. يگانهاش ندانسته، آن که براي او چگونگي انگاشته، و به حقيقت او نرسيده، آن که برايش همانندي پنداشته، و نه بدو پرداخته آن کس که او را به چيزي همانند ساخته، و نه قصد او کرده، آن که بدو اشارت نموده، و يا به وهمش درآورده. هر چه به ذات شناخته باشد ساخته است و هرچه به خود بر پا نباشد ديگرياش پرداخته. سازنده است نه با به کار بردن افزار. هر چيز را به اندازه پديد آرد، نه با انديشيدن در کيفيت و مقدار. بينياز است بي آنکه از چيزي سود برد. با زمانها همراه نيست، و دستافزارها او را ياري ندهد. هستي او بر زمانها پيش است، و وجودش بر عدم مقدم است، و ازليت او را آغازي نيست- و از ازل تا به ابد قائم به خويش است-، و با نهادن قوه ادراک- در انسان- معلوم گرديد که او را مرکزي براي ادراک نيست- چه ذات او با ادراک، چون ديگر قوههاي او، يکي است-، و از اينکه برخي آفريدهها را ضد ديگري آفريد، نبودن ضدي براي او دانسته گرديد، و با سازواري که ميان چيزها پديد آورد، دانسته شد که براي او قريني تصور نتوان کرد. روشني را ضد تاريکي قرار داد، و سپيدي را ضدسياهي، و تري را مخالف خشکي، و گرم را مخالف با سردي نهاد. ناسازواريهاي طبيعت را با يکديگر سازواري دهنده است، و جداها از هم را فراهم آورنده، و دورها از يکديگر را نزديک سازنده، و نزديکها را جدا گرداننده. نه در حدي درآيد و نه در شمار آيد، که افزارها- جسمي- چون خود را محدود کردن تواند، و آلتها به نظر خود اشارت راند.- افزارها محدود به زمان است و يا موصوف به کمال و نقصان. چنانکه گويند- از کي پديد گرديد، و به تحقيق بود،- يا- اگر چنين نبود- بهتر ميسزيد. از کي، و به تحقيق، و اگر نه، ممکن را شايد-، و با قديم و ازلي و به کمال، درست نيايد. به آفريدهها، آفريننده، بر خردها آشکار گرديد- و با ديدني بودنشان مسلم شد- که آفريننده را هرگز نتوان ديد. نه آرام است و نه گردان است، و چگونه چنين بود؟ که خود پديد آرنده هر دوان است، و چسان صفتي را که در چيزي آفريد، به آفريننده باز تواند گرديد، يا چيزي در او پديد گردد که آن چيز را خود پديد گردانيد، که اگر چنين بود دگرگوني گيرد و کنه- ذات- او تجزيه پذيرد. آنگاه نتوان گفت ازلي است- چه با ديگر ممکنات يکي است-، و اگر او را پشت سري بود- به ناچار- پيش رويي هم بايد، پس ناقص بود در اين حال و نيازش بود به کمال، و نشانه مخلوق در آن آشکار، و خود دليلي گردد از آن پس که خالق بود و نشان او در آفريدهها پديدار.- و چون قدرتش چيره است بر همگان- پس آنچه در جز او اثر کند، اثر نکند در آن. خدايي که نه دگرگون شود، نه جاي به جاي، و نه روا بود که پنهان شود- به آثار از انديشه و راي-، نزايد تا خود زاده چيزي بود، و نزاده است تا- وجود او- به زمان محدود گردد. برتر است از آنکه او را پسراني بود، و منزه از آن است که با زنان بيارمد. وهمها بدو نرسد تا او را در اندازهاي درآرد، و انديشه دوررس او را در نيابد تا صورتي از وي انگارد. حسها بدان نتواند رسيد، و دستها او را نتواند ساييد. برنگردد به هيچ حال، و دگرگون نشود در احوال. شب و روزش کهنه نگرداند، و تاريکي و روشني تغيير دادنش نتواند. نتوان گفت او را اين جزء و آن جزء است، و يا او را دست و پا و اندام هست، يا او را عرضي است چنين، و يا پارهاي از آن، آن است و پاره اي ديگر اين، و نه گويند او را کرانه و نهايتي است، و نه معدوم گردد، و نه هستي او را مدتي است. نه چيزي او را در خود بگنجاند تا بالاش برد يا فرودش آرد، و نه چيزياش بردارد تا کجش سازد يا راستش نگهدارد. نه در چيزي درون است و نه برون از آن، خبر دهد نه به زبان يا به گوشتپاره بن دهان. ميشنود نه از راه سوراخهاي- گوش- و آلتها- و استخوان-. ميگويد نه با به کار گرفتن لفظ در بيان. نگاه ميدارد نه با رنج به خاطر سپردن، ميخواهد نه از روي انديشه به کار بردن. دوست دارد و خشنود ميشود نه از راه دلسوزي و رحمت. دشمني ورزد و خشم گيرد بي تحمل مشقت. آنچه بودنش را خواهد گويد: باش! و هست گردد. نه به آوازي که به گوش فرو رود و نه به بانگي که شنيده شود، که گفته خداي سبحان با کرده او يکي است، که پديدش آورد، و گفتهاش از کردهاش جدا نيست. آن را پديد آورد و پيش از آن نبود، وگرنه خداي ديگري ميبود. نگويند