تازه های زندگینامه بزرگان دینی


حضرت حزقیل ع, زندگینامه حضرت حزقیل ع,حضرت حزقیل کی بود

حضرت حزقیل(ع) که بود؟

در داستان ها از حضرت حزقیل با عنوان« حزقیل پیامبر» نامبرده شده است نام حزقیل صریحاً در قرآن نیامده…


معجزات امام محمدباقر (ع)



معجزات امام محمدباقر,کرامات امام محمدباقر,معجزه های امام محمد باقر

معجزات و کرامات امام محمد باقر (ع)

 

محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب معروف به امام باقر( ع)( ۵۷- ۱۱۴ق) و ملقب به باقرالعلوم، امام پنجم شیعیان است که حدود ۱۹ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. امام باقر( ع) جنبشی علمی پدید آورد که در دوره امامت فرزندش امام صادق( ع) به اوج خود رسید. ایشان در علم، زهد، بزرگی و فضیلت، سرامد بود. براي امام باقر( ع) معجزات و کرامات زيادي گفته شده است. در این مقاله به برخی از این معجزه ها اشاره ميشود.

پنهان شدن از دید مردم:
قطب راوندي از ابوبصير روايت كرده كه:با حضرت باقر ـ عليه السلام ـ داخل مسجد شديم مردم داخل مسجد مي شدند و بيرون مي آمدند. حضرت فرمود:« بپرس از مردم، آيا مرا مي بينند؟ پس هر كه را ديدم پرسيدم ابوجعفر ـ عليه السلام ـ را ديدي؟ می گفت، نه! در حالي كه حضرت آن جا ايستاده بود، تا آن كه هارون مكفوف( يعني نابينا) داخل شد، حضرت فرمود:از اين بپرس. از او پرسيدم آيا ابوجعفر را ديدي؟ گفت:آيا آن حضرت نيست كه ايستاده است؟ گفتم از كجا دانستي؟ خاطرنشان کرد:چطور ندانم. حال آن كه آن حضرت نوری است درخشنده»

حاضر شدن مرده:
قطب راوندی از ابوعيينه روايت كرده كه گفت:در خدمت حضرت امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ بودم كه مردی شامی داخل شد و اظهار‌کرد:دوست می دارم شما را و بيزاری می جويم از دشمنان شما. پدرم از بنی اميه و دشمن شما بود. بوستانی داشت و مالی را در آن مخفی كرده تا به من نرسد و بمرد، اكنون بسيار تنگدست و فقيرم، حضرت فرمود:می خواهی پدرت را ببينی و از او بپرسی مال كجاست؟ آن مرد گفت: ممكن است حضرت فرمود:اين مكتوب را بجانب بقيع ببر، در وسط قبرستان بايست و صدا بزن« يا دَرجان» بعد فرد عمامه به سر پیش تو خواهد آمد هر چه مي خواهي از وی بپرس».

 

فردای آن روز آن مرد آمد و اجازه خواست و بعد گفت:شب قبل در بقيع بودم و آنچه فرموديد عمل نمودم بعد آن مرد آمد و گفت چه مي خواهي، خواسته ام را گفتم، به من گفت به جاي دیگر برو تا پدرت را حاضر كنم، پس برفت و با مردي سياه حاضر شد و گفت:اين پدر توست، پدرم گفت:زير فلان درخت زيتون را حفر كن، آن مال كه صد هزار درهم می باشد را بيرون آر.

شفای نابینا:
ابوبصیر از شاگردان برجسته امام باقر( ع) بود. وی از بينايي محروم بود و از این جهت شدیداً رنج می برد. روزی به حضور امام باقر( ع) شتافته و از آن حضرت پرسید: آیا شما وارث پیغمبر هستید؟
امام:بله.
آیا رسول خدا( ص) وارث تمام پیامبران و وارث علوم و دانش های آنان بود؟
امام:بله.
شما میتوانید مرده را زنده کنید و نابینا مادرزاد را معالجه نمایید و از آنچه که مردم در منزل هایشان می خورند، خبر دهید؟
امام:بله. ما تمامی این ها را به اذن خداوند انجام می دهیم.
وی ميگويد :در این موقع امام باقر( ع) فرمود: ای ابابصیر! نزديک بیا. من نزديک حضرت رفتم. آن حضرت با دست مبارک خود روی چشمان مرا مسح نمود. در این حال من خورشید و اسمان و زمین و خانه ها و هرچه در شهر بود همه را دیدم.

آن گاه به من فرمود: آیا می خواهی که اینگونه باشی و در روز قیامت حساب تو مثل سایر مردم باشد و خداوند هرچه را اراده فرمود، همان شود یا می خواهی به حال نخست برگردی و بدون حساب به بهشت بروی؟! ابوبصیر گفت: می خواهم به حال اول برگردم.

پیشوای پنجم بار ديگر دست بر چشمان ابوبصیر کشید و چشمان وی به حال نخست برگشت.

