اشعار محمدعلی بهمنی



اشعار محمدعلی بهمنی,محمد علی بهمنی,شعر های محمد علی بهمنی

اشعار کوتاه محمدعلی بهمنی

 

اشعاری کوتاه از محمدعلی بهمنی

در این مطلب چکیده ای از اشعار کوتاه و بسیار زیبای محمد علی بهمنی را آورده ایم، در ادامه با ما همراه باشید.

محمدعلی بهمنی در 27 فروردین سال 1321 در دزفول به دنیا آمد. او شاعر و ترانه سرای ایرانی است. 

 

او یکی از ترانه سرایان توانا و موثر این دوره است و تا به حال با هنرمندان بسیاری در زمینه موسیقی همکاری داشته است که از جمله آن ها زنده یاد ناصر عبدالهی است.

 

قسمتی از اشعار محمدعلی بهمنی

معروف ترین شعر محمدعلی بهمنی

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ،

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است،

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  ،

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است،

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست،         

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است،

تا این غرل شبیه غزل های من شود،             

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است،

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم،      

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است،

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست،

آیا هنوز آمدنت را بها کم است،

 

کمال دار برای من کمال پرست

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگی نامردم زوال پرست

 

اشعار خاص و عاشقانه

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافی ست

 

بايد به فکر تنهايي خودم باشم

دست خودم را مي‌گيرم و

از خانه بيرون مي‌زنيم

در پارک

به جز درخت

هيچ‌کس نيست

روي تمام نيمکت‌هاي خالي مي‌نشينيم

تا پارک

از تنهايي رنج نبرد

دلم گرفته

ياد تنهايي اتاق خودمان مي‌افتم

و از خودم خواهش مي‌کنم

به خانه باز گردد

 

اشعار محمدعلی بهمنی,محمد علی بهمنی,منتخب اشعار محمد علی بهمنی

اشعار محمدعلی بهمنی

 

شعر پابوس 

شرمنده‌ام كه همت آهو نداشتم

شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم

اقرار می‌كنم كه من  اين های و هوی گنگ -

ها داشتم هميشه ولی هو نداشتم

جسمی معطر از نفسی گاه داشتم

روحی به هيچ رايحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان هميشه‌ام

حتی برای ديدن خود سو نداشتم

وايا به من كه با همه ی هم زبانی‌ام

در خانواده نيز دعاگو نداشتم

شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش

راهی به اين زمانه‌ی نه تو نداشتم

نيشم هميشه بيشتر از نوش بوده است

باور نمی‌كنيد كه كندو نداشتم؟!

می‌شد كه بندگی كنم و زندگی كنم

اما من اعتقاد به تابو نداشتم

آقا شما كه از همه‌كس باخبرتريد

من جز سری نهاده به زانو نداشتم

خوانده و يا نخوانده به پابوس آمدم؟

ديگر سوال ديگری از او نداشتم

 

اشعار زیبا و قشنگ

اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ میشود ، آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم

من آن زلال پرست ام در آب گندِ زمان

که فکر صافی یِ آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر اما:

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

 

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

همیشه منظر دریا و کوه-روح افزاست

و منظر تو-تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قله تو می گیرم

به هرکجا که تو باشی-هوای من آنجاست

دقایقی است تو را با من و مرا با تو

نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینه ی روبروی هم شده ایم

چقدر این همه با هم یکی شدن زیباست

خوشا به سینه تو سرنهادن و خواندن

که همدلی چو من-آنجا گرفته و تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت، آری:

درون آینه ی روح، جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس-از هم

که همسرایی مرغان عشق بی پرواست

 

گردآوری: بخش فرهنگ و هنر بیتوته

 



گلچینی از شعر و ترانه ها

کالا ها و خدمات منتخب

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------