هست شد از آن پس که نبود، تا صفت حادثها را پذيرد، و نه ميان او و آنان جدايي صورت گيرد، و نه او را بر آنان برتري است، تا سازنده و ساخته همانند گردد، و پديدآورنده و پديد شده برابر شود. خلايق را بيافريد بي نمونهاي که به جاي مانده باشد از ديگران، و در آفرينش آنها ياري نخواست از هيچ يک از آفريدگان. زمين را پديد آورد و نگاهش داشت، بي آنکه خود را بدان مشغول دارد، و بر جايش ايستاده گرداند، بي آنکه آن را بر چيزي استوار بگذارد، و بر پايش داشت بي پايهها، و بالا بردش بي استوانهها، و نگاهش داشت از کجي و خميدن، و باز داشت آن را از افتادن و شکافته گرديدن. ميخهاي آن را استوار ساخت و سدها را گرداگردش برافراخت، چشمههاي آن را روان گردانيد، و درههاي آن را بشکافانيد. آنچه را ساخت سست نگرديد، و ناتوان نشد آن را که نيرويش بخشيد. با قدرت و بزرگي خود بر آفريدهها صاحب اقتدار است، و قدرت او پديدار، و با علم و معرفتي که دارد درونشان بر او آشکار، و با جلال و عزتش از همه برتر و بر همه سالار. آنچه را خواهد از دست او نجهد و نه با او درافتد، تا بر وي پيروز شود، و شتابنده از او نگريزد تا از وي پيش افتد، و به خداوند مال نيازش نباشد تا او را روزي دهد. همه چيز براي او فروتن است و خوار، و برابر بزرگي او بيارج و مقدار. از سطوت و قدرت او به سوي ديگري گريختن نيارد، تا خود را از سود و زيان او بازدارد. همتايي ندارد تا با او برابري کردن تواند، و او را همانندي نيست، که بدو ماند. اوست که آفريدهها را نابود کند پس از وجود چنانکه بوده آن چنان شود که گويي نبود. و سپري شدن دنيا پس از نو برون آوردن آن، شگفت تر نيست از بر آوردن و آفريدن آن، و چگونه؟ که اگر همه جانداران جهان، از پرندگان و چهارپايان، و آنچه در آغل است، و آنچه چرا کند در بيابان، از هر جنس و ريشه و بن، و نادانان از مردمان و يا زيرکان، فراهم آيند تا پشهاي را هست نمايند بر آفريدن آن توانا نبودند، و راه پديد آوردن آن را ندانند، و خردهاشان سرگشته شود و در شناخت آن سرگردان مانند، و نيروي آنها سست شود و به پايان رسد، و رانده، و مانده باز گردند. آنگاه دانند که شکست خوردهاند، و در آفرينش آنها به ناتواني خويش اعتراف کننده، و به درماندگي در نابود ساختن آنها، فروتني نشان دهنده. و خداي سبحان پس از سپري کردن جهان، يگانه ماند و تنها، و چيزي با او نبود- از آنچه آفريد در دنيا- آنسان که بود پيش از آفريدن جهان، همان خواهد بود پس از سپري ساختن آن. نه وقتي و نه مکان، و نه روزگاري و نه زمان. آنگاه مهلت و هنگام سرآيد، و سالها و ساعتها سپري گردد، و چيزي نماند جز خداي يگانه قهار، که به سوي اوست بازگشت همه کار. در آغاز آفرينششان، آنها را قدرتي نبود، هم بدون آنکه سرپيچي نشان دهند همه را نابود خواهد فرمود، و اگر سرپيچي کردن توانستندي پايدار ماندندي. ساختن چيزي از جهان او را به رنج در نياورد، و آنچه را آفريد و پديد آورد بر او سنگيني نکرد. آفريدهها را پديد نياورد تا قدرت خود را بيشتر سازد، و يا از بيم نابودي و کاهش بدين آفرينش پردازد، و نه براي آنکه بدان بر همتايي پيروزي طلب، ياري جويد، و نه راه دوري از دشمني جنگاور را پويد، و نه براي افزون ساختن قدرت، و نه براي بسيار نشان دادن سرمايه به شريک خويش، در شرکت. و نه او را بيم تنهايي بود و خواست تا با آفريدن جهان آرامشي تواند فرمود. سپس پروردگار، جهان را نابود کند پس آفريدن، نه از آن رو که بدو ملالتي رسيده است در گرداندن آن و در کارش انديشيدن، و نه براي آنکه آسايشي بدو رسد و نه چيزي از آن بر وي سنگيني کند. درازي مدت ماندن جهان او را به ستوه نياورده است- تا حکمي ديگر راند و آنچه را آفريده- به شتاب نابود گرداند، ليکن خداي سبحان به لطف خود در کارش انديشيد، و به امر خويش نگاهش داشت و به قدرت خود استوارياش بخشيد. سپس از پس نابود شدن آن را هستي دهد، بي آنکه او را بدان نيازي بود، و نه براي آنکه به چيزي از آن بر آن ياري طلبد، و نه براي آنکه از تنهايي و بيم، به آرامش پناه برد، و نه به خاطر بازگشت از ناداني و نابينايي، به طلب بينش و دانايي، و نه از مستمندي و نياز، به بينيازي و دولتمندي، و نه از خواري و پستي به عزت و قدرتمندي. |










