به عقيل از نامههاي آن حضرت عليهالسلام است به برادر خود عقيل ابن ابيطالب درباره لشگري که امام عليهالسلام به سوي بعضي دشمنان فرستاده بود، و آن در پاسخ نامه عقيل بود به آن حضرت (علماي رجال درباره عقيل اختلاف دارند، بعضي او را از اصحاب اميرالمومنين عليهالسلام دانسته ستودهاند، و شيخ صدوق عليهالرحمه در مجلس بيست و هفتم از کتاب امالي به سند خود از ابن عباس روايت کرده: علي عليهالسلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيد: عقيل را دوست ميداري؟ فرمود: آري به خدا سوگند او را دوست دارم دو دوستي يکي براي خودش يکي براي اينکه ابوطالب او را دوست داشت، و برخي او را نکوهش نمودهاند براي پيوستن به معاويه و رها کردن برادرش علي عليهالسلام را، ولي مرحوم آيه الله مامقاني در کتاب تنقيح المقال مينويسد: ما از جهت گرامي داشتن عقيل چون برادرش علي عليهالسلام و پسر عمويش رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرزندش حضرت مسلم است درباره او سخن نميگوئيم، ولکن به خبر از او اعتماد و اطمينان نداريم، خلاصه امام عليهالسلام در اين نامه در اين نامه از بد رفتاري قريش شکايت و دلتنگي کرده و استقامت و ايستادگي خويش را در راه خدا با تحمل هر پيشامد گوشزد مينمايد): پس (اينکه نوشتهاي دشمنم فيروزي يافته و شيعيانم مرا ياري نکرده از درست نيست، بلکه) لشگر انبوهي از مسلمانان به سوي او دشمن فرستادم، چون اين خبر به او رسيد به گريز شتاب کرد و پشيمان برگشت، و لشگر من بين راه به او رسيدند وقتي که آفتاب به غروب نزديک بود، پس اندکي مقاتله نموده با هم جنگيدند چون لا و لا (نه و نه يعني با هم چنان جنگيدند مانند اينکه جنگ نکردند، خلاصه خيلي زود جنگشان بسر رسيد، يا آنکه اندکي با هم جنگيدند مانند گفتن لا و لا که مثلي است گفته ميشود براي کاري که زود انجام بگيرد) پس درنگ نکرد مگر ساعتي تا اينکه با اندوه رهائي يافت بعد از آنکه گلويش را سخت فشرده بودند، و از او به جز نيم جاني باقي نبود، پس با سختي و دشواري پي در پي رهائي يافت (و اما اينکه گفتي برادرزادهها را برداشته به سوي تو شتابم اگر زنده مانيم با تو باشيم، و اگر بميريم با تو بميريم) پس قريش و سخت تاختنشان در گمراهي و جولانشان در دشمني و ستيزگي و نافرمانيشان را در سرگرداني از خود رها کن (درباره آنان چيزي مگو) زيرا آنان به جنگ با من اتفاق نمودهاند مانند اتفاقي که به جنگ با رسول خدا صلي الله عليه و آله کرده بودند پيش از من، کيفر رسانندهها به جاي من قريش را به کيفر رسانند (اميد است از ستمگران ستم و سختيهاي گوناگون به ايشان برسد) که خويشاوندي مرا با پيغمبر اکرم بريدند (به آن پاس نگزاشتند) و سلطنت (خلافت) پسر مادرم رسول خدا را بر اثر کينهاي که با من داشتند از من ربودند (سبب اينکه امام عليهالسلام حضرت رسول را پسر مادر ناميده آن است که حضرت عبدالله پدر حضرت رسول با حضرت ابوطالب پدر حضرت امير پسران عبدالمطلب که از مادر جدا بودند، و گفتهاند: که فاطمه بنت اسد مادر حضرت امير حضرت رسول را در کودکي در خانه ابوطالب پرستاري نموده است و پيغمبر اکرم درباره او فرموده: فاطمه امي بعد امي يعني فاطمه بعد از مادرم مادر من است). و آنچه از راي من درباره جنگ با دشمنان پرسيدي (و گفتي که جنگ با دشمن توانا بيکمک روا نيست) پس انديشه من جنگ با کساني است که جنگ را جائز ميدانند (عهد و پيمان الهي را شکسته برخلاف دستور خدا و رسول رفتار مينمايند) تا اينکه به خدا پيوندم (در راه او کشته شوم) انبوهي مردم گرد من بر ارجمنديم و پراکندگي ايشان از من خوف و ترسم را نميافزايد (خواه کسي مرا ياري نمايد خواه دوري گزيند در مقابل دشمن دين ايستاده خواست خدا را انجام ميدهم) و پسر پدرت (امام عليهالسلام) را گمان مدار هر چند مردم او را رها کنند- (کمک و ياري نکنند در پيش دشمن) خوار و فروتن باشد، و نه رونده زير بار زور از سستي و ناتواني، و نه (چون شتر رام) سپارنده مهار بدست کشنده و نه پشت دهنده براي سواري که بر آن آمده سوار شود (خلاصه در برابر دشمن از هيچ سختي رو نميگردانم) ولکن (سخن درباره قريش و خويشاوندان) مانند آن است که برادر بنيسليم (شخصي از قبيله بنيسليم عباس ابن مرداس سلمي که به محبوبه خود چنانکه به او نسبت دادهاند) گفته: فان تساليني کيف انت؟ فانني صبور علي ريب الزمان صليب يعز علي ان تري بي کابه فيشمت عاد او يساء حبيب يعني اگر از من بپرسي چوني؟ بر سختي روزگار بسيار شکيبا و توانا هستم، دشوار است بر من که غم و اندوهي در من ديده شود تا دشمني شاد يا دوستي اندوهگين گردد (پس از اين رو سخن از قريش در ميان نميآورده درد دل و رنجش خود را از بد رفتاريهاي آنان اظهار نميکنم). |