تازه های قصه های کودکان

شعرهای کودکانه در مورد دوستی

شعرهای کودکانه زیبا در مورد دوستی

شعر در مورد دوستی شعرهای زیبای کودکانه درباره دوستی در این مقاله از بیتوته به بررسی شعرهای کودکانه…

قصه مداد سیاه و رنگین کمان



داستان مداد سیاه و رنگین کمان

قصه مداد سیاه و رنگین کمان

 

 قصه کودکانه مداد سیاه و رنگین کمان

قصه مداد سیاه و رنگین کمان، در این مقاله از بیتوته برایتان روایت خواهد شد. قصه مداد سیاه و رنگین کمان، یک داستان جذاب و شگفت‌آور است که دنیایی از رنگ‌ها و خیال‌پردازی را برای خوانندگان رقم می‌زند. این داستان جذابیت خود را از تضادها و تنوع‌های طبیعت و زندگی می‌گیرد.

قصه مداد سیاه و رنگین کمان یک داستان کودکانه آموزنده است که مفهوم تفاوت و تنوع را به کودکان توضیح می‌دهد. داستان به صورت زیر است:

 

مداد سیاه و رنگین کمان

پسر کوچولو دلش می خواست یک جعبه مداد رنگی داشته باشد. مداد سبز، آبی، بنفش، نارنجی… اما فقط یک مداد داشت. آن هم سیاه بود.

 

پسر کوچولو با مداد سیاهش نقاشی می کشید. دریای سیاه، کوه سیاه، جنگل سیاه و دشت سیاه.

 

مداد سیاه، پسر کوچولو را دوست داشت. توی دلش می گفت: کاش می توانستم آسمان نقاشی اش را آبی کنم. جنگل را سبز و دشت را طلایی… اما نمی توانست. او فقط یک مداد سیاه بود.

 

قصه کودکانه مداد سیاه و رنگین کمان

مداد سیاه و رنگین کمان

 

پسر کوچولو از صبح تا شب نقاشی می کشید. مداد سیاه کوچک و کوچک تر می شد. سرانجام، خیلی کوچک شد؛ آن قدر که پسر کوچولو نتوانست آن را بین انگشت هایش بگیرد.

 

پسر کوچولو بغض کرد. مداد را برد و توی باغچه گذاشت. مداد توی دلش گفت: چه قدر مهربان است! حتی دلش نیامد مرا دور بیاندازد و گریه اش گرفت.

 

همان موقع باران بارید. بعد، رنگین کمان شد. رنگین کمان بالای حیاط کمانه زد. توی باغچه مداد سیاه کوچک را دید که گریه می کرد.

 

رنگین کمان پرسید: چرا گریه می کنی؟

 

مداد سیاه گفت: توی این خانه پسر کوچولویی زندگی می کند. پسر کوچولویی که نقاشی را خیلی دوست دارد. دلم می خواست بهترین رنگ ها را به نقاشی هایش بدهم، اما نتوانستم. همیشه همه چیز را سیاه نقاشی کردم.

 

رنگین کمان گفت: غصه نخور… تو یک مداد سیاه دوست داشتنی هستی و لبخند زد.

 

هوا پر از رنگ شد. رنگین کمان از هر رنگ، ذره ای به مداد بخشید. بعد آرام آرام از آن جا رفت.

 

مداد مثل یک درخت توی باغچه سبز شد. قد کشید. شاخه داد. هر شاخه اش یک مداد کوچک بود. مداد سبز، سرخ، بنفش، آبی…

 

داستان کودکانه مداد سیاه و رنگین کمان

داستان کودکانه مداد سیاه و رنگین کمان

 

وقتی پسر کوچولو به حیاط آمد، مداد سیاه کوچکش سبز شده بود. هفت شاخه رنگی هم داشت. هفت تا مداد رنگی قشنگ.

 

پسر کوچولو کنار باغچه نشست. با تعجب به درخت مداد نگاه کرد. درخت مداد به سمت او خم شد. خودش را تکان داد. مدادهای رنگی مثل میوه پایین افتادند.

 

پسر کوچولو با شادی مداد رنگی ها را از توی باغچه جمع کرد.

 

مداد سیاه گفت: حالا می توانی آسمان را آبی بکشی… جنگل را سبز و دشت را طلایی!

 

آن وقت پسر کوچولو، اولین نقاشی رنگی اش را کشید. یک درخت سیاه که هفت شاخه رنگی داشت.

 

گردآوری: بخش کودکان بیتوته

 

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------