جنیان در حضور امام باقر( ع):
الف- سعد اسکاف ميگويد :روزی با حضرت باقر( ع) کار اضطراری داشتم. به صحن خانه آن حضرت وارد شده و خواستم به داخل اتاق بروم. امام فرمود:« شتاب نکن!» من در حیاط خانه امام( ع) مدتی جلو افتاب ماندم… تا اینکه پس از مدتی با کمالتعجب دیدم که اشخاصی از اتاق بیرون شده و بسوی من آمدند. آنان از کثرت طاعت لاغر شده بودند. به خدا سوگند، سیمای زیبا و معنوی آنان مرا آنقدر شیفته نمود که وضعیت خود( ناراحتی در هوای گرم) را فراموش کردم. هنگامی که به پیشگاه حضرت مشرف شدم به من فرمود:« گویا تو را غمگین کردم». عرض کردم:بله! به خدا قسم من وضعیت خود را فراموش کردم. اشخاصی از پیش من گذشتند که تمامی یکنواخت بودند و من مردمی خوش چهره تر از این ها ندیده بودم.

فرمود:ای سعد! آنها را دیدی؟ گفتم:بله. فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند. عرض کردم: خدمت شما می آیند؟ فرمود:بله می آیند و مسایل مذهبی و حلال و حرام خود را از ما می پرسند.

ب- ابو حمزه ثمالی ميگويد :روزی جهت شرفیابی به حضور امام باقر( ع) اجازه خواستم، گفتند:عده ای خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت کمی صبر کردم تا آنها بیرون شوند. پس کسانی بیرون شدند که آنها را نمی شناختم و به نظرم غریب و نااشنا می آمدند. اجازه شرفیابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض کردم: فدایت شوم، الآن زمان حکومت بنی امیه است و از شمشیرهای آنها خون می چکد.( یعنی ورود اشخاص غریبه براي شما خطرافرین است). امام فرمود: ای ابا حمزه! اینان گروهی از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسایل مذهبی خود سؤال کنند. آیا نمی دانی که امام حجت خداوند بر جن و انس می باشد؟

مسیح حجاز:
یکى از اهالى شام که به امام محمّد باقر (ع) بسیار علاقمند بود و هر چند وقت یک بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یکى از زیارت هایش، چند روزى در شهر مدینه منوّره بیمار شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت. به یکى از دوستان خود گفت:به محض اینکه من از جهان رفتم، به امام باقر (ع) بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم خاکسپاری من نیز شرکت نماید.

وقتى که مرد شامى وفات یافت، دوستش پیش امام (ع) آمد و وصیت وی را به حضرت گفت .

 

حضرت فرمود: در دفن وی شتاب نکنید تا من بیایم؛ و بعد به طرف شام حرکت کرد. هنگامی که وارد خانه آن مرد شامی شد، در کنار بسترش نشست و دعائى را نجوا نمود، بعد او را با نام صدا کرد. یک دفعه مرد شامى در حالى که پارچه اى سفید رنگ، رویش انداخته بودند، حرکتى کرد و جواب حضرت را داد.

بعد از آن، حضرت وی را نشانید و فرمان داد تا شربتى مخصوص، برایش تهیّه کردند و به وی خورانید. هنگامی که بطور کامل بهبود یافت، به حضرت گفت :أشهد أنّک حجّه اللّه على خلقه …، شهادت مى دهم که تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در تمامی امور، به شما رجوع نمایند و هر که به جز شما مراجعه کند، همانا او گمراه گشته است.

پس از آن، امام باقر (ع) فرمود:اینک جریان برگشت خود را براى این اشخاص بازگو کن؟ مرد خاطرنشان کرد:هنگامى که روح از بدن من پرواز کرد، بین زمین و اسمان ندائى رسید، که روح وی را به کالبدش بازگردانید، برای این که محمّد بن علىّ (ع) تقاضا حیات دوباره او را کرده است.


اعجاز در کربلا:
جابربن یزید جعفی ميگويد:
همراه امام باقر (ع) عازم حیره بودم. هنگامی که به کربلا رسیدیم، امام فرمود:« ای جابر! این جا براي ما و شیعیان ما یکی از باغ های بهشت است و براي دشمنان ما یکی از چاله های جهنم.»
بعد فرمود:« ای جابر! چیزی میل داری؟»
عرض کردم:« آری، ای آقای من!»

امام دست مبارک خود را در بین سنگی فرو کرد و سیبی از داخل سنگ بیرون آورد. به خوشبویی آن سیب، من هیچوقت ندیده بودم. آن سیب ابداً به میوه های دنیوی شبیه نبود و من دانستم از میوه های بهشتی است. آن را خوردم و تا چهار روز احساس گرسنگی نکردم.

گردآوری: بخش مذهبی بیتوته

 

 



در ادامه بخوانید

مطالب پیشنهادی,وبگردی
 

    ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

    

    ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------