به عبدالله بن عباس از نامههاي آن حضرت عليهالسلام است به عبدالله ابن عباس (که از جانب آن بزرگوار حکمفرماي بصره بود) بعد از کشته شدن محمد ابن ابيبکر در مصر (نوشته و او را از شهادت محمد و تسلط عمرو ابن عاص و لشگر معاويه بر مصر آگاه ميسازد): پس از ستايش خدا و دورد بر حضرت مصطفي، مصر را فتح کردند (لشگر معاويه آن را گرفتند) و محمد ابن ابيبکر که خدايش بيامرزد شهيد شد، از خدا مزد و پاداش او را ميخواهم که براي ما فرزندي خيرانديش و مهربان، و کارگرداني رنج کشيده، و شمشيري برنده، و ستوني جلوگيرنده بود (محمد ربيب يعني پسر زن امام عليهالسلام بود، چون مادرش اسماء دختر عميس خشعميه است، و او خواهر ميمونه زوجه پيغمبر و خواهر لبابه مادر فضل و عبدالله زوجه عباس ابن عبدالمطلب ميباشد، و از زنان هجرت کننده به حبشه بود، در آن هنگام زوجه جعفر ابن ابيطالب بود که در حبشه محمد و عبدالله و عون پسران جعفر را زائيد، و بهمراهي جعفر به مدينه بازگشت، و پس از شهادت جعفر در جنگ موته ابوبکر اسماء را به همسري خويش برگزيد و محمد از او پيدا شد، پس از وفات ابوبکر اميرالمومنين عليهالسلام او را گرفت و يحيي ابن علي از او است، خلاصه چون محمد را امام عليهالسلام تربيت نموده بود او را فرزند ميخواند، چنانکه در شرح سخن شصت و هفتم گذشت) و من مردم را به رفتن سوي او ترغيب نموده بر ميانگيختم، و به ياري او پيش از کشته شدنش امر مينمودم، و ايشان را پنهان و آشکار (براي کمک به او) ميخواندم، و نه يکبار بلکه دوباره دعوت خود را از سر گرفته باز آن را آغاز ميکردم، پس بعضي از آنان با نگراني و بيميلي ميآورند، و برخي به دروغ بهانه ميآوردند، و گروهي نشسته بياعتنا بودند. از خدا ميخواهي که مرا از ايشان به زودي نجات داده رها سازد که به خدا سوگند اگر نميبود آرزوي من به شهادت (کشته شدن در راه خدا) هنگام ملاقات با دشمنم، و دل به مرگ نمينهادم هر آينه نميخواستم يک روز با اينان بمانم، و نه هرگز با آنها روبرو شوم (زيرا با چنين مردمي فيروزي بر دشمن ممکن نيست، پس ناچار با آنها زندگاني ميکنم تا اگر فيروزي نيافته شهادت و کشته شدن در راه خدا را دريابم). |